ابتاه يا حسين(ع)

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

دنبال او شب تار صیاد رفته باشد

 

یک زخم بر دو گونه یک چشم نیم بسته

از زجر یادگاری یک دنده شکسته

 

فهمیده ام در این شهر معنای سیری ام را

از ضرب دست خوردم دندان شیری ام را

 

نامحرمی که با خود دیشب سر تو را داشت

وقتی به گوش من زد انگشتر تو را داشت

 

طفلی که خنده میزد بر این لباس پاره

او گوشوار من داشت من زخم گوشواره

 

من خار میکشیدم با ناخنی شکسته

او با گل سر من گیسوی خویش بسته

 

وقتی که شعله افتاد از بام روی معجر

نگذاشت ساربان تا بردارم آتش از سر

 

من باز ماندم از درد از فرط ناتوانی

او رفت و پیش پایم انداخت تکه نانی

 

من سخت باز کردم انگشت کوچکم را

او رفت و بین دستش دیدم عروسکم را

 

دیشب که خواب رفتم یک بار بی عمویم

زنجیر دست و پایم پیچید بر گلویم

 

از کوفه آمدی و سنگ صبور داری

رنگ محاسنت زرد بوی تنور داری

 

ای سر بیا که مُردم از دختران شامی

از خنده های کوفی از خنده های شامی

 

ای کاش پای حلقت میمُرد دختر تو

آری هنوز گرم است رگ های حنجر تو

(شاعرش را نميشناسم)


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:27 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

   ابتاه يا حسين(ع)

به چشمم غير اشك آبي ندارم

به رخ جز رنگ مهتابي ندارم

اگر خواهي به خواب من بيايي

به بيداري بيا خوابي ندارم


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:27 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

       يا حضرت رقيه(س) 

چند روزي ميشود مي سوزم اما هيچکس

دردهايم را نمي فهمد در اينجا هيچکس

 

از سر شب عهد کردم با تمام زخمها 

جز به بابايم نگويم حرف خود با هيچکس

 

ديگر امشب طاقتم طاق است اي شلاقها 

هرچه پيش آيد خوش آيد يا پدر يا هيچکس

 

قول داده مي رسد امشب و يا نزديک صبح 

مطمئن باشيد ديگر مي روم تا هيچکس

 

ناله هايم ، گريه هايم ، زخم پايم ، گوشها

صورتم را هم نبيند صبح فردا هيچکس

(عليرضا لك)


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:27 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ابتاه يا حسين(ع)

كرب دارم بلا نميخواهم

سفر كربلا نميخواهم

 

گيرم اين پا براي من پا شد

چون نداري تو پا نميخواهم

 

شهر بايد بفهمد آمده اي

گريه ي بي صدا نميخواهم

 

به خيالت نيايد اي بابا

قهر كردم تو را نميخواهم

 

از طبق چون كه بوي نان آمد

گفتم عمه غذا نميخواهم

(حسين رستمي)


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  ابتاه يا حسين

اي پدر بعد از سر تو معجرم را برده اند

از اسارت بر تن من رخت پاره مانده است

اي كه داري هديه بَهر دختر خود ميبري

چند تار گيسويم در گوشواره مانده است


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    يا بنت الحسين(س)

غير از غبار چهره ي او هاله اي نداشت

هر روز صبح ، روي مژه ژاله اي نداشت

 

از ضعفِ زخمهاي تنش خشكِ خشك بود

ميخواست باغ داغ شود،لاله اي نداشت

 

وقتي كه از بساط گلويش گلايه كرد

آهي به سينه داشت ولي ناله اي نداشت

 

با اضطراب آمد و با التهاب رفت

تنهاترين ستاره كه دنباله اي نداشت

 

صياد از سهولت صيدت عجب مكن

اين ماهي كبود شده باله اي نداشت

 

رفت از شبِ خرابه و تشييع هم نشد

كوچكترين شهيده كه غسّاله اي نداشت

 

آن شب كه دفن شد دلِ من نيز ميسرود

اين خاك مرتفع تر از اين چاله اي نداشت

(رضا جعفري)


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  من الذي أيتمني

آمدي عاقبت مسافر من

ميروم شام را خبر بكنم

حيف چادر ندارم امشب من

تا كنارت دوباره سر بكنم

***

لب تو چندتا ترك دارد

لب من چندتا ترك خورده

من بميرم كه جنس دندانت

با نوك خيزران محك خورده

***

گريه ميكرد هر كه چشمش بر

حال و روز اسيري ام افتاد

هفت سالم نيامده اما

زود دندان شيري ام افتاد

***

از زماني كه روي نِي ديدم

ابروان عمو جدا شده است

ضربه هايي كه ميخورم از پشت

همه سنگين و بي هوا شده است

***

بسكه شبها گرسنه خوابيدم

تار شد چشمهاي دختر تو

چقدر نان خشك ميريزند

شاميان پيش پاي دختر تو

***

باز هم درد ميكند سر من

از سر شب خميده تر شده ام

آه بابا،مرا ببر با خود

چند وقتيست دردِ سر شده ام

***

معجرم خاكي است يعني كه

دخترت زير دست و پا مانده

تار مويم اگر گره خورده

همه تقصير شعله ها مانده


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

   گفتي عروس ميشوي

ديد آفتاب و ماه اگر كه سر ِ مرا

سر كرده است دختركي معجر مرا

 

گفتي عروس ميشوي اي دختر گُلم

گفتي نگاهدار خدا دختر مرا

 

با تو يزيد گفت ادب ميكنم تو را

ميگفت ميخوري لبِ چوبِ تر مرا

 

من چوب تر ندارم و خشك است كام من

دامن نداري تا كه بگيري سر مرا


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    چيني شكسته

آن دو لب شكسته كه لبخند ميزند

پاي طبق به پاي دلم بند ميزند

 

جسم ظريف من كه نهد عمه مرهمش

چيني شكسته اي است كه او بند ميزند

 

زخمم اگر به پيش تو لب باز ميكند

شِكوه نميكند به تو لبخند ميزند

 

ميبوسم از لبي كه نداري و دخترت

اين عضو خويش را به تو پيوند ميزند

 

دندان چو قند و قند شكن هم نِي عدو

دستش قوي است آنكه بر اين قند ميزند

 

تاول به جاي كفش به پا كرده ام پدر

راضي ز كفش تازه ام هر چند ميزند

(غلامرضا حق پرست


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید