به جغدی بلبلی گفتا تو در ویرانه جا داری
من اندر بوستان بر شاخه سرو آشیان دارم
بگردان روی از این ویران بیا با من سوی بستان
ببین چندین هزاران سرو و کاج و ارغوان دارم
جوابش داد ای بلبل تو را ارزانی آن گلشن
مرا این بس که ویرانه، مأوی و مکان دارم
اگر ویرانه بد بودی چرا پس دختر زهرا
به ویران می نشستی که غمش آتش به جان دارم
ای بلبل! من هم مثل تو چمن نشین بودم می دانی کی ویرانه نشین شدم؟
گذشتم از گل احمر پس از مرگ علی اکبر
به دل، داغ غم ناکامی آن نوجوان دارم
تو بر سر، شورش شمشاد و یاس و ارغوان داری
من اندر لانه دل، داغ عباس جوان دارم
اُف بر این روزگار! بچه های فاطمه(س) کجا و گوشه ویرانه کجا. چراغها را خاموش کردند. در این تاریکی به یاد یک خرابه نشین باشد. مجلس،خوب مجلسی است حال خوشی هم داریم. روز اربعین هم است، نزدیک زوال ظهر است. آی امام حسین(ع)! این قدر دلمان می خواست امروز کربلا باشیم. آی امام حسین! این قدر دلمان می خواست امروز دور قبرت مثل پروانه بچرخیم. آقایان اهل علم! فضلا! محترمین! رجال فضیلت! متدینین! مذهبی ها! خود امام حسین(ع) هم راضی است که من امروز شما را به حرم این سه ساله ببرم. خدا نکند سرپرست شوی، به خدا سرپرستی خیلی زحمت دارد، مسوولیت دارد. زینب(س) سرپرست بچه ها بود. زینب (س) این همه غمی که دارد باید به همه کارها برسد. بی بی، تمام زنها و بچه ها را خواب کرد. حالا آمد خودش بخوابد. کمتر من این کلمه را با صراحت گفته ام، اما روز اربعین است بگذارید بگویم، آتش بزنم. آی زن و مرد! زینب(ع) آمد روی خاکها بخوابد. تا آمد بخوابد یک وقت دید گوشه خرابه در تاریکیها یک بچه بلند شده، هی می گوید: بابا! بابا! بابا! ای خدا! چه کار کنم؟ با این همه زحمت من این زن و بچه را خواباندم، باز یکی یکی بیدار می شوند بلند شد آمد جلوببیند چه کسی است؟ دید رقیه است. امروز برای امام حسین(ع) داد بزنید. رقیه گفت: من بابایم را می خواهم، من پدرم را می خواهم، الان بابایم اینجا بود.
دختر دُر دانه منم به کنج ویرانه منم عمه چه آمد به سرم چرا نیام پدرم
الله اکبر، الله اکبر
امروز می خواهم نوحه بخوانم، همه با من بخوانید:
دختر در دانه منم به کنج ویرانه منم عمه چه آمد به سرم چرا نیامد پدرم
الله اکبر، الله اکبر
یک وقت دیدند غلامی آمد یک طبق هم در دستش است. یا الله! یا الله! این بچه دوید جلو روپوش را از روی طبق برداشت، دید سر بریده حسین(ع) است.
عمه بیا گمشده پیدا شده کنج خرابه شب یلدا شده پدر! فدای سر نورانیت
سنگ جفا که زد به پیشانی ات بس که دویدم عقب قافله پای من از ره شده پر آبله
سر بابایش را به سینه چسباند. صدا زد: بابا! چه کسی مرا یتیم کرد؟ یک وقت دیدند این بچه دیگر ناله نمی کند. وقتی زیر بغل بچه را گرفتند دیدند رقیه جان داده است.
حاج احمد كافي خراساني
ادامه مطلب
ی سر امشب بر یتیمان سر زدی طایر قدسی به ویران سر زدی
قول دادی بهر من آب آوردی از سفر سوغاتی ناب آوری
صورت از خون خضاب آورده ای پس چرا خون جای آب آورده ای
جان بابا از رخت شرمنده ام تو سرت از تن جدا من زنده ام
ای به قربان سر نورانیت تا نبینم زخم بر پیشانیت
کاش چشمم مثل دستم بسته نبود کاش فرق دخترت بشکسته بود
زخمها بر صورت خوبت زدند یوسف زهرا کجا چوبت زدند
یک مرتبه دیدند روضه خوان سه ساله ابی عبدالله خاموش شد ، خدایا چه شده ؟ آمدند جلو دیدند کنار سر بریده بابا جان داده.
ادامه مطلب
یامد در برم جانانم امشب به تن آمد دوباره جانم امشب
به غیر جان چه دارم تا که سازم نثار مقدم جانانم امشب
شدم من بی سر و سامان ز هجرت پدر دادی سرو سامانم امشب
لب خشکیده ببوسم یا گلویت در این سودا عجب حیرانم امشب
دلها را ببریم خرابه شام ، برای دختر سه سالة ابی عبدالله گریه کنیم ، بیاد آن لحظه ای که از خواب بیدار شد ، بهانه بابا گرفت ، به اطراف خرابه نگاه کرد دید خبری نیست ، خودش را به عمه رسانید .
صدا زد عمه : الان سرم روی دامن بابایم بود مرا نوازش می کرد ، بابایم کجا رفت ؟ هر چه کردند این دختر سه ساله را آرام کنند نشد .
دل سنگ آب شد از گریه تو گریه مکن
عمه بی تاب شد از گریه تو گریه مکن
عاشقان حرم رقیه ، شما می دانید رسم است اگر یک بچة کوچکی بهانه بابا بگیرد او را نوازش می کنند ، برایش اسباب بازی می آورند آرامش می کنند کجای عالم رسم است برای طفل سه ساله که بهانه بابا بگیرد سر بریده بابایش را بیاورند ، سر بابایش را آوردند خیره خیره نگاه کرد ، سر بابا را بغل گرفت صدا زد : بابا جانم که رگهای گلوی ترا بریده ، بابا که محاسن تو به خون سرت خضاب کرده ، هی ناله زد ، گریه کرد ، یک وقت هم دیدند آرام گرفت ، زینب فرمود : آرام باشید رقیه دوباره به خواب رفته بگذارید مقداری استراحت کند اما وقتی نزدیک آمد دید سر یک طرف ، رقیه یک طرف ، صدا زد : رقیه جان دید جواب نمی دهد یک وقت هم نگاه کرد دید رقیه جان داده .
عمه جانم ، عمه جانم بر تو امشب میهمانم می روم در نزد بابا عمه امشب ناگهانم
من ز جان خود که سیرم هم یتیمم هم اسیرم می کند دشمن شماتت من دگر بابا ندارم
ادامه مطلب
ب وی اسوه صبر و گل ماتم زینب
از بعد حسین پرچم عاشورا را بر دوش کشیدی تو به عالم زینب
امروز بیائید بریم گوشه خرابه شام ، بریم یتیم نوازی کنیم ، انشاءالله هیچ وقت دختر بی بابا در زندگیت بزرگ نکنی ، امروز حاجت دارها دست به دامن سه ساله امام حسین بزنید ، بمیرم برای زینب که هر وقت بچه های امام حسین را می زدند زینب می آمد خودش را سپر می کرد ، صدا زد عمه جان :
مگر ما بلبلان لانه نداریم به جز ویرانه کاشانه نداریم
همه رفتند سوی خانه خویش مگر ای عمه ما خانه نداریم
رحمت خدا بر آن چشمی که برای حسین و بچه های حسین گریه کند ، انشاءالله کنار حرمش گریه کنی.
صدا زد عمه جان :
دوست دارم که شب هجر پدر سر گردد دیده از دیدن او باز منور گردد
من دعا می کنم ای عمه تو آمین بر گو کز سفر باب من خسته جگر بر گردد
عمه دلم براب بابا پر می زند ، عمه دلم تنگ شده می خواهم بابایم را ببینم ، از کربلا تا شام هر وقت این دختر بهانه باب می گرفت عوض اینکه نوازش کنند با تازیانه آرام می کردند .
آمد چو یار آشنا آرام شو ، آرام شو دیگر شدی از غم رها ، آرام شو ، آرام شو
گفتی پدر جانم چه شد ، گفتم که درمانم چه شد این است پدر ، این است دوا ، آرام شو ، آرام شو
ادامه مطلب
انه ام نور دو چشم فاطمه را نازدانه ام
روز از فراق روی پدر همدم غمم شبها انیس و مونس آه شبانه ام
بابا بیا که دل به امید تو بسته ام در گوشة خرابه بود آشیانه ام
مانند شمع گشته دل عمه ام کباب از بس که جان گداز بود این ترانه ام
هر کودکی به دهر بگیرد بهانه ای تنها توئی و دیدن رویت بهانه ام
بابا ز راه لطف بیا و مرا ببر از کنج این خرابه غم سوی خانه ام1
دشمن به جای آن که تسلّی دهد مرا از کینه می زند به خدا تازیانه ام
بیاد شهدای عزیزمان ، بیاد امام راحل مان ، دلها را روانه شهر شام و خرابه شام کنید ، همان جائی که در
تاریکها یک دختر سه ساله ای زمزمه می کرد :
یا ابتاه ، مَن ذَالَّذی خَضَبَکَ بِدمائکَ ، یا ابتاه مَن ذالَّذی قَطَعَ وَریدَیکَ ، یا ابتاه مَن ذَالَّذی اَیتَمنَی عَلی
صِغَرِ سِنّی بابا چه کسی رگهای گلویت را بریده ، بابا کدام ظالمی در این سنین کودکی مرا به داغ تو
مبتلا کرد ، این قدر با سر بابا درد دل کرد یک وقت دیدند صدای این روضه خوان امام حسین خاموش
شد آمدند دیدند سر بریده یک طرف افتاده ، رقیه یک طرف .
عمه خدانگهدار رفتم از این زمانه همره رأس بابم به ملک جاودانه
من حوری بهشتم ویرانه جای من نیست باید روم به جنت اکنون شدم روانه
1. محمد علی تا بع .
ادامه مطلب
حضرت رقیه س ...
تو مادر اومدی پیشم، ببین پاهای من زخمه
بدن، صورت، همه اعضا، همه جاهای من زخمه
یکی اومد به پیش من، به عشق گوش و گوشواره
نگاهی کن به گوش من، ببین گوشای من زخمه
ز روی مرکب دشمن، بیفتادم به روی خار
به دستامم نگا بنداز، ببین دستای من زخمه
یکی با تازیون اومد، به پهلوهای مجنون زد
تو ای لیلای من بنگر، که پهلوهای من زخمه
یکی با کعب نی آمد، یکی با سیلی ای مادر
چنان محکم زدش تا که، دو تا چشمای من زخمه
منم مثل پدر تشنه، می شم تا لحظه ی آخر
ز درد تشنگی مادر، همه لبهای من زخمه
امان از کعب نی مادر، سرم درد می کنه مادر
به لطف کعب نی هستش که ابروهای من زخمه
ادامه مطلب
حضرت رقیه (س)
زخم زبان می زندم، ظلم زمان می زندم
بهر دریدن سر و کشتن جان می زندم
لب ز عطش ترک زده ، یک دل پر کتک زده
از سر نی بگو چرا ، جان جهان، می زندم
قصه ی نیزه های شام، نُقل مجالس است گاه
گاه شبیه یک نفر، نیزه پران می زندم
چشم من شکسته دل، مست نگاه ماه توست
لشکر دشمن تو با، هر چه توان می زندم
قامت من خمیده و ، مثل کمان شدم پدر
چون بشوم شبیه این، قوس کمان، می زندم
ادامه مطلب
شب سوم حضرت رقیه (س)
بلبل خسته جانم و رمق ندارد این پرم
بال و پرم شکسته و کسی شکسته این سرم
گلشن قلب زار من خشک ز جور اشقیا است
کنار جسم پاره ات دگر پدر نمی پرم
دمی به سیلی و لگد، مرا کبود می کنند
دمی ز کعب نی شده ، کبود دیده ی ترم
شبیه مادرت شدم، شبیه یاس حیدری
به رنگ نیل می زند، تن کبود پیکرم
ببین پدر که حرمت، حرم سرات می درند
مواظبت کننده ای، دگر ندارد این حرم
منم که روی تشت زر، بدیده ام سر تو را
که داستان عشق بود، سر بریده و برم
دمی به پیش من بمان ، گذار تا که بشمرم
به چند ضربه این سرت، جدا شده است پرپرم
لگد به پهلویم زدند، و کعب نی به صورتم
ز بس که ضربه خورده ام، دگر غذا نمی خورم
به خیمه ها و رأس من ، کشیده اند آتشی
دگر عزیز دل مپرس، همش ز حال معجرم
همین کنار رأس تو، گذار تا که جان دهم
ز من گذشت زندگی، دگر به فکر خواهرم
ادامه مطلب
شب سوم حضرت رقیه (س)
بابا سرم شبیه سر تو ترک زده
دشمن به جرم عشق تو من را کتک زده
بابا ببین که چو زهرا دو پهلویم
خورد و خمیر گشته و رویم ترک زده
گویا سر تو را به نی آزار می دهند
دشمن به زخم تازه ی قلبم نمک زده
بابا شنو ز دختر خود درد عشق را
او عمه ی مرا به جرم کمک زده
مردان این دیار چقدر غول پیکرند
سیلی به روی ماه به یاد فدک زده
از روی نی نگاه کن به دخترت
این دل برای نگاه هات لک زده
ادامه مطلب
شعر حضرت رقیه س در اسارت
یه گل یاس خمیده
برگ گلهاشو کی چیده
روی نیزه ی اسیری
سر باباشو می دیده
پهلو هاشو کی شکسته
از زمونه شده خسته
با سر و روی برهنه
می دوید با دست بسته
روی خارای بیابون
زخمی میشه پای مجنون
سر بابش روی نیزه
تن باباش روی هامون
روی نی قرآن می خونه
بابای خوب و غریبش
می رسه تا آسمونا
ناله ی امن یجیبش
باباجون مهربونم
الهی دردت بجونم
رگهای سرت بابا جون
پره خون شده می دونم
بابا جون پرام شکسته
غم روی دلم نشسته
مرغ لب های من امشب
روی این رگات نشسته
باباجون کدوم حرومی
رگاتو ز هم گسسته
چشای خمار عشقو
نکنی تو باز و بسته
اینجا جای گریه زاری
شادی می کنن برامون
توی این شبای غربت
یا حسین حسین نوامون
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


