درد دارم ای پدر در قسمت پا بیشتر

چون اثر کرده به پایم خار صحرا بیشتر

 

گرچه گل انداخته رویم ز سیلی ها ولی

بر تنم انداخته شلاق ها جا بیشتر

 

بارها از ناقه ها افتاده ام با سر ولی

قامت من ای پدر شد از کمر تا بیشتر

 

دست بر پهلویم و از دیده میریزم سرشک

روزها خیلی کم اما نیمه شب ها بیشتر

 

زجر میخندید و هی موی سرم را میکشید

روزها بابا کنار رأس سقا بیشتر

 

تا نیاندازد سرت را از سر نیزه زمین

ما قسم دادیم خولی را به زهرا بیشتر

 

از سر بغضی قدیمی سنگ بر ما می زدند

از تو کینه داشتند اما ز مولا بیشتر

 

این که چشمش را عمو بالای نیزه بسته بود

ای پدر هستیم فکر این معما بیشتر

 

گرچه بوسیده اند رویت را تمام سنگ ها

دوست دارم که ببوسم من لبت را بیشتر

 

بعضی اوقات ای پدر جان جای کل کاروان

می زدند این بی حیاها عمه ام را بیشتر

 

تو کنار قتلگاه عمو کنار علقمه

آرزو دارم بمیرم من همین جا بیشتر


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

گلویم زخم شد بابا تو را از بس صدا کردم

اگرچه لِه شدم اما نمازم را ادا کردم

 

به تو گفتم که میخواهم شبیه مادرت باشم

از این رو پهلویم را با کتک ها آشنا کردم

 

چرا رفتی سر نیزه مگر آغوش من جا نیست

شبی در خواب دیدم که تو را از نی جدا کردم

 

تو رفتی و من و عمه زدیم آتش به این مردم

نبودی که ببینی من چه ها دیدم چه ها کردم

 

به دنبال النگویم دویدم لحظه ای اما

تو را بر نیزه ها دیدم النگو را رها کردم

 

تو که رفتی پدر جانم گره بر کارمان افتاد

ولی من از سر زلفت گره با گریه وا کردم

 

تمام سنگ ها با هم سر تو شرط می بستند

خودت دیدی برای تو چقدر آنجا دعا کردم

 

میان گریه ها یک شب به یاد اصغر افتادم

زدم بر سینه ام اما رباب آمد حیا کردم

 

شنیدم چند وقتی هست خواب عمه می آیی

برای دیدنت من هم پدر جان نذرها کردم

 

تنم را غسل دادند و کفن کردند آن لحظه

خودت میدانی ای بابا که یاد بوریا کردم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دردم این است عمو نیز در این قافله نیست

مثل من پای کسی پر شده از آبله نیست

 

گفتم از منبر نی آیه توحید نخوان

سنگ ها منتظر و خواندن تو بی صله نیست

 

عمه ام شاهد من خورده مگیری بابا

بس که بر خار دویدم نفس هروله نیست

 

بی قباله به من از حرص فدک سیلی زد

بدتر از مادر تو گشته ام اما گله نیست

 

گله این است که آن روز ندیدم رفتی

گوشوار همه ی ما پس از آن زلزله نیست

 

دوست داری که بپرسی گل سرهام کجاست؟

پاسخ من فقط این است پدر جان بله ...نیست

 

از سر نیزه پدر خوب ببین دور و برت

چادرم روی سر دخترک حرمله نیست؟

 

نیمه شب با سر تو گرم سخن می شوم و ...

مطمئنم سخنم با تو کم از نافله نیست

 

نور چشمان مرا گرچه به سیلی کم کرد

یا علی گفتن من پشت عدو را خم کرد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

... و بازهم گذرش سوی قتلگاه افتاد

کنار نعش پدر اشک او به راه افتاد

 

سه ساله ای که تمام تنش کبود شده

دوباره روی تنش یک رد سیاه افتاد

 

همین که فاطمه آن نیمه شب صدایش کرد

بدون آنکه بفهمد بین راه افتاد

 

مگر چه ضربه سختی به صورتش خورده

که وقت دیدنش عمه به اشتباه افتاد 

 

چه کرده بود مگر؟ کل کاروان دیدند

که موی سوخته اش دست یک سپاه افتاد

 

گه ورود به کوفه به خاطرش آمد

که یادگار عمو بین خیمه گاه افتاد

 

به روی نیزه پدر را نگاه می کرد و ....

.... به سینه میزد و میگفت آه آه افتاد

 

کنار چشم پدر دست بسته در این راه

هزار مرتیه این طفل بی گناه افتاد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    ابتاه يا حسين (ع)

با همان عمر ِكَمَم دست ستم بد تا كرد

موقع قد كشي ام بود كه پشتم تا كرد

 

دورهايت زدي و نوبت ما شد امشب

چشم كم سوي مرا ديدن تو بينا كرد

 

لذتي دارد عجب بوسه ي دو لب تشنه

لب به لب خورد به هم زخم دو لب سر وا كرد

 

نوه ي فاطمه بودم سندش را دشمن

با كف پا به روي چادر من امضا كرد

 

همه ي صورت من قدر ِكفِ دستي نيست

دور از ديده ي تو عقده ي خود را وا كرد

 

عمو عباس كجا بود ببيند آن مرد

به سرم داد زد آنقدر مرا دعوا كرد

 

ناسزا گفت و به گريه دهنش را بستم

دشمنت را نفس فاطمي ام رسوا كرد

 

بي كفن دفن شدم اي پدر بي كفنم

داغ مجنون همه جا تازه غم ليلا كرد

 

دختر بي ادبي مسخره ميكرد مرا

دو سه تا پارگي از روسري ام پيدا كرد

 

عمر يك ظرفِ ترك دار به ضربي بسته ست

عمه بر دست مرا برده و جابجا كرد

 

عمه هربار كه با گريه بغل كرد مرا

ياد آن صورت نيلي شده ي زهرا كرد

(قاسم نعمتي)


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

هر لحظه نگاهت که می افتد به نگاهم

یک قافله ریزد به هم از قدرت آهم

 

هر بار می آیم که تو را خوب ببینم

هی سیلي و شلاق می آید سرِ راهم

 

دختر همه ی هوش و حواسش پی ِباباست

خوب!من که یتیمم چه به جز مرگ بخواهم؟!

 

حالا چه شده این همه بعد از تو نمردم!...

…از برکت عمه ست که بوده ست پناهم

 

ورنه لگد و کعب نی و سنگ که انگار

طوفان مهیبی ست،و من چون پرِ کاهم

 

آتش که نوازش کند آیا اثری هم

می ماند از آن معجر و گیسوی سیاهم؟

 

هر جا که رسیدیم مرا مسخره کردند

انگار نه انگار که من دختر شاهم

 

خولی و سنان،ضجر،دگرها و دگرها...

من یک تن و همدست شدند این همه با هم

 

هر کس ز عمو کینه به دل داشت مرا زد

بی آنکه بگویند چه بوده ست گناهم

 

بر نی سر اصغر رود اما سر من نه؟!

ای شمر ، تو یا حرمله...دریاب مرا هم

(علي صالحي)


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نازدانه ي سيدالشهدا(ع)

داغ بابا به شانه ي کودک

بحث دنباله دار فدک

شب نخوابی ز درد و کتک

دست سنگین و صورتی کوچک

از رقیه بپرس یعنی چه

 

در دل شعله وای وای یتیم

خنده کردن به گریه های یتیم

بستن آبله به پای بتیم

زیر شلاق ها صدای یتیم

از رقیه بپرس یعنی چه

 

محترم بودن و حقیر شدن

پیش چشم همه اسیر شدن

اول زندگیت سیر شدن

زود تر از همیشه پیر شدن

از رقیه بپرس یعنی چه

 

پیکری پشت کاروان افتد

تازه خوابیده ناگهان افتد

گیسویی دست این و آن افتد

خارجی زاده بر زبان افتد

از رقیه بپرس یعنی چه

 

سنگ از دست رهگذر خوردن

جای ناز غصه ی پدر خوردن

تازیانه ز پشت سر خوردن

یک نفر پا ز صد نفر خوردن

از رقیه بپرس یعنی چه

 

حنجر خشک و زخم سر نیزه

چشم حیران به سوی هر نیزه

رفته درخاک تا کمر نیزه

رأس خورشید و ماه بر نیزه 

از رقیه بپرس یعنی چه

 

خسته ماندن غریب در صحرا

بی کس و غم نصیب در صحرا

عطر جان بخش سیب در صحرا

ذکر امن یجیب در صحرا

از رقیه بپرس یعنی چه

 

پای در سلسله هراس شتاب

سینه ي بی قرار و حالِ خراب

غصه ي زینب و نوای رباب

قاری تشنه لب کنار شراب

از رقیه بپرس یعنی چه


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نــیــمــه شب بود کــه درهــای اجابـت وا شد

یـوســف گــمــشده دخــتــرکــی  پـــیــدا شـــد

آنکه هـمــراه سخـن هــاش هــمــه لکنـت بود

چون کــه چشمش به پدر خورد زبانش واشد

چـون که عطر پدرش را به خرابه حس کرد

یـاعلی (ع) گفت و به صد رنج زجایش پا شد

هـاتـــفی داد نــدا چــشـم تــو روشــن خــانم !

آنـــکه مــی گفت نــداری تــو پـدر رسوا شد

. . . رفــت و تا روز جــزا بهر تسـلای یتیم

شــام  بــدنام تـرین نــقـطــه ایــن دنــیــا شــد

ســـوره کـوثـر ایـــن قـــافــلـه را دق دادنـــد

باز هم زینــب (س) غــمدیــده مــا تــنــهـا شد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ویرانه شد بهشت بیابان صفا گرفت

شهر گناه حال و هوای خدا گرفت

با سر دوید سوی طبق طفل بستری

زینب بیا بیا که مریضت شفا گرفت

این هم یکی ز معجزه های رقیه بود

بر دا منش بهشت خداوند جا گرفت

با اشک چشم راس پدر را گرفت پس

یعنی که انتقام ز تشت طلا گرفت

حاجیه سه ساله ولیمه گرفته بود

اما ولیمه حال و هوای منا گرفت

سُر خورد ناگهان سربابا به روی خاک

دل های اهل بیت دوباره عزا گرفت

از چشم های فاطمه(س) افتاد شهر شام

آه یتیم بی رمقی شهر را گرفت

آن کس که بود حضرت زهرای قافله

در شهر شام شهرت ام البکا گرفت 

...با زخم های کاری جسم نحیف خود

نیروی پیکر زن غساله را گرفت


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قربان تبسم پر از احساست

مست است بهار از شمیم یاست

ای راهزن جاده ی دلهای خراب

تاراج ببر دل عمو عباست


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید