
مار را به سر کوی تو اعدا نگذارند
خواهیم بمانیم در اینجا نگذارند
زینب ز تو ای جان برادر نکند دل
اعدا بگذارند اگر یا نگذارند
خواهم همه عمر کنار تو بمانم
اما چه توان کرد که اعدا نگذارند
ای محرم دل تا غم دل گویم از این بیش
آوَخ که مرا پیش تو تنها نگذارند
شب می رسد و قافله در حال رحیل است
زین بیش دگر پیش تو مارا نگذارند
رفتم من و داغ تو و هجر همه یاران
یک لحظه من دلشده را وا نگذارند
گفتی نکنم گریه به شیون ز فراقت
اما چه کنم شورش غمها نگذارند
دانی چه کسان بار حسینند مؤید
آنانکه به جز در ره او پا نگذارند
ادامه مطلب

شاگردهایم سنگ بارانم نمودند
از چهره های آشنا چیزی نگویم
در كوچه های كوفه ناموست زمین خورد
اصلاً شبیه مجتبی؛ چیزی نگویم
ادامه مطلب

مُهر فراغ بر جگرم خورد بی حسین
زخم خزان به برگ و برم خورد بی حسین
میخواستم نسوزم ازین شعله ها ولی
آتش به روی بال و پرم خورد بی حسین

ادامه مطلب

من هم به روی نیزه ببین گریه می کنم
بر ماجرای توست چنین گریه می کنم
کلی نگاه دور و برت پرسه می زند
اصلا فقط برای همین گریه می کنم
بر روی نیزه آیه ی اصحاب کهف را
می خوانمش به صوت حزین گریه می کنم
بر آستین که چاره ی تاراج معجر است
بر خاندان پرده نشین گریه می کنم
بر آیه های احمر بر چوب محملت
برآن شکاف روی جبین گریه می کنم
بر اضطراب دخترک نازدانه ام
کز روی ناقه خورده زمین گریه می کنم
آه از دمی که شهر مدینه خبر شود
بر حال و روز ام بنین گریه می کنم
دلشوره از خرابه و بازار دارم و
گاهی بر آن و گاه بر این گریه می کنم
محمد مهدی شفیعی
ادامه مطلب
.jpg)
شام و سکوت و گريه خواهر بدون تو
آمد غروب و يک شب ديگر بدون تو
اوقات عمر من همه با تو به سر شده
سخت است بين اينهمه لشگر بدون تو
سخت است نقل آنچه که بر ما گذشته است
آنروز در کشاکش معجر بدون تو
دارى خبر؟ که پر زده از آشيان ما
در نيمه هاى شب دو کبوتر بدون تو
حتما خبر رسانده به گوشت نسيم
از گريه ى شبانه ی دختر بدون تو
"بارغبار آينه ام را شکست و بعد"
بر دل نشاند داغ مکرر بدون تو
در لحظه ورود به اين شهر پر بلا
هرگز نشد نجات ميسّر بدون تو
در باغ عصمت علوى زادگان ؛حسين
شد طعم تلخ واهمه نوبر بدون تو
دنيا زياد ديده تو را گر بدون من
امّا مرا نديده برادر بدون تو
امشب گذشت بى تو و فردا که پيش روست
ديگر مخواه اينکه شود سر بدون تو
احسان پیریایی
ادامه مطلب
.jpg)
چهل منزل در امواج بلاها (یازینب)
(حسین جان)
کسی که پا به پا در محضرت بود
چهل منزل به دنبال سرت بود
چهل منزل اسیر و دست بسته
به شمشیر زبان همسنگرت بود
چهل منزل در امواج بلاها
زمانی بادبان، گه لنگرت بود
خدا جویان که در خون خفته بودند
خودش عباس و عون و جعفرت بود
گهی شد دست و بازوی اباالفضل
گهی در گفتن حق حنجرت بود
گهی پروانه ی گلهای باغت
گهی شمع مزار دخترت بود
فروغ روزهایش اشک طفلان
چراغ شام غمبارش سرت بود
اگر نیمی زتو در کربلا ماند
بحق تا شام نیم دیگرت بود
و ثابت کرد زینب با جهادش
هرآنچه بهر او در باورت بود
ادامه مطلب

بر نخل نیزه میوه ی طوبایی ای حسین
دردا جدا ز دسترس مایی ای حسین
یک دم جدا ز محمل خواهر نمی شوی
تنها انیس خواهر تنهایی ای حسین
اهسته بر مدار دلم دور می زنی
با این شکسته دل به مدارایی ای حسین
منزل به منزل از پی ات ایم به اشک واه
تا کی به نیزه بادیه پیمایی ای حسین
خواهم به بال سوخته پروانه ات شوم
اخر تو شمع محفل زهرایی ای حسین
بینم سرت به نیزه و باور نمی کنم
کز پا فتاده ای تو و بر پا یی ای حسین
گر چه میان هاله ی خون چهره ات گم است
هم چون هلال یک شبه پیدایی ای حسین
اسپند جان به مجمر دل دود می کنم
کز چشم خلق غرق تماشایی ای حسین
راضی نی ام به نیزه ببینم سرت ولی
بر قلب داغ دیده تسلایی ای حسین
شاید یتیمی از تو به صحرا فتاده است
کاین سان به نیزه روی به صحرایی ای حسین
ادامه مطلب

ﺑﻪ ﻋﺰﻡ ﮐﺮﺑﻼ ﻋﺸﺎﻕ، ﺑﺮ ﺑﺴﺘﻨﺪ ﻣﺤﻤﻞ ﻫﺎ
ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺁﺳﺎﻥ ﻧﻤﻮﺩ ﺍﻭﻝ ﻭﻟﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻣﺸﮑﻞ ﻫﺎ
ﻗﺮﺍﺭ ﺟﺎﻥ ﻟﯿﻼ، ﺟﺎﯼ ﺩﺭ ﻣﺤﻤﻞ ﻫﺎ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﻣﺎ
ﺍﺯ ﺗﺎﺏ ﺟﻌﺪ ﻣﺸﮑﯿﻨﺶ، ﭼﻪ ﺧﻮﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻫﺎ
ﺑﮕﻔﺘﺎ ﺭﻫﺮﻭ ﻋﺸﻘﻢ، ﭼﻪ ﺑﺎﮎ ﺍﺯ ﮐﺸﺘﻪ ﮔﺮﺩﯾﺪﻥ؟
ﮐﻪ ﺳﺎﻟﮏ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻧﺒﻮّﺩ ﺯ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺭﺳﻢ ﻣﻨﺰﻝ ﻫﺎ
ﺷﺐ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻭﺑﯿﻢ ﻣﻮﺝ ﻭﮔﺮﺩﺍﺑﯽ ﭼﻨﯿﻦ ﺣﺎﯾﻞ
ﮐﺠﺎ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺳﺒﮏ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺳﺎﺣﻞ ﻫﺎ
ﭘﯽ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺘﻦ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻨﺰﻝ ﺟﺎﻧﺎﻥ
ﺟﺮﺱ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺑﻨﺪﯾﺪ ﻣﺤﻤﻞ ﻫﺎ
ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻭﺻﻞ ﺟﺎﻧﺎﻥ، ﺩﺳﺖ ﻭ ﺩﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺸﯿﺪ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ
ﻧﻬﺎﻥ ﮐﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﺁﻥ ﺭﺍﺯﯼ ﮐﺰ ﺍﻭ ﺳﺎﺯﺩ ﻣﺤﻔﻞ ﻫﺎ؟
(ﺻﻔﺎ)!ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﻋﺸﻖ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﺑﺮﺧﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ ﮔﻔﺖ:
ﻣﺘﯽ ﻣﺎ ﺗَﻠﻖ ﻣَﻦ ﺗَﻬﻮﯼ ﺩﻉِ ﺍﻟﺪﻧﯿﺎ ﻭَ ﺍﻣﻬﻠﻬﺎ؟
ادامه مطلب
.jpg)
زلف دیوانگی ام باز پریشان شده است
روضه خوان ازخبر آینه، حیران شده است
روضه خوان مانده که با معجر زینب چه کند
گویی از آخراین روضه پشیمان شده است
روضه خوان دم نزد اما همگان میدانند
ماه از حادثه کوفه، هراسان شده است
مستمع حوصله ی صبرندارد دیگر
بعدازاین صاعقه ها نوبت باران شده است
روضه خوان لال شد و مستمع، آهسته گریست
فهم این روضه برای همه آسان شده است
چند سال است که درگیر همین بیدلی ام
"آتش و آب بهم دست و گریبان شده است"
شاه عریان به صلیب است و مسیحا درعرش
ارمنی در عجب از کار مسلمان شده است
روضه ی کوفه نخوانید مگر نیمه ی شب
این تنوری ست که گرم از سر مهمان شده است
ادامه مطلب
.jpg)
مُهر فراغ بر جگرم خورد بی حسین
زخم خزان به برگ و برم خورد بی حسین
میخواستم نسوزم ازین شعله ها ولی
آتش به روی بال و پرم خورد بی حسین
من که شب سیاه ندیدم تمام عمر
تیر سه شعبه بر قمرم خورد بی حسین
دست تو نیست؛ نیزه مرا راه میبرد
خیلی به دست و بر کمرم خورد بی حسین
پیرم ...توان تند دویدن نداشتم
فریادها بروی سرم خورد بی حسین
ما را ندیده بود کسی وقت بودنت
چشم غریبه سمت حرم خورد بی حسین
ماییم و آستین لباسی که معجرست
دستی بدست شعله ورم خورد بی حسین
ما داغدیده ایم ولی ساز می زنند
خنده به اشک چشم ترم خورد بی حسین
سنگم که میزدند دو دستم نقاب بود
باران سنگ بر سپرم خورد بی حسین
بی محرمم بلند شو ای محرم حرم
من ماندم و اسیری و اشک و غم حرم
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


