هستم یتیم لیک پر از شور وعزتم

 

حُسن ختام و پرچم پایان نهضتم

 

بابا خوش آمدی که ببینی که شهر شام

 

افتاده در خروش ز غوغای غربتم

 

 

 

آن شب که بغض غربت دیرینه ام شکست

 

سنگینی بلای تو آیینه ام شکست

 

با هر تنفسم به خدا درد می کشم

 

از محمل افتاده ام و سینه ام شکست

 

 

 

وقتی به نیزه وجهه ی بیت الحرام بود

 

قلبم کجا به فکر غذا و طعام بود

 

از آن زمان که وارد اینجا شدم دلم

 

در فکر انقلاب در این شهر شام بود

 

 

 

وقتی که دین حضرت حق بی مدد بُوَد

 

درد رقیه ات نه ز ضرب لگد بُوَد

 

این زخمهای پیکر من کِی مشخص است

 

وقتی که زخمهای تنت بی عدد بود

 

 

 

من یکتنه حریف هزاران ز دشمنم

 

نقش حماسه بر تن تاریخ میزنم

 

آنقدر ناله سرکشم و داد میزنم

 

تا اینکه کاخ ظلم بیفتد به پای من

 

 

 

دیگر کسی به آل علی سبّ نمیکند

 

خون در دل شکسته ی زینب نمیکند

 

بی روضه ی حسین پس از مرگ من پدر

 

این شهر شام روز خودش شب نمیکند

شاعر: مجید خضرایی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:16 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

می ریخت لاله لاله غم از عرش محملش

 

هر دم رسید تا سر بابا مقابلش

 

چشمان نیمه جان و غریبش گواه بود

 

در آتش فراق پدر سوخت حاصلش

 

هر لحظه در تلاطم طوفان طعنه ها

 

چشمان غرق خون عمو بود ساحلش

 

چشمش برای دیدن بابا رمق نداشت

 

از بس که شد محبت این قوم شاملش!

 

از لطف دست سنگی یک شهر حرمله

 

کم کم شبیه فاطمه می شد شمایلش

 

روی کبود و موی سپید ارث مادریست

 

وقتی سرشته از غم زهرا شده گلش

 

جانش رسید بر لبش از دست خیزران

 

آخر چه کرد طعنه آن چوب با دلش

 

از نحوه شهادت او عمه هم شکست

 

تا دید داغ تشت طلا بوده قاتلش

 

او هرگز از کبودی بال و پرش نگفت

 

غساله گفت یک سر مو از فضائلش!!

 

دستان کوچکش که ضریح اجابت است

 

دل بسته بر کرامت او چشم سائلش...

 

شاعر: محمد صالح زارع


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:16 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يک نيمه شب بهانه‌ی دلبر گرفت و بعد

 

قلبش به شوق روي پدر پر گرفت و بعد

 

 

 

اما نيامده ز سفر مهربان او

 

يعني دوباره هم دل دختر گرفت و بعد

 

 

 

آنقدر لاله ريخت به راه مسافرش

 

تا خواب او تجلي باور گرفت و بعد

 

 

 

آخر رسيد از سفر، اما سر پدر

 

سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد

 

 

 

گرد و غبار از رخ مهمان مهربان

 

با اشک چشم و گوشه‌ی معجر گرفت و بعد

 

 

 

انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت

 

طفلک سراغي از علي اصغر گرفت و بعد

 

 

 

از روزهاي بي کسي اش گفت با پدر

 

يعني نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد:

 

 

 

خورشيد من به مغرب گودال رفتي و

 

باران تير و نيزه و خنجر گرفت و بعد

 

 

 

معراج رفتي از دل گودال قتلگاه

 

نيزه سر تو را به روي سر گرفت و بعد

 

 

 

دلتنگ بود دخترت و سنگ ِ کينه اي

 

بوسه ز چهره و لب و حنجر گرفت و بعد

 

 ***

 

 

اما دوباره فرصت جبران رسيده بود

 

يک بوسه آه از لب پرپر گرفت و بعد

 

 

 

جان داد در مقابل چشمان عمه اش

 

با بال هاي زخمي خود پر گرفت و بعد ...

