آتش زدن به دامن آهو جدید نیست
کنج غروب و کوچ پرستو جدید نیست
این دشت اگرچه کوچه ندارد برای ما
سیلی اگر کبود کند رو جدید نیست
کنج خرابه ، مجلس ملعون، درست آه
بر خاستن و دست به زانو جدید نیست
اینجا اگر چه هیچ دری وا نشد ولی
حدیث تازیانه و بازو جدید نیست
گیرم که میخ جای خودش را به نیزه داد
برای شیعه روضه پهلو جدید نیست
قنفذ و یا که حرمله فرقی نمی کند
زخم زبان شنیدن از او جدید نیست
آن روز چادری فقط افتاد بر زمین
اما نگو که معجر و گیسو جدید نیست؟
شاعر : نادر حسینی
ادامه مطلب
یک سه ساله بیشتر نیست خدایا!...نزنید!
ظالمان! می شکند ساقه ی نوپا ...نزنید !
هی به این طفل پر از درد نگویید یتیم !
پیش چشمان ترش عمه ی او را نزنید !
نور چشمان جگر گوشه ی زهراست چه زود
قد خمیده شده مثل خود ِ زهرا ... نزنید!
زیر شلاق شما ناله ی گل پیچیده ست
کربلا پر شده از واژه ی بابا ... نزنید!
او که چیزی نگذشته ست ز عمرش مردم
بد نکرده به شما یا که به دنیا...نزنید !
مستحق نیست فرود اید از ان بالا سنگ
کوفیان!بر تن او نیست دگر جا !... نزنید!
شاعر : فاطمه نور علیزاده
ادامه مطلب
میچکد خون از لب و این چهره ی نیلی پدر
میخورم از هر طرف یک ضربه ی سیلی پدر
با دوپای کوچکم بر خار و خس آواره ام
میخورد هر لحظه دستی روی گوش ِ پاره ام
روی نیزه دیدنت با من نمی دانی چه کرد!
لمس یک طوفان چه با رویای کال غنچه کرد
پای نیزه سوت و طبل و هلهله بود و سرود!
مرده بودم از همان آغاز اگر عمه نبود
بی تو لبخند از لبان زخمی ام آهسته پر!
مثل یک بازی بگو گنجشک خیسِ خسته پر!
خسته ام حالا که از یک شهر سیلی خورده ام
از تمام سنگ های کوفه هم آزرده ام ...
با خودت من را ببر نزد علیِ اصغرت
آخر ای بابا برایش جام آب آورده ام!
شاعر: فاطمه نورعلیزاده
ادامه مطلب
این خرابه بوی عود می دهد
بوی گرمی وجود می دهد
دامنی دوباره خیس می شود
دامنی که بوی دود می دهد
رنگ خواب دختری پریده است
او خبر ز یک شهود می دهد
صورتی که ساده و سه ساله است
بوی چهره کبود می دهد
بوسه ای به روی گونه پدر
با تمامی وجود می دهد
شاعر: رضا جعفری
ادامه مطلب
مست شدم رقیه مذهب شدم
باده خور از ساغر زینب شدم
شکر که قلاده زدندم ز لطف
تا سگ این بیت ملقّب شدم
شاعر: توحيد شالچيان ناظر
ساده و بی کنایه می گویم
مثل ترتیل آیه می گویم
تا در این سینه ام نفس باقیست
" أنا کلب الرّقیه " می گویم
شاعر: توحيد شالچيان ناظر
هنوز روي سرت جاي نيزه داري و من
نشسته ام كه بيايد عمو به ياري و من
هزار حرف دگر با سر تو دارم و تو
به سوي عمه پريشان و بيقراري و من ...
شاعر: محسن نورپور
چو زينب پيكرش را آب مي ريخت
ستاره بر تن مهتاب مي ريخت
همه ديدند چون زهراي اطهر
ز هر جاي تنش خوناب مي ريخت
شاعر: یاسر حوتی
به زحمت تكيه بر ديوار ميكرد
گهي اين جمله را تكرار ميكرد
الاهي صورتش آتش بگيرد !
كه با سيلي مرا بيدار ميكرد
شاعر: یاسر حوتی
قفس را بر کبوتر تنگ کردند
پذیرایی از او با سنگ کردند
به او گفتند زهرای سه ساله
سپس با فاطمه هم رنگ کردند
شاعر: عابدین کاظمی
مرا با غصه ها دمساز کردند
به رویم راه غم را باز کردند
چون فهمیدند من بابا ندارم
مرا با تازیانه ناز کردند
شاعر: عابدین کاظمی
تنم زخمی ، لباسم پاره پاره
شمار دردهایم بی شماره
ز دست سیلی سنگین دشمن
نه گوشی دارم و نه گوشواره
شاعر: روح الله گائینی
دگر میلی بر این دنیا ندارم
میان کودکان هم جا ندارم
عدو می زد مرا با تازیانه
که می داسنت من بابا ندارم
شاعر: عابدین کاظمی
سروش سرخ عاشورا ، رقیه
تمام هستی مولا ، رقیه
دوباره داغ زهرا گشت تازه
مغیره ، زجر شد ، زهرا ، رقیه
شاعر: روح الله گائینی
ادامه مطلب
نشان دست ضعیفش به هیچ بالی نیست
شکست خورده تر از ساقه اش نهالی نیست
به اشک آینه ی او در این شب آبی
قسم که چشمه زمزم به این زلالی نیست
ز بس فرشته نشسته در این بهشت خراب
برای آمدن عشق جای خالی نیست
بگو که گریه کند هرچقدر می خواهد
که تازیانه وحشی در این حوالی نیست
شاعر: رضا جعفر
ادامه مطلب
شدی امشب چه خوش مهمان کنار دخترت بابا
نمودی شاد قلب کودک غم پرورت بابا
کنم گیسوی خود را پهن روی خاک ویرانه
که بگذارم بروی گیسوان خود سرت بابا
زمان رفتنت بیهوش بودم تا لبت بوسم
ولی حالا بده اذنم ببوسم حنجرت بابا
رباب دل غمین دارد پدر حال پریشانی
که روی نیزه میبیند علی اصغرت بابا
بگرداند سر خود را عمو چون روی من بیند
خجالت میکشد آیا امیر لشکرت بابا
چو میزد ضربه ی سیلی برویم دشمن پستت
به دست نا نجیبش دیده ام انگشترت بابا
به استقبال سیلی رفتم و رویم شده نیلی
کبودی گشته ستر دختر بی معجرت بابا
حلالیت بگیر از عمه ام زینب برای من
که زحمت داده ام این روزها بر خواهرت بابا
شاعر: مجید خضرایی
ادامه مطلب
بر نیزه کرده اند سر اطهر تو را
بر خاک وانهاده عدو پیکر تو را
از بهر آنکه خواهر تو زجر کش کنند
گردانده اند پیش نگاهش سر تو را
از حال رفته بسکه به سینه زده رباب
زیرا به نیزه دیده سر اصغر تو را
ظرف سه روز موی رقیه سفید شد
ترسانده است بسکه عدو دختر تورا
اینجا برای ما صدقه جمع میکنند
از یادبرده اند مگر مادر تو را
من در میان سلسله در اوج عزتم
بر خاک کِی نهم علم لشکر تورا
خواهد به تازیانه خموشم کند ولی
نشناخته هنوز عدو خواهر تو را
گفتم خموش ، زنگ شتر هم خموش شد
دشمن شناخت قدرت پیغمبر تو را
آنقد رناله میزنم و خطبه سر دهم
تا پس دهد سر یل نام آور تو را
شاعر: مجید خضرایی
ادامه مطلب
خرابه است مکانش ولی صفا دارد
سه ساله است ولی عمر عشق را دارد
به قاب کوچک چشمش سر به نیزه پر است
به من بگو که در این چشم، خواب جا دارد؟
در این خرابه غذا و لباس زیبا نیست
به جای هرچه که گفتم فقط خدا دارد
به نام عشق شبی دید هر چه را می خواست
به اسم بوسه فدا کرد هر چه را دارد
حدیث خواب و سر و بوسه ابتدایش بود
تو فکر می کنی این روضه انتها دارد
مگو چرا همه از گریه اش خبر دارند
دلی که عشق شکستن دهد صدا دارد
شاعر: رضا جعفری
ادامه مطلب
گوشوار از من از تو انگشتر
دیگر از ما چه چیز می خواهند
آخ بابا ! پس از تو در بازار
مردم از ما کنیز می خواهند
*****
کنج خرابه رفته ای و باز شامیان
پایت اگرچه کرده ورم سنگ می زنند
دیگر عروسک گلیت را بغل نکن
اینها به دلخوشی تو هم سنگ می زنند.
محسن ناصحی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


