دختــری موی سرش آتش گرفت

سوخته و خاکسترش آتش گرفت

خواست تاخاموش سازد خویش را

دست و پای لاغرش آتش گرفت

یک کبوتر در قفــس پر می گشود

نا گهان بال و پرش آتش گرفت

در میان سنگ و چوب خیــمه ها

یک نفر در بسترش آتش گرفت

دید پیغمبر که ظهر کربــلا

حوض و آب کوثرش آتش گرفت

پیر مردی تشنه زیر آفتاب

بین مهـر مادرش آتــش گرفـت

چشـــــم بر بندید اینــجا دومین

عصمت حق معجرش آتش گرفت


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 27 اسفند 1395  | 9:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نیزه دارت به من یتیمی را ، داشت از روی نی نشان می داد

زخم هرچه گرفت جان مرا ، هر نگاهت به من که جان می داد

 

تو  روی نیزه هم اگر باشی ، سایه ات همچنان روی سر ماست

ای سر روی نیزه!ای خورشید! گرمیت جان به کاروان می داد

 

دیگر آسان نمی توان رد شد،هرگز از پیش قتلگاهی که...

به دل روضه خوان تو -که منم-،کاش قدری خدا توان می داد:

...

سائلی آمد و تو در سجده،«انّمایی» دوباره نازل شد

چه کسی مثل تو نگینش را، این چنین دست ساربان می داد؟

...

کم کم آرام می شوی آری ،سر روی پای من که بگذاری

بیشتر با تو حرف می زدم آه،درد دوری اگر امان می داد

 

شاعر: رضا يزداني


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 27 اسفند 1395  | 9:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ابتا یا حسین ...

من نخواهم نان و آبی جز پدر

من ندارم هیچ خطابی جز پدر

رفته ای با سر درون یک تنور

کس نشد صورت کبابی جز پدر


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 27 اسفند 1395  | 9:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

پایم حریف خار مغیلان نمیشود

دست شکسته یار گریبان نمیشود

گیسو نمانده تا که پریشان کنم ترا

آری ، سر رقیه پریشان نمیشود

دستی که می شناسم از این قوم بی حیا

راضی به جز شکستن دندان نمیشود

گفتم شبیه روی تو خاکسترین شوم

دیدم که جز به آتش دامان نمیشود

تا مغز استخوان تن من سیه شده

دردی ست در رقیه که درمان نمیشود


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آئینه هستم تاب خاکستر ندارم

پروانه ای هستم که بال و پر ندارم

از ذست نامردی به نام تازیانه

یک عضو بی آسیب در پیکر ندارم

تا اینکه گریانه تو باشم در سحر گاه

در چشمهایم آنقدر اختر ندارم

چیزی که فرش مقدمت سازم در اینجا

از گیسوان خاکی ام بهتر ندارم

می خواستم خون گلویت را بشویم

شرمنده هستم من که آب آور ندارم

بر گوش هایم می گذارم دست خود را

شاید نبینی زینت و زیور ندارم

وقتی نمانده گیسویی روی سر من

گاری دگر باشانه و معجر ندارم

لب میگذارم روی لب هایت پدرجان

تا اینکه جانم را نگیری بر ندارم


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عمه این سر که فتاده روی خاک ، بابا نیست؟؟

عمه تو بگو ، این پسر زهرا نیست ؟؟

گفتی ز لباس و کهنه پیراهن او

غارت شده خوب چرا سرش اینجا نیست؟؟

 

بنویس که با شتاب باید برسد

فورا ببرش، جواب باید برسد

لب های رقیه از عطش خُشک شده

این نامه به دست آب باید برسد

شاعر : جلیل صفر بیگی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شور و عزا و گريه اصول محرم است

ديوانگي ما ز عقول محرم است

اين نکته را هميشه رعايت نما به عشق

نام رقيه اذن دخول محرم است

زخمی شده حنجرت؟...بمیرم بابا

بی سر شده پیکرت؟بمیرم بابا

گیسوی تو را کدام وحشی آشفت؟

چه آمده بر سرت؟بمیرم بابا

شاعر: عارفه دهقانی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سر را که به نیزه ها امانت دادند

ما را که به تازیانه عادت دادند

آن وقت سر تو را به زخم دستم

تنها جهت عرض عیادت دادند

شاعر: صابره سادات موسوی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چشمهای خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا

 می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا

 

در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ

 سوختم،ساختم بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا

 

این سفر را چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند

 گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا

 

از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد

 سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا

 

گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم

 تکه ای آسمان اگر باشد،قدر یک مشت بال و پر بابا

 

شعله ور شد کبوتر بوسه،سوخته شاخه ی لبان تو

 خیزران از لبان شیرینت،قند دزدیده یا شکر بابا؟

 

شام سر تا به پا همه چشمند،قد و بالای من تماشا شد

 من شهید نگاه می باشم،کشته ی این همه نظر بابا

 

دارم از داغ کوچه می گویم،باغ آتش بهشت پهلویم

 با تمام وجود حس کردم،مادرت را به پشت در بابا

 

قدری آغوش عمه پوشیدم،کاش می مردم و نمی دیدم

 یا که معجر بده همین حالا،یا که امشب مرا ببر بابا

 

عمه در قحط غیرت یک مرد،بین طوفان سنگ و زخم و درد

 خم به ابروش هم نمی آورد،شیر زن بود شیر نر بابا

 

طعنه ها قد کمانی اش کردند،تیر شد در نگاهشان هر بار

 تا به من خیره شد نگاه سنگ،سینه ی او شده سپر بابا

 

نه از این بیشتر نمی خواهم،تا که سربار خواهرت باشم

 جان عمه نرو بدون من،قصه ی من رسیده سر بابا

شاعر: سید مسیح شاه چراغی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سوختم، خاكسترم آتش گرفت

 

ناگهان ديدم پرم آتش گرفت

 

از سرم خواب شب غمگين پريد

 

چادر روي سرم آتش گرفت

 

حرفي از نام تو آمد بر زبان

 

دستهايم، پيكرم آتش گرفت

 

اشكهايم روي گونه مي نشست

 

صورتم،چشم ترم آتش گرفت

 

سختيِ شام غريبان شعله ور

 

در بيابان خواهرم آتش گرفت

 

بارها عمه سفارش كرده بود

 

بادي آمد،معجرم آتش گرفت

 

گفت بابا در ميان خواب من

 

گريه بس كن،جگرم آتش گرفت

 

دخترم اينجا گريزي مي زنم

 

در مدينه مادرم آتش گرفت 

شاعر : علی پور زمان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید