در کاروان تو مثل زهرا بوده ای

برای من ام ابیها بوده ای

بعد ازغم جدایی ای دخترم

من اومدم دیدن توبا سرم

تا که تو رابه پیش زهرا برم

تا که صدام زدی با سرمن اومدم  کنارت

تا که بذارم مرهمی رو قلب بی قرارت

رقیه جان وای وای

برو بگو به بچه های شهرشام

امشب دیگه اومده پیش من بابام

بگو دیگه شام غمم سحر شد

مهمون این خرابه ام پدر شد

رقیه هم عازم یک سفر شد

امشب دیگه تموم میشه درد و غم و اسیری

 

بیا بریم تا اصغر بازم بغل بگیریم

چرا شده خاک خرابه بسترت

گل کرده خون در بین موهای سرت

بگیر از این خون سر من وضو

تا که بریم امشب کنار عمو

بگیریم آب دوباره از دست او

بابا بیا بریم پیشم تا درد و غم نبینی

مجبور نشی میان این خرابه ها بشینی

بابای من وای وای بابای من وای وای ...


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395  | 11:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بابای من     بی کفن     مانده به صحرا

امشب گل و پروانه و بلبل همه جمعن

در این ویران بر گرد شمعن

آتش زدل غم زده ام شعله کشیده

از خون سرت دور و برم لاله دمیده

با خون دل خود نوشتم

اینجا شده باغ بهشتم

بابای من   بی کفن    مانده به صحرا

این جلوه جانسوز تو آتش زده بر جان

رویت خونین مویت پریشان

آشفتگی موی تو را تاب ندارم

تا این که بشویم سرت تو آب ندارم

اینجا به خدا آب نجویم

با اشک دو چشمم بشویم

بابای من  بی کفن     مانده به صحرا


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395  | 11:51 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ساقی میخانه ها مست رقیه است

عقل قدح خورده پا بست رقیه است

نوشته در کتاب فطرت من و تو

تذکره کربلا دست رقیه است

گیسو پریشان بر روی نیزه

تن روی خاک و سر روی نیزه

سالار زینب سالار زینب

حسرت کربلا زده شرر به عالم

آن الف قامت تو کرده چو دالم

اگر ردم کنی بدا به حال زارم

اگه به کربلا برم خوشا به حالم

دلهای مردم صد پاره کردی

یک باره ما را بیچاره کردی

سالار زینب سالار زینب

دلم شبیه آسمون به زیر دینه

دلم شبیه شب بین الحرمینه

نمونده تا عرش خدا پرده ای باقی

مهر نماز من ز تربت حسینه

بیت خدا را غمخانه کردی

پیمانه دادی دیوانه کردی

سالار زینب سالار زینب

بزن به سینه در بزن که وقت شوره

بزن به سینه تازه اول سروره

می خوام تا عمر دارم بشم در به در تو

بیاد به همراهم کسی که پای جوره

شادی اگر کم غم بی دریغه

گیسوت چو خنجر ابروت چه تیغه

سالار زینب سالار زینب


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395  | 11:51 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

تو خرابه تک و تنها

دختری شبیه زهرا

توی چشماش پر اشکه

روی پاهاش سر بابا

زیر لب هاش گله داره

گله از قافله داره

... رو سر پر خون

کف پاهاش آبله داره

رقیه وای

بس که زلفاش پرشیونه

لا به لاش می کشنه شونه

محرماش میگن رو موهاش

گلسر یا لخته خونه

بابا دختره قشنگه

رو ماهش نیلی رنگه

بابا چشمام نمی بینه

اثر سیلی همینه

بابا گوشواره ندارم

یار شیر خواره ندارم

داداش اصغرم کجا رفت

گل دلبرم کجا رفت

سه ساله کتک نداره

کاغذ فدک نداره

بچه خندیدن نداره

یتیمی دیدن نداره

رقیه وای


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395  | 11:51 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ز ره می آید امشب میهمانم

نه مهمان دلبر بهتر از جانم

اگر درستم رسد بر دامن او

به دامن میهمان را می نشانم

همه هستم فدایت

زنم بوسه به پایت

اگر تو رو نمایی

دهم جان رو نمایت

فدای آن جمال دلربایت

پدر جانم پدر جانم پدر جان

بگو ای سر چرا پیکر نداری

چرا ای تشنه آب آور نداری

بود انگشت حیرت بر دهانم

چرا انگشت و انگشتر نداری

منم در اشک و ناله

دلم خون شد چو لاله

تو پیر دیر عشقی

منم پیر سه ساله

به روی ماه تو پوشیده هاله

پدر جانم پدر جانم پدر جان

تویی ماه و دو ابرویت کمان است

ولی بر ابر خاکستر نهان است

چرا لعل لب چون ارغوان است

گمانم جای چوب خیزران است

ببین با چشم خون بار

بود چشمم چو پربار

چو زهرا مادر تو

بود دستم به دیوار

خوش آمد گویمت در این شب تار

پدر جانم پدر جانم پدر جان

اگر طفلم ولی از پا نشستم

ببین تو طبق می آیم اما

کند کار دو چشمم را دو دستم

چکد اشکم به دامن

خرابه گشته گلشن

بگو با من کجایی

نمی بینم تو را من

ز چشمانم ربوده نور دشمن

پدر جانم پدر جانم پدر جان

شب هجران من امشب سر آمد

که مهمان عزیزم با سر آمد

خدا داند که نشناسم سر از پا

تمام هستیم از در در آمد

به گیسویش اسیرم

ز شوق او بمیرم

بیا عمه کمک کن

که از او رو بگیرم

حسین جانم حسین جانم حسین جان


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395  | 11:51 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خوابیدن توی خرابه باورش برام محاله

ما كه تابشو نداریم چی كشیده اون سه ساله

پر تاول شده پاهاش از یه راه دوره

چشم به راه اون مسافر چقدر این بی بی صبوره

یه روزی دستای اكبر سایبون رو سرش بود

حالا فكر گوشواره یادگار اكبرش بود


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395  | 11:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از روزی كه پنجه گرگ رو صورتم ناخن گرفت

دخترت از ترس باباجون دیگه لكنت زبون گرفت

كارم رسید به جایی كه نمیشه راه رفت بی عصا

این پیرزن سه ساله چند روز پیشته بابا

وقتی كه می خورد لگد به پشتم

چند دفعه دور خودم می گشتم

آه و واویلا

خونم حلال قدم هلال زیر چشام كبودیه

چند روزیه شونه سرم سر پنچه یهودیه

بابا برام كفن بیار خشك كن دل مایوسمو

كفن بیار تا ببینه عمه لباس عروسمو

با دشمن تو گفته ام هر چی می خوای من بزن اینجا دلم خیری ندیده

اما بهم بگید همین چرا سمای اسباتون بوی تن بابامو می ده

هر شب می گفتم برای زهرا

حكایت تو با نعل اسبا

آه و واویلا


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395  | 11:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاصدك بابای من گم شده اونو ندیدی

كاش میشد می رفتی قتلگاه می گردیدی

یا كریم بگو چرا بال و پر تو خونیه

مگه تو كجا بودی شاید كه بابام دیدی

شاپرك نشین رو شونم شونه هام درد می كنه

خبر از بابام بیار اگه رو نیزه پریدی

ای گل لاله كه از تو باغ به من ناز می كنی

لخته لخته غنچه لاله گوشامو دیدی

پروانه یه بوسه من بهت می دم امونتی

به بابام بده اگه به چاك لب هاش رسیدی

یا نرو یا منم با خودت ببر

یادته توی مدینه روی زانوت می نشستم

دور گردن تو بابا حلقه می شدش دو دستم

یادته گفتی رقیه تو عزیز همه هستی

دختر خوب و قشنگم شبیه فاطمه هستی

یادته جشن تولد برام گوشواره خریدی

دست پر مهرتو بابا به روی سرم كشیدی

یا نرو یا منم با خودت ببر


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395  | 11:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عمه جانم بنگر امشب من میهمان دارم       کمکم کن از جا خیزم تا نیمه جان دارم

 

مانند زهرایم   من عشق بابا یم     بابای مظلومم

 

 

سرو رویم خاکی است عمه آبی مهیا کن        گیسویم را شانه  امشب به عشق بابا کن

 

تا نکشم خجالت آبرو داری کن                     تا که به پا خیزم ای عمه یاری کن

 

 

            مانند زهرایم   من عشق بابا یم     بابای مظلومم


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395  | 11:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

صدای گریه بلنده نیمه شب از تو خرابه

صدای طفلی گرسنه که هنوز تشنه ی آبه

طفل زخمی، طفل خسته،طفل اشک و طفل ناله

طفل کوچک ، طفل مظلوم، دختر ناز و سه ساله

دختری که خیلی وقته، روی باباشو ندیده

با سرانگشتای زخمیش عکسش و رو خاک کشیده

بابایی کجاست بابایی تا برام بگه لالایی

الهی که من بمیرم تو سینه نفس نداره

دو قدم راه میره اما دست روی دیوار میذاره

میگه عمه کمکم کن که دیگه توون ندارم

پس چرا بابام  نمی اد دیگه هیچی جون نداره

جون عمه جون نمیدم تا یه بار روشو نبینم

یا رو زانوم سر بذاره یا روی زانوش بشینم

بابایی کجاست بابایی تا برام بگه لالایی

خدا جون کجاست بابایی تا برام بگه لالایی

خواب دیدم می اد باباجون عمه موهام پریشونه

اگه جون مونده به دستات بزن اونو کمی شونه

عمه جون اینجوری بد نیست با لباس پاره باشم

وقتی که بابام می ادش بد بی گوشواره باشم


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395  | 11:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید