مهدی زنگنه

شام غریبان

 

بنویسید که جز خون خبری نیست که نیست

به تن این همه سردار سری نیست که نیست

بنویسید که خورشید به گودال افتاد

و پس از شام غریبان سحری نیست که نیست

آتش از بال و پر سوخته جان می گیرد

زیر خاکستر ما بال و پری نیست که نیست

یک نفر سمت مدینه خبرش را ببرد

پس از این ام بنین را پسری نیست که نیست

یا به آن مادر سرگشته بگویید: نگرد

چون ز گهواره ی اصغر اثری نیست که نیست

تازیانه به تسلای یتیمی آمد

تازه فهمید که دیگر پدری نیست که نیست


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395  | 9:30 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی انسانی

شام غریبان

 

دردها هست، ولی فرصت گفتاری نیست
عازمم قافله را قافله سالاری نیست
بگذارید بمانم به برش یک امشب
تا نگویند بر این کشته عزاداری نیست
پای یک طفل نبینی که پر از خون نشده
دیده بگشا که به باغت گل بی خاری نیست
بر تو هر زخم تنت گریه کند گریۀ خون
کس نگوید زغمت دیدۀ خونباری نیست
غم اطفال فراری به بیابان چه خوری
عمه با ماست نگویی که مددکاری نیست
آفتاب و عطش و داغ، همه سوزان لیک
 غیر تَب بر سر بیمار، پرستاری نیست


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395  | 9:29 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سعید بیابانکی

شام غریبان

 

همین ‌که روز بر آن دشت، طرحی از شب ریخت
هزار کوه مصیبت به دوش زینب ریخت
نظاره کرد چو «شمس الشّموس» بی‌سر را
به گوش گوش فلک، ناله ناله یا رب ریخت
جهان برای همیشه سیاه شد چون شب
ز چشم‌های ترش هرچه داشت کوکب ریخت
چه بود نیّت ناآشکار ساقی غم؟
که جام زینب غم‌دیده را لبالب ریخت
کشاند کرب و بلا را به شام و بام فلک
هزار فصل طراوت به باغ مذهب ریخت
زبانه‌های کلامش به جان دم‌سردان
شراره‌ها شد و آتش‌نشانی از تب ریخت
اگر همیشه ببارند ابرهای جهان
نمی‌رسند به آن اشک‌ها که زینب ریخت


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395  | 9:28 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حجت الاسلام جواد محمدزمانی

حضرت زینب(س)-شام غریبان-بصیرت سیاسی

 

بگذار تا این باده آتشگون بماند

همرنگ با افسانه و افسون بماند

بگذار تا در جبر ذهن كج‌مداران

این كارها بر گردن گردون بماند

 


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395  | 9:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بر شام غریبان تو ، می گرید ماه

در سوگ تو، سینه ی جهانی ، پرآه

خون بود و جنون و عشق در روزِ دهم

« لا یَــوْم ، کَیَــــوْمَکَ اباعبــــدالله »

***مجید آخته***

(بجنورد)


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395  | 9:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نفرین به نیزه ها که تو را می برند ، حسین!
نفرین به کوفیان که درین لشکرند، حسین!
آه از غروب روز دهم...این چه مغربی ست...
سردارهای عشق، چرا بی سرند؟ ، حسین!
این چشمهای حضرت عباس ...(یا قمر!)
دلواپس گلوی علی اصغرند ، حسین!
سر می بُرند مدعیان ِ امور دین
سیم و زر و حکومت ری می خرند، حسین!
بادا حرامشان همه ی روزهای عمر
آنها که دزد ِ جامه و انگشترند ، حسین!
این اسب ها که روی تن ماه می دوند
فردا شغال های صف محشرند حسین!
*
دیدی که پا به پای عطش هات آمدند؟
این دستها! که ساقی ِ آب آورند، حسین!


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395  | 9:24 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شام غریبان شده در کربلا
طفل سه‌سالۀ حسین گم شده

عمّه، سراسیمه، به دنبال او
سینۀ او غرق تألّم شده

هر سگ درّنده پیِ کودکی
عجب به کودکان ترحّم شده!

نام حسین است که اهل حرم
بر لبِ عطشان، مترنّم ‌شده

جسم عزیز فاطمه از جفا
زخمیِ تیغ و خنجر و سُم شده

غرقه به خون شده تنِ کربلا
چو موجِ دریا، متلاطم شده!


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395  | 9:23 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يكي بال و پرش آتش گرفته

و چشمان ترش آتش گرفته

ز سوز تشنگي در بين خيمه

تمام پيكرش آتش گرفته

بگوئيد از نجف حيدر بيايد

كه موي دخترش آتش گرفته

ميان خيمه ها اي دادِ بي داد

بميرم معجرش آتش گرفته

يكي در خيمه ها دنبال آب است

گلوي اصغرش آتش گرفته

تمام هستي اش رفته به غارت

كه ياس پرپرش آتش گرفته

از آن تيري كه رأسش را جدا كرد

صداي مادرش آتش گرفته

و در گودال زير دشنه مي ديد

نگاه خواهرش آتش گرفته

همه ديدند، از خيمه چگونه

نفَس در حنجرش آتش گرفته

كنار جسم عريان برادر

يكي بال و پرش آتش گرفته

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 25 آبان 1395  | 9:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کو یک نفر که فکر دل زار ما کند

فکری به حال تشنگیِ بچه ها کند

عباس من کجاست، از این جسم بی کفن

این دشنه های سر به هوا را جدا کند

از گیسُوان دخترک نازدانه ای

این پنجه های مرد عرب را را رها کند

اینگونه که پرید کسی روی سینه ات

دارم یقین که ذبح، تو را از قفا کند

آن بغض ها که از پدرم مانده در دلش

حالا چه خوب می شود آن را ادا کند

با ساربان بگو مَکشد خنجر از نیام

قدری حیا به خاطر خیرالنسا کند

با کعب نی به سمت خرابه روان شدم

باید علی به پیکر تو  بوریا کند

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 25 آبان 1395  | 9:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در غروبی میان آتش و دود

پسری را به نیزه ها بردند

روز ما شد سیاه، از وقتی

سحری را به نیزه ها بردند

بی تعادل شد آسمان، یعنی

قمری را به نیزه ها بردند

همره شیرخواره ای انگار

مادری را به نیزه ها بردند

چشم زینب اگر که کم سو شد

نظری را به نیزه ها بردند

دختری بینِ خیمه شد تنها

پدری را به نیزه ها بردند

چه بگویم ز ماتم زینب

چه سری را به نیزه ها بردند

اصغری را به نیزه ها بستند

اکبری را به نیزه ها بردند

 

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 25 آبان 1395  | 8:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 45 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید