من که جویای سعادت هستم                                             تشنة جام شهادت هستم

آن زمانی که عمو می دیدم                                                رخ نهادی تو به روی پسرت

منم از دور نظر می کردم                                                     ای عمو یاد پدر می کردم

تو که چ.ن تاج سر من بودی                                               تو به جای پدر من بودی

ای عمو زود بیا بر سر من                                                خون گرفته همه پیکر من

بیاد آن لحظه ای که قاسم از روی اسب افتاد ، صدا زد : یا عمّاه ادرکنی 1 ،عزیز فاطمه با عجله به سوی قاسم حرکت کرد ببیند دشمن دورش را محاصره کرده ، می خواهند سرش را از بدن جدا کنند . اما وقتی دیدند ابا عبدالله آمد همه فرار کردند، بدن قاسم زیر سم اسبها قرار گرفت همین که غبارها نشست . دیدند ابی عبدالله سر قاسم را به دامن گرفته ، دیگر لحظات آخر قاسم است از شدت درد پاهایش را به زمین می کوبد ، در همین حال فریادی کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد .

بدن غرق به خون قاسم را بغل کرد به خیمه آورد کنار بدن جوانش علی اکبر گذاشت ، همه صدا بزنید حسین .

 

1. وقایع الایام ، ص 412 ، سوگنامه آل محمد ، ص286 .


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

منم قاسم حسن را نور عینم                                                         برادر زاده مولا حسینم

منم قاسم ز آل مصطفایم                                                   فروغ دیدگان مجتبایم

اگر چه خسته جان و تشنه کامم                                        کجا من دست بردار از امامم

عمو بده دیگر اذن جهادم                                                    که افتاد است شوری در نهادم

نمی خواهم دگر این  زندگانی                                             به امید شهادت سخت شادم

همی خواهم چو اکبر کشته گردم                                        چه می شد می رسیدم بر مرادم

حمید بن مسلم نقل می کند : از خیام حسین نوجوانی به سوی میدان آمد که چهره اش مانند نیمه قرص ماه می درخشید ، شمشیری به دست داشت  و پیراهن بلند پوشیده بود .

ابی عبدالله عمامه اش را دو نصف کرد ، نیمی از آن را مانند کفن بر تن قاسم نمود و نیمی دیگر را بر سر قاسم بست ،رفت میدان مشغول جنگ بود آخر الامر، عمروبن سعد چنان شمشیر بر سر مبارک قاسم زد .

سر شکافته شد قاسم با صورت به روی زمین افتاد ، یک مرتبه فریاد زد : یا عَمّاه ادرکنی (عمو جان به دادم برس ).

وقتی صدای قاسم به گوش امام رسید، مانند عقابی که از بالا به زیر آید صفها را شکافت دشمن متفرق کرد اما پیکر نازنین قاسم زیر سم ستوران قرار گرفت، وقتی گرد و غبار فرو نشست دیدند امام حسین کنار بالین قاسم  است قاسن در حال جان کندن استای خود را به زمین می کشانید ، سر قاسم روی دامن عمو ، عزیز فاطمه فرمود :

« سوگند به خدا بر عمویت سخت است که او را بخوانی ، به تو جواب ندهد . یا اگر جواب دهد به حال تو سودی نداشته باشد  1  ».

 

1. سوگنامه آل محمد ، ص 258- 286 ، وقایع الامام ، ص 409- 412 .


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسمت آمده و دست به شمشير شده

نوجواني كه به عشق تو حسين پير شده

پر پرواز گشوده به دلش تاب نبود

حرفش اين بود عمو رفتن من دير شده

زده زانوي غم و غصه و محنت به بغل

نگران بود چرا اين همه تاخير شده

***

كمتر از ساعتي بر او چه گذشته است خدا

كه قدو قامت او دستخوش تغيير شده

سنگ باران شد و زير سم مركبها رفت

پيش گويي عمو بود كه تعبير شده

مي وزد بوي گلاب تن تو در صحرا

به گمان عطر مدينه است كه تكثير شده


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

       يا قاسم ابن الحسن(ع)

