همه امید بچه ها ...عمه
نشد از ما دمی جدا عمه
تا عمو در کنار علقمه ماند
شد ابلفضل خیمه ها عمه
پدرم روی خاک و نیمه ی شب
از پی بچه ها دوتا عمه
هر طرف ناله در بیابان بود
شد همه دشت یک صدا: عمه!
عمه از خیمه تا به مقتل رفت
گفتم عمه نرو ... کجا عمه؟
شبی از ناقه تا که افتادم
ناله کردم بیا بیــــا عمه ....
مانده ام بانویی که آن شب بود
مادرم فاطمه است یا عمه؟
هر کجا تازیانه بالا رفت
زود تر گشت جان فدا عمه
شهر تا ازدهام شد طفلی
داد زد زیر دست و پا عمه
کاش عمو بود تا که در نورش
بکشد خار پای ما عمه
تا نبینیم گریه ی هم را
من جدا گریه و جدا عمه
دیشبی را دلم به دریا زد
شکوه آغاز کرد با عمه
که مگر نیست احترام یتیم
آیه ی مصحف خدا عمه؟
پس چرا اهل شام مسخره کرد
گریه های یتیم را عمه؟
سایه ات مستدام بر سر من
ای علمدار کربلا عمه!
راستی مرگ خود طلب کردی
من بمیرم.... شما چرا عمه؟
ادامه مطلب
سری که بر سر نی باد را تکان می داد
ندید دخترکی را که داشت جان می داد
ندید دختر بیچاره را که در خیمه
به عمه جسم لگد خورده را نشان می داد
و عمه گفت: «عزیزم! ندارد اشکالی»
به غیر این چه جوابی به این و آن می داد؟
و قصه لگد و کوچه را روایت کرد
که حق چگونه در آنجا به او توان می داد
گریست عمه، به خود گفت کاشکی می شد
کمی به دختر معصوم آب و نان می داد
نگاه دخترک انگار رنگ زهرا داشت
که بوی چادر بانوی بی نشان می داد
کسی سیلی اول به دست او ... ای کاش
مجال گفتن الغوث و الامان می داد
یتیم ها همه در امتحان قبول شدند
و عمه بود که آن روز امتحان می داد
به طرز بستن معجر نگاه می کردند
که عمه زینب شان داشت یادشان می داد...
پیمان طالبی
ادامه مطلب
اینجا که زخم از درِ هر خانه میزنند
اینجا که بند بر پَر پروانه میزنند
خون میچکد ز گوشه چشمان خاکی ات
وقتی که پلک های غریبانه میزنند
با گوشواره های خودم ناز میکنم
بر دختران که سنگ به ویرانه میزنند
مویی نمانده تا که ببافی هزار شکر
مویی نمانده باز چرا شانه میزنند
دستی بکش به زبری رویم که حق دهی
نامردهای شام چه مردانه میزنند
دستم برای لمس لبت هم تکان نخورد
از بس که تازیانه بر این شانه میزنند
حتماً عمو نبود که با گریه عمه گفت:
دارند حرف تو در خانه میزنند
حسن لطفی
ادامه مطلب
بابا بیا کبوتر بی بال و پر شدم
بی آب و دانه مانده ام و مختصر شدم
تغییر طرح صورت من بی دلیل نیست
از بس شبــیه فاطمه بودم نظر شــدم
زانو بغل نمودن من ناز کردن اســت
از بوسه ی سکینه و تو باخبر شدم
دستی کشیده ای به سر و روی او ولی
من با سرت به روی سنان همسفر شدم
جان می کَنم، قدم بزنم می خورم زمین
بی دست و پا ز شدت درد کمر شدم
امشب بیا و دخترکت را قبول کُن
وقــتی برای قافــله ای درد سر شدم
حبيب نيازي
ادامه مطلب
این صحنه ها را پیش از این یکبار دیدم
من هر چه می بینم به خواب انگار دیدم
شکر خدا اکنون درون تشت هستی
بر روی نی بودی تو را هر بار دیدم
بابا خودت گفتی شبیه مادرم باش
من مثل زهرا مادرت ازار دیدم
یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است
سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم
احساس کردم صورتم آتش گرفته
خود را میان یک در و دیوار دیدم
مجموع درد خارها بر من اثر کرد
من زیر پایم زخم یک مسمار دیدم
(سوغات مکه)توی گوشم بود بردند
کوفه همان را داخل بازار دیدم!
كاظم بهمني
ادامه مطلب
بابا بیا کبوتر بی بال و پر شدم
بی آب و دانه مانده ام و مختصر شدم
تغییر طرح صورت من بی دلیل نیست
از بس شبــیه فاطمه بودم نظر شــدم
زانو بغل نمودن من ناز کردن اســت
از بوسه ی سکینه و تو باخبر شدم
دستی کشیده ای به سر و روی او ولی
من با سرت به روی سنان همسفر شدم
جان می کَنم، قدم بزنم می خورم زمین
بی دست و پا ز شدت درد کمر شدم
امشب بیا و دخترکت را قبول کُن
وقــتی برای قافــله ای درد سر شدم
حبيب نيازي
ادامه مطلب
یک نیمه شب بهانه ی دلبر گرفت و بعد
قلبش به شوق روی پدر پر گرفت و بعد
اما نیامده ز سفر مهربان او
یعنی دوباره دل دختر گرفت و بعد
آنقدر لاله ریخت به راه مسافرش
تا خواب او تجلی باور گرفت و بعد
آخر رسید از سفر اما سر پدر
سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد
انگار او خوب خبر از ماجرا نداشت
طفلک سراغی از علی اصغر گرفته و بعد
از روز های بی کسیش گفت با پدر
یعنی نبرد بغض و گلو در گرفته و بعد
معراج رفتی از دل گودال قتلگاه
نیزه سر تورا به روی سر گرفته و بعد
دلتنگ بود و دخترت سنگ کینه ای
بوسه زچهره و لب خنجر گرفته و بعد
اما دوباره فرصت جبران رسیده بود
یک بوسه از گلوی مطهر گرفت و بعد
جان داد در مقابل چشمان عمه اش
با بال های زخمی خود پر گرفت و بعد ...
ادامه مطلب
تا ببیند دوباره بابا را
هی خودش را به هر دری میزد
دزدکی سمت نیزه ای می رفت
به سر ِ روی نی سری میزد
نیزه داران تمام خوابیدند
در دل شب به روی نی خورشید
قامت نیزه پیش او خم شد
آخر او روی ِ ماه را بوسید
با سرش حرف میزند آرام
از نگاهش ستاره می بارد
با لبش بذر بوسه ها را بر
لب و ابروی پاره می کارد
ماه ِ بر نیزه رفته ی امشب
بوی دود و تنور را داری
زیر باران ِسنگ شهرِ شام
زخمی از یک عبور را داری
چه قَدَر گفتمت نخوان قرآن
قلب من تیر میکشد از درد
بعد تو غصه هات پیرم کرد
میکنم التماس که "برگرد"
بعد تو قسمت من و طفلان
آتش و سنگ و دود شد برگرد
شام و کوفه نبوده ای بابا ...
عمه دیگر کبود شد برگرد
بعد تو رفته اند از دستم
صورت و چشم و گوش و پاهایم
با همین پای آبله بسته
پا به پای تو راه می آیم
دیده ام من عروسک خود را
توی دستان دختری شامی
خنده میزد به بی کسی ِ من و
پیشم انداخت پاره ی نانی
لاله هایی که بر تنم دارم
خبر از تازیانه ها دارد
کوفه شهریست سنگ های زیاد
به سر ِ بام ِ خانه ها دارد
نیزه دارت رسید و دیدم که
با سرت رقص می کند در شام
خارجی هم خطابمان کردند
سنگمان میزدند با دشنام ..
سنگ ها سمت نیزه ی عباس
با چه حجمی روانه می کردند
زخم ِ چشم و شکاف ِ ابرو را
عده ای هم نشانه می کردند
آن زمان که سر عمو افتاد
دست و پایم عجیب میلرزید
من سپر بر سر ِ عمو شدم و
این همه زخم سنگ می ارزید
آه بابای بی تنم امشب
توی موهات می برم دستی
خاک و خون را گرفتم از چشمت
توکه دل تنگ مادرت هستی
من که زهرا تر از همه بودم
پیش من چشم خاکی ات وا کن
چه قَدَر من به مادرت رفتم
چشم تار مرا مداوا کن
من دلم تنگ شد تو میفهمی
گریه های یتیم را بابا
میشود تا ببینم از لب تو
خنده های قدیم را بابا ؟
شعر: وحید مصلحی
ادامه مطلب
گفتم عمویم هست او اما کتک زد
هرگاه آمد بر لبم بابا،کتک زد
وقتی که افتادم به روی خار وخاشاک
آن نیمه شب حتی مرا صحرا کتک زد
مردی رسید و تا که چشمش برمن افتاد
من را به قصد کشت در آنجا کتک زد
هر بارکه می خواست او عقده گشاید
من را کنار نیزه سقا کتک زد
آن مرد گفتم یا علی کفرش در آمد
من را شبیه حضرت زهرا کتک زد
افتاده بودم بر زمین از ضربه ای سخت
بی حال بودم من ولی با پا کتک زد
دستان عمه بسته بود و اشک می ریخت
آن بی حیا هر بار من را تا کتک زد
اینکه تمام پیکرم سرخ است اوبا......
سیلی،لگد،با کعب نی حتی کتک زذ
از بس که لطمه خورده ام از این و از آن
احساس کردم که مرا دنیا کتک زد
امروز اگرجانم رسیده برلبانم
مردی مرا از شام عاشورا کتک زد
مهدی نظری
ادامه مطلب
می فروشم گوشوارم را اگر پیدا شود
ذر عوض انگشتر زیبا برایت می خرم
(زن غساله چو می دید کبودی تو گفت)
(مادرت کاش به جای تو پسر می اورد)
* * *
دیگر رقیه فهمید بابا دو بخش دارد
بخشی به روی نیزه بخشی به خاک صحرا
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


