یوسف رحیمی
حضرت قاسم (ع)
نهال اهل حرم طعمه تبر شده است
تنت چقدر سزاوار بال و پر شده است
میان نیزه و شمشیر و خون حلالم کن
برات عشق من این قدر درد سر شده است
دوباره داغ دلم تازه شد که می بینم
تن تو از تن بابات زخم تر شده است
به عمه ات چه بگویم اگر تو را پرسید
قدش خمیده ببین دست بر کمر شده است
صدای مادرت از خیمه ها بلند شده
ز آن چه بر سرمان آمده خبر شده است
در این دقایق کوتاه قد بلند شدی
چه کرده اند قدت این قدر شده است
عمو چه خوب نبودی نظر کنی به تنم
برای تاخت اسبانشان گذر شده است
ادامه مطلب
یوسف رحیمی
قاسم بن الحسن(ع)
از تن تو عجب ضریحی ساخت
مرکبی که به پیکرت می تاخت
چه به روز تن تو آوردند
عمه هم پیکر تو را نشناخت
دست مرکب به پای تو نرسید
عاقبت نیزه ای تو را انداخت
دلش از کینهی علی پر بود
آن که شمشیر سوی تو افراخت
هر کسی بغض نهروانی داشت
به گل افشانی تنت پرداخت
آیه آیه شده تمام تنت
بوی یوسف دمد ز پیرهنت
ادامه مطلب
حبیب چایچیان
حضرت قاسم(ع)
بس که میدان رفتن تو ، بر عمویت مشکل است
دست یابی تو ، بر این آرزویت مشکل است
دیگر از هجران مگو ، ای یادگار مجتبی
بر مشام جان ، فراق عطر و بویت مشکل است
بر دلم آتش مزن ، ای میوه قلب حسن
چون مرا بشنیدن این گفتگویت مشکل است
سن تو جانا مناسب با چنین پیکار نیست
جنگ تو ، با لشکری در روبرویت مشکل است
سخت باشد ، ناسزا بشنیدن از هر ناکسی
گفتگو با دشمن بی آبرویت مشکل است
ای که واجب نیست ، در این سن تو ، صوم و صلوه
تشنه لب در کربلا ، با خون وضویت مشکل است
بهر میدان رفتن خود ، اشک بر دامن مریز
نور چشمم ، جنگ کردن ، با عدویت مشکل است
ای که از داغ حسن ، گرد یتیمی بر سرت
دیدن اندر خاک و خون ، رخسار و مویت مشکل است
چون به جان مجتبی ، دادی قسم ، اینک برو
گرچه دل برکندن از روی نکویت مشکل است
میروی و ، میکنم سوی تو با حسرت نگاه
گر چه در هجران ، نظر کردن به سویت مشکل است
بسکه صحرا ، پر خروش از لشگر باطل بود
حق شنیدن از لب تکبیر گویت مشکل است
تا سلامت بینمت ، کردم شتاب از خمیه گاه
لیک ، با انبوه دشمن ، جستجویت مشکل است
بسکه ابر خاک و خون ، بگرفته روی ماه تو
از پس این پرده ها ، دیدار رویت مشکل است
در دم جان دادنت ، گفتی : عمو جانم بیا
غرفه در خون ، دیدن تو ، بر عمویت مشکل است
گر نباشد چشمة چشمان گریانت ( حسان )
زین همه آلودگیها ، شست و شویت مشکل است
ادامه مطلب
وحید قاسمی
حضرت قاسم(ع)
ابر زخمت دوباره بارش كرد
آسمان را دچار لرزش كرد
چشم در خون نشسته ام،قاسم
زخم های تو را شمارش كرد
كاكلت دست یك مغیره صفت
خنده اش با كنایه غرش كرد
ای یتیم حسن،گلوی تو را
سایه ی دشنه ای نوازش كرد
نیزه ای در طواف سینه ی تو
با خدای خودش نیایش كرد
زیر نعل زمخت صدها اسب
درد صبر تو را ستایش كرد
خس خس سینه ی شكسته ی تو
صحنه را موبه مو گزارش كرد
ادامه مطلب
یوسف رحیمی
حضرت قاسم(ع)
فراز اول: روشنای امید
در نگاهت فروغ توحید است
چشم هایت دو چشمه خورشید است
هر نگاه پر از صلابت تو
در حرم روشنای امید است
با تماشای قامتت، ارباب
پدرت را کنار خود دیده است
کوه عزم و اراده ای قاسم!
در دلت شور عشق، جاوید است
نورِ حُسن و حماسهی مولا
بر قد و قامت تو تابیده ست
دمی از رخ نقاب را بردار
پردهی آفتاب را بردار
فراز دوم: حماسه طوفان
مشق کردی خروش ایمان را
این شکوه بدون پایان را
آفریدی میانهی میدان
رزم مولایی نمایان را
پسر تکسوار صبح جمل
زیر و رو کرده ای تو میدان را
صد چو أزرق غبار یک قدمت
بنگر این لشکر گریزان را
تیغ اگر بر کشی شبیه عمو
به لجام آوری تو طوفان را
قامت تو اگر چه بی زره است
تیغت آن ابروان پر گره است
فراز سوم: چشمه عسل
کام خشکت پر از عسل شده است
چشم تو چشمهی غزل شده است
شیوه های نبرد حیدریات
طرحی از عرصهی جمل شده است
مادرت «إن یکاد» می خواند
پسر مجتبی چه یل شده است
شوق پرواز را همه دیدند
در نگاهی که بی بدل شده است
در هوای امام لب تشنه
جان فشانی تو مثل شده است
از ازل با خدات یکدله ای
تا وصالش نمانده فاصله ای
فراز چهارم: حاجت روا
تویی و ناله های ممتدّت
داده دستان نیزه ها مدّت
من خمیدم تو هم رشید شدی
شده حالا شبیه من قدّت
زخم شمشیر و دشنه و نیزه
بوسه بوسه نشسته بر خدّت
زود حاجت روا شدی، آخر
هیچ تیری نمیکند ردّت
لشکری سوی تو هجوم آورد
یک نفر، نه نبود در حدّت
پیکرت در غبارها گم شد
در میان سوارها گم شد
فراز پنجم: بوی مدینه
زلف در زلف گیسویت زخمیست
همهی پیچش مویت زخمیست
ناله ناله صدای بی رمقت
چشمهی چشم کم سویت زخمیست
در سجودی میانهی مقتل!
یا که محراب ابرویت زخمیست
باز بوی مدینه میآید
نکند دست و بازویت زخمیست
پهلوی تو، شکسته قامت من
آه انگار پهلویت زخمیست
زخم های تنت همه کاری
بسکه از تو شده طرفداری
فراز ششم: دشت یا کریم
راوی داغ تو نسیم شده
پیکرت دشت یا کریم شده
بیکران است وسعت قلبت
داغ هایت اگر عظیم شده
چیزی از پیکرت نمانده دگر
بسکه دلجویی از یتیم شده
همه با اسب های تازه نفس!
چقَدَر دشمنت رحیم شده!
اتفاقات تازه ای افتاد
نعل هم آمده سهیم شده
پیکرت گرچه ارباً اربا بود
چشم هایت هنوز هم وا بود
فراز هفتم: ضریح شکسته
از تن تو عجب ضریحی ساخت
مرکبی که به پیکرت می تاخت
چه به روز تن تو آوردند
عمه هم پیکر تو را نشناخت
دست مرکب به پای تو نرسید
عاقبت نیزه ای تو را انداخت
دلش از کینهی علی پر بود
آن که شمشیر سوی تو افراخت
هر کسی بغض نهروانی داشت
به گل افشانی تنت پرداخت
آیه آیه شده تمام تنت
بوی یوسف دمد ز پیرهنت
ادامه مطلب
مصطفی متولی
حضرت قاسم(ع)
ای مرگ احلی من عسل در باور تو
بنگر عمو گریان نشسته در بر تو
ای بسمل عطشان در خون آرمیده
با من بگو اخر چه شد بال و پر تو
تو چشم تیز نیزه ها را خیره کردی
جانم فدای پهلوی افسونگر تو
دیدم عدو مویت میان پنجه دارد
با خنجر افتاده به جان حنجر تو
غارتگرانه چشم بر جسم تو دارند
همچون غنیمت گشته گنج پیکر تو
گفتم نقابت را مزن بالا که این قوم
دزدند و می دزدند رخشان گوهر تو
گویا ز جنگ سنگ بر گشتی عمو جان
این جای سنگ کیست مانده بر سر تو
این گرگهای تشنه خون یتیمان
جمعند از چه جملگی دور و بر تو
ای کاش نجمه در حرم نشنیده باشد
آوای مردم یا عموی آخر تو
ادامه مطلب
مصطفی متولی
حضرت قاسم(ع)
ای مرگ احلی من عسل در باور تو
بنگر عمو گریان نشسته در بر تو
ای بسمل عطشان در خون آرمیده
با من بگو اخر چه شد بال و پر تو
تو چشم تیز نیزه ها را خیره کردی
جانم فدای پهلوی افسونگر تو
دیدم عدو مویت میان پنجه دارد
با خنجر افتاده به جان حنجر تو
غارتگرانه چشم بر جسم تو دارند
همچون غنیمت گشته گنج پیکر تو
گفتم نقابت را مزن بالا که این قوم
دزدند و می دزدند رخشان گوهر تو
گویا ز جنگ سنگ بر گشتی عمو جان
این جای سنگ کیست مانده بر سر تو
این گرگهای تشنه خون یتیمان
جمعند از چه جملگی دور و بر تو
ای کاش نجمه در حرم نشنیده باشد
آوای مردم یا عموی آخر تو
ادامه مطلب
غلامرضاسازگار
حضرت قاسم(ع)
این تن غرقه به خون مصحف پا مال من است
این عزیز دل زهرا و حسین و حسن است
اِرباً اربا شده مثل علی اکبر، پسرم
پیرهن از تن و تن پاره تر از پیرهن است
خونِ سر آب وضو، سنگِ عدو مهر نماز
اشک در دیده و خون جگرش در دهن است
زخم شمشیر کجا، جای سم اسب کجا؟
اسب ها از چه نگفتید که این قلب من است؟
کاش یک بار دگر اسم عمو را می برد
حیف کز خون دو لبش بسته، خموش از سخن است
اشک می ریزم و با دیده ی خود می نگرم
که گلم دستخوش باد خزان در چمن است
سیزده ساله ی من، ماه شب چاردهم
از چه دور بدنت این همه شمشیرزن است
بر تن پاک تو ای حجله نشین یم خون
پیرهن جامه ی خونین شده، خلعت کفن است
بزم دامادی تو دامن صحرای بلاست
خونِ رخساره حنا، شاخه ی گل زخم تن است
میثم آتش به شرار جگرت ریخته اند
آه جانسوز تو سوز دل هر مرد و زن استپ
ادامه مطلب
غلامرضاسازگار
حضرت قاسم(ع)
ای عسلت از دم شمشیرها!
خنده زده زخم تو بر تیرها
زخم بدن توشه، خطر زاد تو
روز شهادت شب میلاد تو
دسته گل حجله ی تو سنگ ها
گشته تنت دستخوش چنگ ها
مرگ، عروسی که هم آغوش توست
نیشِ سرِ تیرِ بلا نوش توست
ای زرهت پیرهن نازکت
بال در آورده تن از ناوکت
نرگس من نرگس خود باز کن
جان عمو کم به عمو ناز کن
دیده به تبخال لبت دوختم
سوختم و سوختم و سوختم
تشنه ام از اشک خود آبم بده
با دو لب تشنه جوابم بده
حیف که من تاب ندادم به تو
سوختم و آب ندادم به تو
دفتر عمر تو که شیرازه شد
داغ علی اکبر من تازه شد
باده زصهبای اجل خورده ای
از دم شمشیر عسل خورده ای
تشنه به دیدار اجل می روی
قاسم من ماه عسل می روی
یا به جنان با علی مرتضی
فاطمه کرده است تو را پاگشا
خلعت خود کرده کفن می روی
بال زنان سوی حسن می روی
نیست روا با همه سوز درون
نیزه سر از سینه ات آرد برون
حیف که اوصاف تو نشناختند
اسب به گلگون بدنت تاختند
در حق ما ظلم و ستم کسب شد
مرهم زخم تو سُمِ اسب شد
ادامه مطلب
قاسم بن الحسن(ع)
کجاست سبز پوش آل عبا تا نگاه کند
فروغ روشن خورشید نظر به ماه کند
نظر کند گل نازی ز باغ هاشم را
به کربلای ببیند جمال قاسم را
رخش چو آینه داره فروغ روی حسن
شمیم دل کش زلفش چو عطر و بوی حسن
میان جلوه مهتاب روی سیمینش
به کعبه قبله شده دیده های مشکینش
عقیق دشت شقایق نگار خیمه ی نور
دوباره یوسف آل علی نموده ظهور
به جای جنگ عدو گشت مست دیدارش
دو چشم لشگر دشمن شده گرفتارش
اگرچه قامت سروش به عرش می سایید
نبود هیچ زره تا بدن بیارایید
به جای جوشن آهن گل امید حسن
به شوق وصل لقایش کفن نموده به تن
ز حالتش چه بگویم که بر سرش ارباب
بگفت اینکه چه سخت است داغت ای مهتاب
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


