.jpg)
آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست
مست مدام شیشه می در بغل شکست
یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست
فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست

ادامه مطلب

پشت خیمه قدم زنان به دعا
داشت با درگه خدا نجوا
ای خدا عاشق عمو هستم
تو خودت راضی اش کن از دستم

ادامه مطلب

از خون به دستِ خویش حنا می كِشم بیا
هـر لحظه انتظارِ تو را می كِشم بیا
در حجله پیشِ پایِ تو پا می كِشم بیا
چه حسرتی برایِ عبا می كِشم بیا

ادامه مطلب
.jpg)
اعجاز مجتبایی و آقا شدی ولی
خود کوه طور هستی و موسی شدی ولی
عمه به قد و قامت تو فخر میکند
شاگرد دست حضرت سقا شدی ولی
جای زره کفن به تنت کرد تا عمو
رفتی به سوی لشکر و تنها شدی ولی
سنگی شکست آینه غیرت تو را
ای سر شکسته حضرت طاها شدی ولی
دستی شبیه نیزه تو را کرد واژگون
از روی خاک با مددی پا شدی ولی
جام عسل ز دست تو افتاد و خورد شد
اسباب اشک زینب کبری شدی ولی
در زیر دست و پا بدنت بی حصار ماند
قامت کشیده ای و معما شدی ولی
راه نفس به سینه ات از درد بسته شد
بالا سرت عمو رسیده و احیا شدی ولی
احلی من العسل ز لبانت چکیده است
بیهوده نیست این همه زیبا شدی ولی
اینجا مدینه نیست که پهلو گرفته ای
ارث مدینه! حضرت زهرا شدی ولی
رفتی و داغ فاطمه شد زنده در حرم
زینب دوباره ناله زد ای وای مادرم
رضاباقريان.مشهدمقدس
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت قاسم ع
نوجوانی شبیه باباها
زیر پایش تمام دریاها
سیزده سال با امامان بود
سیزده سال پیش زهراها
جنگ میکرد مثل بابایش
هست شاگرد دست سقاها
حرفهایش شبیه مردان است
کارهایش شبیه آقاها
جای او نیست در زمین،جایش...
هست همچون حسین بالاها
رفت میدان و گفت یازهرا
اینچنین است رزم مولاها
رفت میدان و منتظر بودند
دم خیمه تمام لیلاها
زرهی بر تنش نبود که رفت
حبس میشد به سینه اماها
رفت اما خبر نشد از او
باز میشد زبان به آیاها
نیزه ای از فرس زمینش زد
شد خراب آرزو و رویاها
همه دیدند از دم خیمه
استخوانش شکست با پاها
دختری دید و گفت یازهرا
خواهری دید و گفت وا اما
رضاباقريان.مشهدمقدس
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
پشت خیمه قدمزنان به دعا
داشت با درگه خدا نجوا
ای خدا عاشق عمو هستم
تو خودت راضیاش کن از دستم

ادامه مطلب
.jpg)
شعر مرثیه حضرت قاسم علیه السلام
چه خوش است رنج و محنت به ره وفا کشیدن
چه خوش است ناز جانان همه را به جان خریدن
چه خوش است جان سپاری به قدوم چون تو یاری
به منای کربلای تو شها به خون تپیدن
چه غمی ز بی پناهی به حضور چون تو شاهی
که خوش آیدم به راه تو شها بلا کشیدن
چه شود اگر عموجان بروم به سوی میدان
که خوش است از تو فرمان و زمن به سر دویدن
چو غزال مجتبی شد زمیان خیمه بیرون
بشتاب از پی آمد شه دین برای دیدن
چه عمو ! چه نوجوانی ! چه گلی چه باغبانی
به حسن صبا خبر ده که چه جای آرمیدن
بشکافت کوفیان را صف و زد به قلب لشکر
چه خوش است از غزالی همه ی گرگها رمیدن
زند آتشم غم شاهزاده قاسم
بنگر به دست گلچین گل نوشکفته چیدن
ادامه مطلب
.jpg)
این قبیله صفات ذوالمنن اند
گر چه عبداللهند, رب من اند
کرم این حرم موقت نیست
دم به دم میدهند, دائما اند
سیزده ساله هایشان على اند
یازده ساله هایشان حسن اند
قاسم عبداللهى ست در تقسیم
این دو یک روح در دوتا بدن اند
حسنى صولتند, بى خود نیست
عاشق جنگهاى تن به تن اند
قاسم و دو على و عبدالله
چهار تن از مثال پنج تن اند
میوه عرشى اند, مشغول
زیر پاى حسین ریختن اند
مال قاسم پى زره بودند
مال عبداللهش پى کفن اند
آنقدر سنگ و سم به این دو زدند
روى دست عمو چو پیرهن اند
خبرش هم دهان دهان چرخید
چون کلیم اند نیزه بر دهن اند
نه فقط عبد او, که او شده اند
بسکه فانى در عمو شده اند
ادامه مطلب
.jpg)
با اسب به روی بدنش افتادند
با کینه ی بابا حسنش افتادند
آنقدر عسل گفت که در آخر کار
با نیزه به جانِ دهنش افتادند
شاعر:فرزاد نظافتی
ادامه مطلب
.jpg)
تو قَد کشیده ای،یا که عمو کمان شده است
و یا دوباره علمدار نوجوان شده است
بخند حضرتِ عباسِ سیزده ساله
که خنده یِ تو برایِ حسین، جان شده است
دلم برای حسن تنگ شد تو را دیدم
کریم زاده کریم است این همان شده است
بگو علی و بگو مجتبی بگو تکبیر
بگو که نامِ تو کابوسِ شامیان شده است
بلند شو که نبینند می خورم به زمین
که این غریبِ جوانمُرده ناتوان شده است
چه آمده به سَرَت که سرِ تو می افتد
چه دید مادرم اینجا که نیمه جان شده است
به خیمه ناله ی نجمه: نزن نزن شده بود
به گریه هر قسمِ من بمان بمان شده است
سپاه رویِ تو افتاد و آسیابت کرد
پر از ترک تنت از ضربِ این و آن شده است
تو را برایِ رساندن زِ خاکها کَندم
که نیمی از تو عیان نیمه ای نهان شده است
صدای سینه ی تو می رسد به خیمه بگو
مزاحمِ نفست چند استخوان شده است
چقدر رویِ تو را جایِ نعل پر کرده
چقدر روی دهانت پر از دهان شده است
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