 

 

 

شاعر: یوسف رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:15 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وقتي كه آمدي به برم نو ر ديده ام

 

گفتم كه بازهم نكند خواب ديده ام

 

 

بابا منم شكوفه سيب سه ساله ات

 

حالا ببين چه سرخ و سياه و رسيده ام

 

 

خيلي ميان راه اذيت شدم ولي

 

رنج سفر به شوق وصالت كشيده ام

 

(تنها به شوقت اين همه محنت كشيده ام)

 

 

اينرا بدان كه بين تو و تازيانه ها

 

نام تو را به قيمت سيلي خريده ام

 

 

در بين اين مسير پر از غصه بارها

 

از آسمان ناقه چو باران چكيده ام

 

 

پايم سرم تمام تنم درد مي كند

 

از بس كه زجر در دل صحرا كشيده ام

 

 

كم سو شده دو چشم من از ضربه هاي او

 

حتي به زور صوت رسا را شنيده ام

 

 

از راه رفتنم تعجب نكن كه من

 

طعم بد شكستن پهلو چشيده ام

 

 

پاهاي من همه پر طاول شده ببين

 

خيلي به روي خار بيابان دويده ام

 

 

چادر ز عمه قرض گرفتم كه زير آن

 

پنهان كنم ز روي تو گوش دريده ام

 

 

بشنو تمام خواهش اين پير كودكت

 

من را ببر كه جان تو ديگر بريده ام

 

****

 

عمه كه پاسخي به سؤالم نمي دهد

 

آيا شبيه مادر قامت خميده ام؟

 

****

 

پاهاي من همه پر طاول شده ز بس

 

از ترس او ميان بيابان دويده ام

 

 شاعر: محمد بیابانی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:15 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

می آید از درون خرابه صدای اشک

افتاده لرزه بر دو سرا زین نوای اشک

گاهی شفای زخم، دمی هم بلای زخم

سوزانده دست و گونه و ... ، آه از جفای اشک...

آنقدر آتش دل او شعله ور شده

هر قطره آب گشته تنش پا به پای اشک

گویی ملائک اند که تا عرش می برند

صدها سبد ستاره از این قطره های اشک

دیدم که گونه هاش، گل انداخته، نگـــو

جاری شدست خون دلش لا به لای اشک

...

چشمی که یک بریده سری غسل داده است

شایسته است نام بگیرد خدای اشک

شاعر: علیرضا قنادی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:15 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چو پلکی زد و انگار که یاد سفرش کرد

در آن لحظه که در خیمه ی خود بوسه ز روی پدرش کرد

و خوابید کمی بعد حرارت زد و از خواب پرید و کسی انگار لگد زد پرِ نیلوفری اش را

در آن آتش خیمه کسی انگار گرفتست سر روسری اش را

پدر کو؟؟ اگر هست چرا دست نکرد ارثیه ی مادری اش را؟

نشان داد همین مرد به من خاتم انگشتری اش را

کتک خوردم و انگار که غش کردم از این درد

ولی آه از آن لحظه که من گم شده بودم به دل شب

که جان داد خداوند دوباره به تنم از نفس حضرت زینب

اجل کرده رهایم ولی ای وای از این تاول پایم

که پدر گم شدم انگار به صحرا و کمی بعد در آن ظلمت شب بی کس و تنها به صدایی به خودم آمدم انگار زنی بود

گرفتست چرا رو؟ شبیه خود من دست به پهلو

که نزدیکتر آمد به سرم دست کشید و نفسی زد که منم ام ابیها و منم مادر افسانه ای ات حضرت زهرا

و سپس گفت به من بانوی محزون

که اگر قامت من خم شده از ضربه ی آن قنفذ ملعون

تو نترسی

که شبیه خودمی لیلیِ مجنون

و همین حین لگد خوردم و ناگه نفسم رفت و نگاهم به سیاهی زده در چشم خموشم

به خودم آمده دیدم که خدا ...لاله ی گوشم...

شاعر: عبدالحسین مخلص آبادی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:14 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دردانه ی من که اینچنین گریان است

از ترس به پشت عمه اش پنهان است

نامرد!به انگشتر من قانع باش

چون قیمت گوشواره ها ارزان است

****

این دل همه ی عمر گرفتار شماست

تا آخر زندگی بدهکار شماست

عمریست رقیه! در زدن کار من است

بخشیدن تکه استخوان کار شماست

****

هر چند ز الطاف تو بی بی خجلم

این عشق تو آمیخته با آب و گلم

فردا که اسیر ظلمتم در محشر

تا نام رقیه هست٬قرص است دلم

****

هرچند گدا و خسته و بی چیزم

بانویی سه ساله آب و نانم داده

تا پارس به درگاه کریمش کردم

دستان رقیه استخوانم داده...

****

برای وصل خدا سن و سال مطرح نیست

که اینچنینی شدن را رقیه ثابت کرد...

شاعر:یحیی نژادسلامتی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:14 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

به چشم خیس خودش خیره شد مقابل را

 

نزول آیه ی «یا ایّها المزمّل» را

 

 

 

فراگرفت دو دریای سرخ از سر شوق

 

به وسعت گل رویش کران و ساحل را

 

 

 

لهوف پرپر خود را ورق ورق می خواند

 

مرور کرد به همراه او مقاتل را

 

 

 

برای اینکه ببوسد تمام هستی خویش

 

زدود از آینه ی دل غبار حائل را

 

 

 

فقط به پهلو و پایش اشاره کرد و نکرد

 

حدیث نخوت شلّاق را سلاسل را

 

 

 

هر آنچه را که شنیدند پیش رویش دید

 

جراحت لب و دندان و زخم قاتل را

 

 

 

چه گیسوان سپید و چه گونه های کبود!

 

کسی به طفل ندید اینچنین شمایل را

 

 

 

نگاه جاری بابا به حرف آمد و گفت:

 

سه ساله با چه توان طی کند فواصل را؟

شاعر: مجید لشکری


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:14 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ویـرانه نه آن است که در شـهـرِ دمـشق است

ویـــرانـه دلِ مـاسـت کـه بـیگانۀ  عشق است

ویــــرانـه  نـخـوانـیـد  که مِیخانۀ  عشق است

مِــیــخانـۀ  دیــوانـگی  و وادیِ عــشــق اسـت

مِـــیـخـانــه ببین ساقـیِ آن نیک سرشت است

هـــم ساقـی وهــم مِیکـده بـهتر زِ بهشت است

بـر سَـر درِ  مِــیـخـانـه  همین بَس، که نوشتند

مـسـتـانِ رقــیـه  هَــمــه  از اهــلِ بـهـشـــتـنــد 

هـــــر روز کـــنـــم  از تـــهِ  دل  لَـــعـنِ اُمـَیـه

قـــلادۀ  دیــــوانـــگـــی ام  دســـــتِ  رقـــیــــه

شاعر: عليرضا شاهنوش (كلب الحيدر)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:14 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قرار بود که یک ابر بیقرار شود

در آسمان بوزد مدتی بخار شود

سه سال بعد بیاید سه بار پی در پی

ببارد و برود ، کوه ، نو نوار شود

و زندگی بکند مثل این همه دختر

و عقد دائم یک مرد خواستگار شود

قرار بود همین دامنی که میبینید

بجای اینکه بسوزد و پر غبار شود

فقط برای لباس عروسی اش باشد

نه که کفن شود و زینت مزار شود

و در ادامه ی سیر تکاملی خودش

الهه ی حرم رب روزگار شود

قرار بود ، ولی نه بداء حاصل شد

که او عروسک زنجیر نابکار شود

خدا نخواست عروسی کند بزرگ شود

خدا نخواست که خانوم خانه دار شود

 رضا جعفري


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:13 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید