.jpg)
فرش خون پهن شده بر بدنت
غارت نیزه شده پیرهنت
پاره پاره پیکری مانده ز تو
دانه دانه شده تسبیح تنت
***
بدنت نیزه بی جا خورده
قامت کوچک تو تا خورده
اسب ها رو به تنت اوردند
چقدر صورت تو پا خورده
***
دور تو بزم به پا گردیده
تنت اماج جفا گردیده
بس که با سنگ جوابت دادند
بدنت سنگ نما گردیده
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت قاسم ع
دارد به رویِ چشمِ خود اَبرویِ حسن را
جانم،چقدر میدهد او بویِ حسن را
اینقدر عقیله به سری شانه نمیزد
بر شانه ی خود ریخته گیسویِ حسن را

ادامه مطلب
.jpg)
مثل يك ديوار كه با در نمى آيد بهم
اين سر پاشيده با پيكر نمى آيد بهم
ارباً اربا شد درون پيكرم ديگر نگو
كه تن من با على اكبر نمى آيد بهم
نه تو عمامه درآور، و نه عمه روسرى
زخم كارى با نخ معجر نمى آيد بهم
رخت دامادى بماند پيش زهرا در بهشت
اين لباس و اين بدن ديگر نمى آيد بهم
مثل اخلاقم تمام استخوان ها نرم شد
چوب و سنگ و خلق پيغمبر نمى آيد بهم
پشت لب هاى يتيمى مثل من كه سبز نيست
نعل مركب با چنين جوهر نمى آيد بهم
مصحف من سيزده قسمت شده بر روى خاك
با چنين شيرازه كه دفتر نمى آيد بهم
اى عمو شرمنده ام بد دست و پا گيرت شدم
اين تن پاره از اين بهتر نمى آيد بهم
من گريز روضه هاى كوچه هستم حيف كه
دست من با چادر مادر نمى آيد بهم
ادامه مطلب
.jpg)
به زمین افتاده ای و درد مفرط میکشی
خوب معلوم است که داری مصیبت میکشی
درد پهلویت گرفت آخر نفسهای تورا
یک نفس را قاسمم درچند ساعت میکشی
آنقدر شکل حسن بودی تو را نشناختند
هر چه داری میکشی ازاین شباهت میکشی
دست و پا راحت بزن فکر عمویت را نکن
باحیای من!چرا داری خجالت میکشی؟
یاعلی گفتی و دیدم که تو را حد میزنند
سنگ هارا یک به یک داری به سویت میکشی
داری ای ابن الکریم من کریمی میکنی
نیزه داران را به پای یک ضیافت میکشی
یا ببند این چشمهارا یا که بازش کن عمو
پلکهایت نیمه باز افتاده اذیت میکشی
من صدایت میکنم اما تو ناله میزنی
درجواب گریه هایم آه حسرت میکشی
عاقبت جوشن برای پیکرت اندازه شد
خوب داری نوجوانم قد و قامت میکشی
لحظه های احتضارت آمده آرام باش
باهمین اوضاع داری باز زحمت میکشی
از عسل شیرینتر من چون عسل کش آمدی
کار خود را کردی آخر با سفارش آمدی
ادامه مطلب
.jpg)
روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع)
گل ریختند پای گذرها یکی یکی
خیره شده به دشت نظرها یکی یکی
آمد زمان رزم پسرها یکی یکی
تب میکنند باز پدرها یکی یکی

ادامه مطلب
.jpg)
سر می نهد تمام فلک زیر پای او
دل می برد ز اهل حرم جلوه های او
عبدالله است و ایل و تباری کریم داشت
با این حساب عالم و آدم گدای او
انگار قاب کوچکی از عکس مجتبی
هر لحظه می تپد دل زینب برای او
او حس نمی کند که یتیم است و خون جگر
تا با حسین می گذرد لحظه های او
بالاتر از تمامی افلاک می نشست
وقتی که بود شانۀ عباس جای او
نیمش حسن و نیمه دیگر حسین بود
بوی مدینه می رسد از کربلای او
مثل رقیه روح و روان حسین بود
او همچو عمه دل نگران حسین بود
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