لاله‌ي خشك شده ! زينت صحرا شده‌اي

باغبان نيست ببيند كه چنين وا شده‌اي

 

برگ برگ بدنت ريخته دورم ، قاسم

بر زمين مانده و پا خورده‌اي و تا شده‌اي

 

سنگها نُقل شدند و به سرت پاشيدند

تازه دامادِ عمو...بَهْ..! كه چه زيبا شده‌اي

 

آن قَدَر جسم نحيف تو به هم پيچيده

هرچه كه مي‌نِگرم شكل مُعمّا شده‌اي

 

خيز و برگرد به خيمه كه ببيند نجمه

مثل سقّا چه قَدَر خوش قد و بالا شده‌اي

 

استخواني سر راه نفسَت سبز شده

بي‌جهت نيست كه يادآور زهرا شده‌اي

(علي صالحي)


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم است اینکه چنین دست به شمشير شده

نوجواني كه به عشق تو حسين پير شده

پر پرواز گشوده به دلش تاب نبود

حرفش اين بود عمو رفتن من دير شده

زده زانوي غم و غصه و محنت به بغل

نگران بود چرا اين همه تاخير شده

از زمانی که اذان گوی حرم پر زد و رفت

اشک حسرت زسرو روش سرازیر شده

 

مدد نامه ی بابا زعمو اذن گرفت

همچو شیری که رها از غل و زنجیر شده


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت قاسم(ع)-مدح و شهادت

 

آیینۀ روی مجتبایی قاسم

مستغرق ذات کبریایی قاسم

مثل علی اکبری برای ارباب

چشم تو کند گره گشایی قاسم

حالا که پسر دار شده شاه کریم

داغ است بساط هر گدایی قاسم

از گوشۀ لبهات عسل می ریزد

مدهوش زباده ی بقایی قاسم

دل می برد از همه مناجات شبت

مانند حسن چه خوش صدایی قاسم

قسمت نشده اگر امامت بکنی

معصومی و از گنه جدایی قاسم

تحت الهنکی که بسته ای شاهد بود

زیبای امام زاده هایی قاسم

سوگند به پینه های پیشانی تو

با سن کمت پیر دعایی قاسم

در کرب وبلا همه حرم دار شدند

آخر تو خودت بگو کجایی قاسم

گویا که حرم نداشتن ارث شماست

بی مرقد و بی صحن وسرایی قاسم  

پشت سر تو دعای نجمه زیباست

از بسکه لطیف و دلربایی قاسم

تو وارث تکسوار جنگ جملی

الحق حسن کرب و بلایی قاسم

زیر پر عباس کشیدی شمشیر

شاگرد امیر خیمه هایی قاسم

گردن زده ای ازرق و اولادش را

زیرا نوه ی شیر خدایی قاسم

***

ای وای گرفتند همه دورت را

چون گل به میان خارهایی قاسم

پهلوی تو ضربه خورده مثل مادر

افتاده میان دست و پایی قاسم

زیر سم اسب نرم شد پیکر تو

بر داغ عظیم مبتلایی قاسم

بازیچه ی قاتل است این کاکل ناز

گیسوی تو شد رنگ حنایی قاسم

از کهنگی نعل کفن پاره نشد

سربسته شده چه روضه هایی قاسم

جان داشتی و تن تو را کوبیدند

فرق من و توست ماجرایی قاسم

نجمه همه گیسوان خود را می کَند

تو قاتل او به نیزه هایی قاسم


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا قاسم ابن الحسن (ع)

درست لحظه ی آخر در این محل افتاد

و قطره قطره ی اهلا من العسل افتاد

 

میان عرصه ی میدان عجیب غوغا شد

مفاصل تن قاسم یکی یکی وا شد

 

چقدر خون چکد از ریش ریش پیروهنت

شکست گوشه ی ابرو...شکسته شد دهنت

 

خمیدگی تنت کار نیزه ی خصم است

اگر چه درد کمر بین ما دگر رسم است

 

و ناگهان ز قفا تیغ آهنین خوردی

ز نصفه های کمر خم شدی...زمین خوردی

 

ز تارهای گلویت مرا صدا زده ای

چقدر در وسط صحنه دست و پا زده ای

 

بگو بگو گه عزیزم تـنت گسسته چرا

درون حنجره ات استخوان شکسته چرا؟

 

چرا تمام تـنت را چنین بهم زده ای

مگر محله ی قصاب ها قدم زده ای؟

 

چقدر میوه ی سبزم...رسیده ای قاسم

گمان کنم که کمی قد کشیده ای قاسم

 

عدو تمام تو را بند بند کرده گلم

و نعل اسب تو را قد بلند کرده گلم

(نيما نجاري)


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا قاسم ابن الحسن(ع)

باز بوی بهار آمده است

سینه ها را قرار آمده است

چشمه جاری کرامت حق

از دل کوهسار آمده است

سفره دار مدینه را امشب

پسری گلعذار آمده است

که برای کریم آل عبا

سند افتخار آمده است

مژده بر نسل نوجوان بدهید

که به آنها نگار آمده است

 

باز هم لطف حق عظیم آمد

پسر حضرت کریم آمد

 

تا که چشمان خویش وا میکرد

ملک از ذوق جان فدا میکرد

هرچه دل بود با خودش می برد

در مسیر خدا رها میکرد

حسن آن شب ز شوق تا خود صبح

به همه سائلان عطا میکرد

مادرش هم کنار گهواره

تا زمان سحر دعا میکرد

وقت خوابش برای لالایی

فقط عباس را صدا میکرد

 

هرکه در کوی عشق عازم شد

بخدا که گدای قاسم شد

 

ما تو را از همان ازل دیدیم

چشمهای تو را غزل دیدیم

کهکشان تو را رصد کردیم

قمر و زهره و زحل دیدیم

تا به میدان طف درخشیدی

روی لب های تو عسل دیدیم

در دل کارزار عاشورا

تا تورا گرم در جدل دیدیم . . .

. . . در سپیدی چشمهای حسین

خاطرات یل جمل دیدیم

 

ضرب دست تو کار دشمن ساخت

ازرق شام را ز پا انداخت

 

پدرت گوشوار عرش خداست

مادر تو عروس آل عباست

طینتت نور و کوثر و یاس است

چونکه مادربزرگ تو زهراست

نوه ی حیدری و این صفتت

از شگرد نبرد تو پیداست

خوش به حالت که عمه ات زینب

و عمویت امام عاشوراست

قاسمی و پسر عموهایت

اکبر و اصغر و امام دعاست

 

در فرار از تو دشمنت رذل است

چونکه استاد تو اباالفضل است

 

عشق از واژه های نابت بود

مبحث اصلی کتابت بود

سیزده ساله رهبر عشقی

کربلا اوج انقلابت بود

جانفدا کردنت به پای عمو

از دعاهای مستجابت بود

آن بلای عظیم عاشورا

نه قضا بلکه انتخابت بود

پای تو بر رکاب اگر نرسید

بالهای ملک رکابت بود

 

فصل سرد مرا بهاری کن

مثل بابات سفره داری کن

(محمد بياباني)


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا قاسم ابن الحسن(ع)

مهپاره ی ایل پاکِ محمودی تو

آئینه ی قدّی حسن بودی تو

صد خمره عسل ریخت زمین ، یابن حسن

لبهای خود هر بار که بگشودی تو

(رضا رسول زاده)


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

گلبرگ های یاسمنت زیرو رو شده

باغی از آه شعله زنت زیرو رو شده

 

پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند

پیراهنی که شد کفنت زیرو رو شده

 

یک دشت سنگ بوسه بر روی گونه ات زده

یک دشت نیزه دور تنت زیرو رو شده

 

با من بگو به دست که افتاد کاکلت

اینطور زلف پر شکنت زیرو رو شده

 

تقصیر استخوان سر راه مانده است

شکل نفس نفس زدنت زیرو رو شده

 

این نعل های تازه چه کرده اند ، وای من

چشمت، لبت ، رخت ، دهنت زیرو رو شده

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 29 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید