بانوي دمشق
نه ، که گفته که تو جا در دل دنیا داری
تو سر ِ دوش ابالفضل فقط جا داری
شور ذکر تو که شیرین شده از این جهت است
که به نامت نمک حضرت زهرا داری
هر کسی لایق آن نیست شود سینه زنت
این هم از گوشه ي چشمیست که بر ما داری
دل ارباب سر ذوق می آید وقتی
جا در آغوش علی اکبر لیلا داری
شام تسخیر سپاه اسرا شد زیرا
تو به دوشت علم زینب کبری داری
رُك و رو راست حسوديم مي آيد وقتي
كه عمويي چو علمدار حرم را داري
(علي صالحي)
ادامه مطلب
يا حضرت رقيه(س)
طفل ویرانه شدن زار شدن هم دارد
قد خم دست به دیوار شدن هم دارد
تا صداي لبت آمد لبم از خواب پريد
سر تو ارزش بيدار شدن هم دارد
عقب افتادن این چند شب از عاطفه ات
این همه بوسه بدهکار شدن هم دارد
بی سبب نیست که با دست به دنبال توام
چشم خون لخته شده تار شدن هم دارد
دخترت نیستم از طشت رهایت نکنم
دختر شاه فداکار شدن هم دارد
معجري را كه تو از مكه خريدي بردند
موي آشفته گرفتار شدن هم دارد
(علي اكبر لطيفيان)
ادامه مطلب
يا حضرت رقيه (س)
عمّه در چشم تو پیداست وَ من
خواب در چشم تو زیباست وَ من
در میان همه چون مادر تو
خواهرت امّ ابیهاست وَ من
اشبه النّاس به زهرای بتول
عمّه ام زینب کبراست وَ من
لب من خشک چو صحراست وَ تو
تشنه ی کام تو دریاست وَ من
دیدم آن شب که ز ره جا ماندم
مادرم فاطمه تنهاست وَ من
خواب رفتم به روی دامن او
خواب دیدم سر باباست وَ من
وقتی از خواب پردیم دیدم
سیلی و دشمن و صحراست وَ من
بعد از آن شب همه جا تاریک است
شب و روزم شب یلداست وَ من
چون عمو روی پر از خون دارم
ماه پر خون تو سقّاست وَ من
چشم خود باز نگه دار پدر
عمّه در چشم تو پیداست وَ من
***
به تنم بال و پری بود که نیست
به تنت برگ و بری بود که نیست
هر که پرسید کجایی گفتم
در کنارم پدری بود که نیست
تو سفر رفتی و دل منتظرت
بی قرار خبری بود که نیست
گرم لالایی خواب است رباب
روی دستش پسری بود که نیست
دست مهرت به سرم نیست که بود
شانه ی موی سری بود که نیست
سر زدی سر زده با سر امّا
با سرت همسفری بود که نیست
آن قدر ناله زدم در آهم
ناله ی مختصری بود که نیست
بعد سیلی همه جا تاریک است
بعد شب ها سحری بود که نیست
رفتی و روی سرم - روم سیاه -
چادر شعله وری بود که نیست
خیزران کار مرا مشکل کرد
کاش از لب اثری بود که نیست
***
تشنگی شعله شد و چشم ترش را سوزاند
هق هق بی رمقش دور و برش را سوزاند
دست در دست پدر دختر همسایه رسید
ریخت نانی به زمین و جگرش را سوزاند
دخترک زیر پر چادر عمه می رفت
آتشی از لب بامی سپرش را سوزاند
سنگی از بین دو نی رد شد و بر رویش خورد
پس از آن ترکه ی چوبی اثرش را سوزاند
پنجه ی پیر زنی گیسوی او را وا کرد
شاخه ی سوخته ای نخل پرش را سوزاند
دست در حلقه ی زنجیر به دادش نرسید
هیزم شعله ور افتاد و سرش را سوزاند
این چه شهری است که لبخند مسلمانانش
جگر دخترک رهگذرش را سوزاند
این چه شهری است که بازار یهودي یانش
گیسوی بافته ی تا کمرش را سوزاند
***
گل سرخی به روی پیرهنش چسبیده
خار صحرا به تمام بدنش چسبیده
زخم رگ های پدر بند نیامد حالا
چندتا لکه روی پیرهنش چسبیده
تشنگی زخم لبش را چقدر وا کرده
بس که خشک است زبان بر دهنش چسبیده
شانه هم بر گره ی موی سرش می گرید
که به هم گیسویش از سوختنش چسبیده
دید انگشتر باباش که با قاتل بود
لخته خونی به عقیق یمنش چسبیده
زجر آرام بکش حلقه ی زنجیرت را
جرم زنجیر تو بر زخم تنش چسبیده
عمه اش با زن غساله به گریه می گفت
تار موی پدرش بر کفنش چسبیده
***
زجر وقتی که سر حلقه ی زنجیر کشید
بند آمد نفسش باز تنش تیر کشید
(حسن لطفي)
ادامه مطلب
زهراي سه ساله
اين جلوه ها كه سقف سحر را شكسته اند
وقت نزول ، كوه و كمر را شكسته اند
اين نورها كه ميدَمَد از خانه ي حسين
تا روز حشر نرخ قمر را شكسته اند
با اين همه فرشته اگر كه پري شكست
چيزي عجيب نيست كه سر را شكسته اند
از شوق انبيا همه از جانب بهشت
آن گونه آمدند كه در را شكسته اند
وقتي كه پا ز دامن زينب زمين گذاشت
ذرات خاك، قيمت زر را شكسته اند
از بس شده اسير ِ تماشاي مادرش
يك پلك هم نميزند از روي دخترش
با اين هجوم، وقتِ تماشا نميشود
گيرم كه هست، قسمت ماها نميشود
عرش و بهشت گِرد سرش چرخ ميزنند
با اين حساب نوبت دنيا نميشود
جبريل در تمامي عمرش نديده بود
در ازدحام اين همه دل جا نميشود
با اكبر و سكينه و سجاد و اين بهار
باباتر از حسين كه پيدا نميشود
پيداست از نگاه حسين و صداي او
زيباتر از شنيدن بابا نميشود
شكر خدا كه حضرت ارباب بعد از اين
دلتنگ روي حضرت زهرا نميشود
عباس هم ز ديدن او دل نميكَنَد
از گفتن عزيز عمو دل نميكَنَد
ادامه مطلب
يا حضرت رقيه(س)
اينجا بهانه های زدن جور می شوند
کافی ست زیر لب پدرت را صدا کنی
کافی ست یک دو بار بگویی گرسنه ام
یا ناله ای به خاطر زنجیرِ پا کنی
**
اصلاً نه ، بی بهانه زدن عادت همه ست
حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند
دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم
چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند
**
آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند
نان های خشک خانه یشان هم تمام شد
امروز هم به نیّت تفریح آمدند
عمه کجاست چادر من ؟ ازدحام شد
**
اينجا كه زخم از در هر خانه ميزنند
اينجا كه بند بر پر پروانه ميزنند
با گوشواره هاي خودم ناز ميكنند
اين دختران كه سنگ به ويرانه ميزنند
**
صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند
ما را خلاصه غالب اوقات می زنند
یک در میان به روی من و عمه می خورد
سنگی که سمت خیمه ی سادات می زنند
**
از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد
لکنت زبان من نه مداوا نمی شود
پیر زنی که موی مرا می کشید گفت:
زلفی که سوخته گره اش وا نمی شود
**
دستی بکش به زبری رویم که حق دهی
نا مردهای شام چه مردانه می زنند
دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو
دارند حرف کار که در خانه می زنند؟
(حسن لطفی)
ادامه مطلب
يا رقيه خاتون(س)
حيات ميچكد از گوشه ي نگاهِ ترش
نجات ، خانه نموده كنار بال و پرش
شكوفه نيست حريفِ لطيفِ دستانش
فرشته هاي الهي مقيم پشت درش
سه ساله است و به قدر هزار سال بلند
ببين چها كه نكرده به عمر مختصرش
تمام شام ز اشك رقيه درهم ريخت
عجب ز قدرت فريادهاي پر شررش
نگاه بي رمقش در ميان تاريكي
فتاد تا به جمال مقدس پدرش
گرفت بوسه ز بابا قرار از كف داد
كنار رأس بريده نفس زد و افتاد
ادامه مطلب
يا بنت الحسين(س)
مخواه دخترکت از تو بی خبر باشد
بدون من به سفر می روی پدر، باشد
میان راه دلت تنگ شد خبر دارم
که آمدی تو به دنبال هم سفر، باشد
قبول بازی گنجشک پر که یادت هست
به شرط آنکه به جایش رقیه پر باشد
تنور خانه گمانم هنوز روشن بود
و گرنه موی تو باید بلندتر باشد
عمو که رفت پدر لااقل نمی رفتی
برای عمه تنهام یک نفر باشد
مرا زدند ولی عمه بازویش زخم است
برای من دلت آمد که او سپر باشد؟
کلاغ ها همه رفتند خانه پس حالا
رسیده نوبتش این قصه هم به سر باشد
(حسين رستمي)
ادامه مطلب
بعدتوماچه حوادث که ندیدیم پدر
پابرهنه بروی خاردویدیم پدر
یک طرف پرزحرامی طرف دیگردود
حرمت اهل خیام تو شکستند چه زود
خیمه هامان همه در آتش کینه می سوخت
گوییابازهمان درب مدینه می سوخت
کودکان ترسیده،رفته اندر صحرا
به زیرلب شده این زمزمشان یا زهرا
عمه ی غمزدمان وای چه مضطر شده بود
دلمان تنگ علی اصغرو اکبر شده بود
لیک زندانی قوم دَنی و شر بودیم
فکریک پارچه جای کمی معجربودیم
وای از بزم شراب و خنده ی مستانه
وای از زخم زبان و طعنه ی خصمانه
وای از ضرب نی و لعل لبان قاری
وای ازیک سربشکسته و خون جاری
وای ازبی ادبی های پیاپی بابا
وای ازقصدخریداسراای بابا
خوب شد آمدی و همره خود می بریم
رسیده آخراین آه و تب هرشبیم
***
هرزمان نام توبردم دستی ازراه رسید
به روی گونه ی سرخم جای انگشت کشید
سیداحمدابوترابی-رمضان 90
ادامه مطلب
رباعي و دوبيتي
بابا
چه سازم من به حالِ زارم عمه
ز جورِ دشمنان بيمارم عمه
بگو با بچه هاي شهر طعنه
كه من باباي خوبي دارم عمه
شفا
زند پر مرغ روحم در هوايش
هواي مرقد و صحن و سرايش
شفاي قلبِ مجروحم رقيه است
فداي آن ضريح با صفايش
دردانه
چو زينب خواهرم تنها رقيه است
يكي دردانه بي همتا رقيه است
بگريم تا كنم او را نظاره
شبيه مادرم زهرا رقيه است
ادامه مطلب
پرسش
امشب در اينجا شام هجراني سحر شد
مهمان طفل دختري رأسِ پدر شد
او بوسه بر لب هاي خونيِ پدر زد
بر جان عمه او دو صد باره شرر زد
سر پرسد از دختر چرا روي تو نيلي
دختر بگويد دشمنت با ضربِ سيلي
سر پرسد از او علت قدِ خميده
دختر بپرسد كي تو را از تن بريده
دختر بگويد اي پدر با من سفر كن
بي من مرو از رفتنت قدري حذر كن
سر گويد آخر دخترم وقتِ وصال است
روح تو پرپر مي زند در فكرِ بال است
بابا بگويد مادري پهلو شكسته
در انتظارت بر درِ جنت نشسته
برخيز و بابا اين خرابه منزلت نيست
جايي براي گفتن دردِ دلت نيست
آنجا خودم شانه كنم موي تو بابا
بوسه زنم بر نيليِ روي تو بابا
پر زد رقيه شد خرابه نيمه ي شب
جسم رقيه آتشي بر جانِ زينب
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


