
برخیز حسین که خواب خوش به تو نمی آید
به زینب هم بی برادری نمی آید
نازت راخریدارم بلند شو ای برادر
که بی تو رفتن از اینجا به زینبت نمی آید
برای خاطر زهرای کوچکت بلند شو
یتیمی و اسیری هم به این دختر نمی آید
به همراه یتیمان حرم روم اسارت
ولی سیلی و طعنه و کتک به ما نمی آید
دعایی زیر لب دارم خدایا از ته دل
جواب هیچ طفلی نشود بابا نمی آید
شاعر : جواد قمری
ادامه مطلب

دستان باد موی تو را شانه می کند
خون بر دل پیاله و پیمانه می کند
از داغ جانگداز جبین شکسته ات
زخمی عمیق بر جگرم خانه می کند
رگهای حنجر تو به گودال گوییا
با دوست، گفتگوی صمیمانه می کند
ذبحت عظیم بود و زبان مرا برید
حالا ببین چه با دلِ دردانه می کند
از آتش خیام حرم دشت روشن است
این شعله ها چه با گل و پروانه می کند
باور نمی كنم به خدا باغ لاله را
دست عدو شبیهِ به ویرانه می کند
بادِ خزان چه حمله ی نامردمانه ای
بر ساقه ی شقایق و ریحانه می کند
زینب که گیسویش ز مصیبت سفید شد
گیسوی دختران تورا شانه می کند
حالا كه نام دخت علی بر لبم نشست
غم های عالمی به دلم لانه می کند
هر روز و هر كجا كه به بن بست می رسم
دل را نصیب رزق كریمانه می کند
گاهی دلم برای حرم تنگ می شود
گاهی هوای مستی میخانه می کند
باران چه با زمین عطشناك کرده است
عشق حسین با من دیوانه می کند
ادامه مطلب

می روم امّا بدان جانم کنارت مانده است
تا قیامت یا اخا، دل بیقرارت مانده است
گر چه این گلبرگ ها را می برند از گلشنت
غم مخور یک باغ پرپر در کنارت مانده است
می روم با ساربان همراه خسته کاروان
دست یاران بسته امّا اقتدارت مانده است
بر گلویت جای بوسه، کار خود را کرده است
لااقل بر حنجرت جای زیارت مانده است
جسم خورشیدیت ای سالار زینب شد کبود
بسکه این عریان بدن زیر حرارت مانده است
کوفه در راه است و ما آماده ی آوارگی
روز روشن رفته امّا شام تارت مانده است
هر یکی از دختران با دیگری نجوا کند:
روی گوشت جای زخم گوشوارت مانده است
وقت توزیع غنائم هستی ام تقسیم شد
در حرم امّا صدای شیرخوارت مانده است
بردن نام شریفت جرم زینب شد ولی
با دعای خواهر شب زنده دارت مانده است
نعش های پاره و عریان و بی سر جای خود
بر غم ما خنده های نیزه دارت مانده است
خطبه هایت گر چه این جا سنگباران شد ولی
ترجمان خطبه های آشکارت مانده است
ای تنت با خاک یکسان از هجوم اسب ها
هر طرف عضوی ز نعش خاکسارت مانده است
ای تمام آرزوی انبیا و اولیاء
رفتی و عالم هماره داغدارت مانده است
مانده بر لب نغمه ی یا لیتنا کنّا معک
عقده بر دل ها از این ترک مزارت مانده است
ادامه مطلب
.jpg)
از خیمه همه اهل حرم را بردند
از پیش نگاهم جگرم را بردند
بستند تمام یاسها را به طناب
در بند اسارت پسرم را بردند
وقتی که بریدند سرم را ز قفا
انگشتر و خود و سِپرم را بردند
تا مادر خستهام عزادار شود
پیراهن دست مادرم را بردند
آن نیزه سوارها که میخندیدند
بر شانهی خویشتن سرم را بردند
دیدند کسی نیست مرا یار شود
با تیر، توانِ پیکرم را بردند
در پیش نگاه مادری غمدیده
گهوارهی طفل پرپرم را بردند
در خاک نهادم بدنش را اما
قنداقِ علیِ اصغرم را بردند
کردند تمام خیمهها را غارت
حتّی سر طفل مضطرم را بردند
بر نیزه نشسته بودم و میدیدم
با پای برهنه دخترم را بردند
میدید اباالفضل، ولی با سیلی
بر ناقه سوار و خواهرم را بردند
دیدند که من داغ برادر دارم
مشک و علمِ برادرم را بردند
افتاد عمود خیمه بر روی زمین
تا آبروی دلاورم را بردند
ای وای یکی میان آتش میگفت
عباس بیا که معجرم را بردند
همراهِ غزالانِ حریم زهرا
تا شام، دل شعلهورم را بردند
تا زینب بیپناه را زَجر دهند
تا کوفه و شام، خنجرم را بردند
تا مادرم از مدینه آید آنجا
در کنج تنورشان سرم را بردند
ادامه مطلب
.jpg)
رباعی شام غریبان
هنگام غروب، موج تنها مانده
خورشيد دلش آنسوي دريا مانده
از ديدهي خونگرفتهاش فهميدم
يك ماهي سرخ بين صحرا مانده!
ادامه مطلب

اشعار شام غریبان
شب که آمد سواره ها رفتند
ماه با ماه پاره ها رفتند
با پدر شیرخواره ها ماندند
مادر شیرخواره ها رفتند
لااقل دلخوشی خوبی بود
حیف شد گاههواره ها رفتند
ام کلثوم و زینب و اصلا
همه ی رخت پاره ها رفتند
بعد از انگشتر و النگوها
یک به یک گوشواره ها رفتند
ما نبودیم پس نمیدانیم
با چه وضعی ستاره ها رفتند
ادامه مطلب

اشعار شام غریبان – یوسف رحیمی
ماجرا هر چه بود پایان یافت
هر کسی بود عازم کویش
زنی انگار چشم در راه است
از سفر، چه می آورد شویش

ادامه مطلب
.jpg)
باغبانان رفته اند وغنچه تنها مانده است
بلبلی در خیمه های سوخته جا مانده است
اشک در چشمان زینب ، خون به گوش کودکان
مشک،خالی در کنار دست سقا مانده است
جای طفل شیر خوار آغوش گرم مادرست
لیکن آن شش ماهه بر آغوش بابا مانده است
کیست تا زیر بغل گیرد اسیر درد را؟
محرمی دیگر برای زینب آیا مانده است؟
با دلی لبریزِ ماتم همره این کاروان
می رود اما دلش در قتلگه جا مانده است
با اسیران می رود طفلی سه ساله سوی شام
ردّ پای کوچکش بر روی صحرا مانده است
دست دشمن ها خشن،رخساره ی طفلان لطیف
جای سیلی بر رخ گلهای زهرا مانده است
هست از خونهای سرخ آن ز پا افتادگان
پرچم توحید اگر اینگونه بر پا مانده است
مرتضی اسدالهی صابر
ادامه مطلب
.jpg)
مرهم به زخم دل به جز از سوز آه نیست
روزی چو روزگار من از غم سیاه نیست
خواهم که سیر بینمت ، آنگه سفر روم
باید چه چاره کرد ؟ که تاب نگاه نیست
من با تو آمدم ، بنگر با که می روم
جولان خصم هست ولیکن پناه نیست
رأس تو روی نیزه و خورشید بر فلک
با بودن تو ، حاجت خورشید و ماه نیست
گفتم که خاک بر سر خود ریزم از فراق
جز سنگ و تیر و نیزه در این قتلگاه نیست
ادامه مطلب
.jpg)
در مغربی که طبل اسارت دمیده شد
کار حرم دگر به جسارت کشیده شد
مشعل به دستها به حرم حمله ور شدند
ناگه تمام آل عبا دربدر شدند

ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


