عمه این سر که فتاده روی خاک ، بابا نیست؟؟
عمه تو بگو ، این پسر زهرا نیست ؟؟
گفتی ز لباس و کهنه پیراهن او
غارت شده خوب چرا سرش اینجا نیست؟؟
ادامه مطلب
خون گلویت را کسی تا آسمان برد
پیراهن و عمامه ات را این و آن برد
چند بار گفتم در بیاور خاتمت را ؟؟
راضی شدی انگشترت را ساربان برد؟؟
ادامه مطلب
گنجشك پر جبريل پر بابا سه نقطه
من پر تو پر هركس شبيه ما سه نقطه
عمه نه عمه بالهايش پر ندارد
حالا بماند در خرابه تا سه نقطه
اين محو يكديگر شدن در اين خرابه
يا اينكه ما را مي پراند يا سه نقطه
اصلاً چرا من خواستم پيشم بيايي
بابا شما كه پا نداري تا سه نقطه
يادت مي آيد روزهاي در مدينه
دو گوشواره داشتم حالا سه نقطه
وقتي لبت را زير پاي چوب ديدم
مي خواستم كاري كنم امّـا سه نقطه
انگشت خود را جمع كرد و ناگهان گفت
انگشت پر انگشتر بابا سه نقطه
علی اکبر لطیفیان
ادامه مطلب
با همان عمر ِكَمَم دست ستم بد تا كرد
موقع قد كشي ام بود كه پشتم تا كرد
دورهايت زدي و نوبت ما شد امشب
چشم كم سوي مرا ديدن تو بينا كرد
لذتي دارد عجب بوسه ي دو لب تشنه
لب به لب خورد به هم زخم دو لب سر وا كرد
نوه ي فاطمه بودم سندش را دشمن
با كف پا به روي چادر من امضا كرد
همه ي صورت من قدر ِكفِ دستي نيست
دور از ديده ي تو عقده ي خود را وا كرد
عمو عباس كجا بود ببيند آن مرد
به سرم داد زد آنقدر مرا دعوا كرد
ناسزا گفت و به گريه دهنش را بستم
دشمنت را نفس فاطمي ام رسوا كرد
بي كفن دفن شدم اي پدر بي كفنم
داغ مجنون همه جا تازه غم ليلا كرد
دختر بي ادبي مسخره ميكرد مرا
دو سه تا پارگي از روسري ام پيدا كرد
عمر يك ظرفِ ترك دار به ضربي بسته ست
عمه بر دست مرا برده و جابجا كرد
عمه هربار كه با گريه بغل كرد مرا
ياد آن صورت نيلي شده ي زهرا كرد
ادامه مطلب
یا رقیه (س)
کاري کن عمه پاي غم به گل بشينه
لرزيدن دست منو بابام نبينه
جاي شراره مونده روي دامن من
دل نمي کند آتيش خيمه از تن من
نگاه به اين صورت چون گلم کن عمه
اين شب آخره تحملم کن عمه
حلال کن اين کبوتر و تا به هميشه
بازوت ديگه از اين به بعد کبود نمي شه
محسن عرب خالقی
ادامه مطلب
گفتی الله اکبری هم هست
چون خداوند برتری هم هست
پیرو نفس خود شدم وقتی
که روش های بهتری هم هست
دست و دل بازتر شده قلبم
غیر تو فکر دیگری هم هست
علم دارم ولی بدون یقین
گفتم ای عقل ٬ باوری هم هست
غرق دنیا و منجلاب گناه
غافل از اینکه محشری هم هست
باب حاجات ٬ باب لطف خداست
غیر از این در ٬ اگر دری هم هست
لطف٬ از ذاتیات حتمی توست
عادتت ذره پروری هم هست
روز محشر امید دارم چون
فاطمه هست٬ حیدری هم هست
همه ی هستی ام فدای حسین
خرج ارباب ٬ نوکری هم هست
از کرامات روضه فهمیدم
ناله ی شعله ورتری هم هست
ناله ی دختری که نیمه ی شب
دید بین طبق٬ سری هم هست
گفت : ای تکسوار نیزه نشین
تو نگفتی که دختری هم هست؟
کربلا تا به شام ٬ بالینم
مادری بود ٬ خواهری هم هست
گرچه خلخال و گوشوارم نیست
چادرم هست ٬ معجری هم هست
شاعر: حميد رمي
ادامه مطلب
تو روي ني و من از تو چقدر فاصله دارم
و از خودم به خدا چون نمرده ام گله دارم
به جرم اينكه يتيمم مرا به بند كشيدند
و جان به لب شدم از بسكه زخم سلسله دارم
مخاطرات فراوان بين راه بماند
چه خاطرات بدي از مسير قافله دارم
براي سعي صفاي سرت و مروۀ جانم
تو فكر مي كني آيا توان هروله دارم
كجا روم به كه گويم هواي روي تو كردم
دلم گرفته مگر من چقدر حوصله دارم
به روي خار دويدن كجا و نيزه نشيني
مرا ببخش كه گفتم به پايم آبله دارم
ادامه مطلب
قافله رفته بود و در خوابم
عطر شهر مدينه پيچيده
خواب ديدم پدر ز باغ فدك
سيب سرخي براي من چيده
قافله رفته بود ومن بي جان
پشت يك بوته خار خشكيده
بر وجودم سياهي صحرا
بذر ترس و هراس پاشيده
قافله رفته بود و من تنها
مضطرب،ناتوان ز فريادي
ماه گفت:اي رقيه چيزي نيست
خواب بودي ز ناقه افتادي
قافله رفته بودودلتنگي
قلب من را دوباره رنجانده
باد در گوش ماه ديدم گفت:
طفلكي باز هم كه جامانده!
قافله رفته بودو تاول ها
مانعي در دويدنم بودند
خستگي،تشنگي،تب بالا
سد راه رسيدنم بودند
قافله رفته بودو مي ديدم
مي رسد يك غريبه ازآن دور
ديدمش-سايه اي هلالي شكل-
چهره اش محو هاله ای از نور
ازنفس هاي تندو بي وقفه
وحشت و اضطراب حاكي بود
ديدم او را زني كه تنها بود
چادرش مثل عمه خاكي بود
بغض راه گلوي من را بست
گفتمش من يتيم و تنهايم
بغض زن زودتر شكست وگفت:
دخترم،مادر تو زهرايم
وحید قاسمی
ادامه مطلب
پدر نداشت...برادر نداشت...ستاره نداشت
و گوشواره که هیچ، کاش گوش پاره نداشت
و دخترک که پر از آبله است حنجره اش
توان برای تنفسی دوباره نداشت
نفس نداشت...حس نداشت...درد...را نمیدانم
چگونه درد نکشد دختری که چاره نداشت؟
چگونه درد نکشد دختری که جز بغضش
برای شعر پدر هیچ استعاره نداشت؟
خدا کند که بمیرم پدر...همین امشب
و دخترک که نیازی به استخاره نداشت
پدر ! خلاصه شدی در سری که بر نیزه است
سر قشنگ تورا کاش آن سواره نداشت
و من خلاصه شدم در تنی سیاه و کبود
و گوش کوچک من جای گوشواره نداشت
ببین چه کم شده مویم، پر از گره شده است
و سوخت پدر چون چاره جز اشاره نداشت
نزن...نکش...سر من درد میکند نامرد
پدر دوباره سوخت...چاره جز نظاره نداشت
پدر شروع به سخن کرد؛ دخترم! بابا
و نبض دختر قصه دگر شماره نداشت
دلم گرفته پدر گفت و چشمها را بست
همان کسی که برادر...پدر...ستاره نداشت
شاعر: نيما نجاري
ادامه مطلب
در آن سحر ، خرابه هوایش گرفته بود
حتی دل فرشته برایش گرفته بود
با آستین پاره ی پیراهن خودش
جبریل را به زیر کسایش گرفته بود
زورش نمی رسید کسی را صدا کند
از گریه زیاد ، صدایش گرفته بود
از ابتدای شب که خودش را به خواب زد
معلوم بود آنکه دعایش گرفته بود
حتما نزول می کند آیات تازه ای
با چله ای که بین حرایش گرفته بود
مشغول ذکر نافله اش شد ، ولی کجاست؟
آن چادری که عمه برایش گرفته بود...
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


