وحید قاسمی

 قاسم بن الحسن (ع)

 

برای پر زدنت حجم آسمان كم بود

ولی به بال و پر خسته ات،  توان كم بود

شتاب كردی و وا ماند بند نعلینت

چه قدر شوق شهادت؟ مگر زمان كم بود؟

چرا تو را همه ی كوفه سنگ باران كرد؟

درون لشگر آن ها مگر سنان كم بود؟

جمل بهانه ی خوبی به دستشان می داد

برای كشتن تو بغض نهروان كم بود

به فكر جایزه ی بردن سرت بودند

شراب خون تو در سفره های شان كم بود

نفس كشیدن تو رنگ و بوی زهرا داشت

میان سینه ی تو چند استخوان كم بود


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسن لطفی

قاسم بن الحسن(ع) 

 

چشمی که بسته‌ای به رخم وا نمی‌شود؟

یعنی عمو برای تو بابا نمی‌شود؟

ای مهربان خیمه، حرم را نگاه کن

عمه حریف گریه‌ی زن‌ها نمی‌شود

تا جان نداده مادرت، از جا بلند شو

زخم جگر به گریه مداوا نمی‌شود

باید مرا به سمت حرم با خودت بری

من خواستم که پا شوم اما نمی‌شود

باور نمی‌کنم چه به روزت رسیده است

این قدر تکه سنگ که یک جا نمی‌شود

تقصیر استخوان سر راه مانده است

راه نفس گمان نکنم، وا نمی‌شود

این نعل‌های تازه چه کردند با تنت

عضوی که از تو گم شده پیدا نمی‌شود

بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین

قدت شبیه قامت سقا شده ببین

مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده

دشتی از آه شعله زنت زیر و رو شده

پیراهنی که بر بدنت بود کنده‌اند

پیراهنی که شد کفنت زیر و رو شده

از بس که اسب بر بدنت تاخت با سوار

حتی مسیر آمدنت زیر و رو شده

با من بگو به دست که افتاده کاکلت

این طور موی پر شکنت زیر و رو شده

از بس که سنگ بر سر و پای تو ریخته

از بس که نیزه روی تنت زیر و رو شده

انگار جای فاصله‌ها پر نمی‌شود

از بس تمامی بدنت زیر و رو شده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یاسر مسافر

قاسم بن الحسن(ع)

 

قاسم است این که چنین دست به شمشیر شده

نوجوانی كه به عشق تو حسین پیر شده

پر پرواز گشوده به دلش تاب نبود

حرفش این بود عمو رفتن من دیر شده

زده زانوی غم و غصه و محنت به بغل

نگران بود چرا این همه تاخیر شده

از زمانی که اذان گوی حرم پر زد و رفت

اشک حسرت ز سر و روش سرازیر شده

مددِ نامه ی بابا ز عمو اذن گرفت

هم چو شیری که رها از غل و زنجیر شده

×××

كمتر از ساعتی بر او چه گذشته است خدا

كه قد و قامت او دست خوش تغییر شده

سنگ باران شد و زیر سم مركب ها رفت

پیش گویی عمو بود كه تعبیر شده

می وزد بوی گلاب تن تو در صحرا

به گمان عطر مدینه است كه تكثیر شده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یاسر حوتی

قاسم بن الحسن(ع)

 

ید موسی و مسیحائی عیسی دارد

نفس تیغ كفش معجز احیاء دارد

حسنی زاده ولی ابن حسینش گویند

این حسینی حسنی رزم تماشا دارد

ضربه ای می زند و هیمنه ها می شكند

" قاسم" بن الحسن اسمی كه مسمی دارد

این پسر آینه حُسن حسن بود و شكست

پس حَسن در همهٔ كرب و بلا جا دارد

عسل سرخ ز كنج لب او می ریزد

لعل شیرین و لب و شور معما دارد

تاك بود و به مصاف تبر و داس كه رفت

سرو برگشت، قدی هم قد آقا دارد

×××

صورت و سینه تو...، پهلو و بازوی علی...

چه قـَـدَر كرب و بلا حضرت زهرا دارد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر لطیفیان

قاسم بن الحسن(ع)

 

آن قدر رشیدی که تنت افتاده

اطراف تنت پیرهنت افتاده

یک ظرف عسل داشت لبت فکر کنم

با سنگ ز بس که زدنت افتاده

از بس به سر و صورت تو سنگ زدند

خدشه به عقیق یمنت افتاده

سر در بدنت بود که پامال شدی

پس دست تو نیست گردنت افتاده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وحید مصلحی

حضرت قاسم(ع)

 

ضربِ آهنگ گام هایش را

لحظه لحظه سریعتر می کرد

ردِ اشکی که روی صورت داشت

دائماً هی وسیع تر می کرد

 

دستِ رد را به سینه اش حس کرد

یادگاری که رنگ بابا داشت ...

مادرش یک نوشته بر او داد

از پدر او  اجازه حالا داشت ...

 

تیغ بابا به دست می آید

یکتنه بر دل سپاهی که

همه انگشت بر دهان او هم

می درخشد مثال ماهی که

 

 

تا که نام علی به لب آورد

تیغ ها از نیام بیرون شد

بر سرش تیرو سنگ میبارید

لاله در خون خویش گلگون شد

 

از کویری که لب دچارش بود

لخته خون روی خاک میافتاد

تیغ دشمن  مدام  بر جان

زخمِ از نیزه چاک می افتاد

 

شاخه یاسی که مانده بر راهِ

اسبهایی که نعل نو دارند

بر سرش جای نقل از هر سو

نیزه و تیر و سنگ  میبارند

 

از حرم مثلِ تیر از چله

که رها شد به سوش می آمد

متفرق شدند از دورش

قاسم آخر عموش می آمد

 

کودکانه به جای بابایت

دل به دریا زدی هنر کردی

سینه را پیش مرگ بی احساس

مثل مردی ولی سپر کردی

 

آه قاسم چه بر سرت آمد ؟

سینه ی تو شکسته انگاری

ای حسن رو کشیده ای قامت

قدِ  عباسِ من شدی آری  !!

 

کاش میشد زره به تن بکنی

حیف اما برات سنگین بود

که اگر داشتی زره شاید

حال و روزِ تو بهتر از این بود ..

 

ردِ سُمی که روی چهره ی توست

خبر از عمقِ فاجعه دارد

نیزه داری به زخمِ شمشیرت

نیزه اش را عمیق میکارد

 

وا مکن لب اگر چه می دانم

اشتیاقی به گفتگو داری

من بمیرم سخن مگو زیرا

زخمِ سر نیزه در گلو داری

 

چه قدر گفتمت نقابت را

نبرد باد لحظه ای بالا

چه قدر "واَن یَکاد " خواندم حیف

چه کنم چشم خورده ای حالا

 

باغبانم که پیشِ من گلچین

یک به یک لاله چید از باغم

اکبرم تازه رفت از دستم

من جوان مرده ام مزن داغم

 

می شود ماهِ سیزده کامل

وقت لبخند در دلِ گودال

در غروبی که آسمان سرخ است

کم کمک میرود  ولی از حال

 

چهره ی یاسِ مجتبی انگار

بینِ خون دل بخواه تر میشد

گونه های کویریِ خورشید

از غمِ مرگ ماه تر میشد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:47 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسن لطفی

حضرت قاسم(ع)

 

زیباتر از همیشه در این کربلا شدی

دیدی دلم گرفته مرا مجتبی شدی

لک زد دلم برای عمو گفتنت بگو

لک زد دلم چرا چه شده بی صدا شدی

افتاده ای به خاک و پر از زخم گشته ای

افتاده ای به خاک و پر از رد پا شدی

از پای کوبی سم اسبان عجیب نیست

ای پاره ی دلم که چنین نخ نما شدی

دیروز شانه ات زدم امروز دیده ام

با پنجه های قاتل خود آشنا شدی

بر روی خاک مثل عمو قد کشیده ای؟

یا بس که تیغ خورده ای از زخم وا شدی

گفتم عصای پیری من بعد از اکبری

اما از این شکسته ی تنها جدا شدی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:47 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی انسانی

حضرت قاسم(ع)

 

چون عزیز مجتبی در خون تپید

جام پر شهد شهادت سر کشید

گرچه از بیداد، جان بودش به لب

نام آن جان جهان بودش به لب

شد روان عشق، سوی او روان

تا دهد جان بر تن آن نیمه جان

لیک هر سو روی کرد او را ندید

ساحل دریا را در آن دریا ندید

بانگ زد کای سرو  دل جوی حسن

ای رخت یاد آور روی حسن

خود برآ، از پشت ابر ای ماه من

رخ نما ای یوسف در چاه من

ای گل پرپر! به دست کیستی

بوی تو آید، ولی خود نیستی

ای میان عاشقان ضرب المثل

مرگ شیرین تر به کامت از عسل

می رسد بانگ تو، اما نارساست

این ندا را، گو منادی در کجاست

باشد از زخم فزون، بانگ تو، کم

یا عسل آورده لب هایت به هم

لاجرم، گم کرده ی خود را نیافت

بوی گل بشنید و سوی گل شتافت

دید بر گرد گل خود، خارها

می دهندش خارها، آزارها

دوست افتاده به چنگ دشمنان

گرد خاتم، حلقه اهریمنان  

گرچه او را جان شیرین بر لب است

دور ماهش هاله ای از عقرب است

گفت از گرد گلم دور، ای خسان

گر ندارد باغبان، من باغبان

با گل صد برگ گشته، کین چرا

گرد یک گل این همه گل چین چرا

این که بی حد زخم دارد ای سپه

سیزده ساله است و ماه چهارده

این بدن از برگ گل نازکتر است

همچو اکبر، جان من این پیکر است

گر چه می باشد جگر پاره ی حسن

پارهٔ جان من است این پاره تن

نخل امیدم چرا بر می کَنید

از تن بِسمِل چرا پر می کنید

چشم چشم حق به ناگه زان میان

صحنه ای دید و زدش آتش به جان

دید گل چینی، به بالین گلش

در کفش بگرفته خونین کاکُلش

گشت شیر شیرزه ی حبل المتین

با خبر از قصد آن خصمیّ دین

گفتی آمد بر دل چاکش، خدنگ

دید اگر لختی کند آن جا درنگ

می کند سر از تن آن مه جدا

می شود از سوره، بسم الله جدا

دست بر شمشیر برد و جنگ کرد

عرصه را چون چشم دشمن تنگ کرد

من نمی گویم دگر در آن نبرد

اسب ها با پیکر قاسم چه کرد

شیر کرد آن گرگ ها را تار و مار

زان میان شد یوسف او آشکار

با تکاپو بر سرش مرکب براند

خویش را بر گل، نسیم آسا رساند

خواست بیند خرّمش اما نشد

آن نسیم آمد ولی گل وا نشد

یافت آخر پیکر دردانه اش

شمع آمد بر سر پروانه اش

دید او را خاک و خون بستر شده

نیست پروانه که خاکستر شده

هم چو بخت عاشقان رفته به خواب

هر چه می خواند نمی آید جواب

لاله با داغ دل خود خو گرفت

و آن سر شوریده بر زانو گرفت

گفت ای رویت مه و ابرو هلال

وی به دست ظلم، جسمت پایمال

نرگس چشمان خود را باز کن

ای مسیح کَشتی ام اعجاز کن

خوش به سر منزل رسیده بار تو

کس ندارد گرمی بازار تو

من کمانی، لیک چون تیر آمدم

عذر من بپذیر اگر دیر آمدم

لعل تو بی آب و خشک اما چه بیم

آب رو داری تو ای دُرّ یتیم

ای سوار نورسِ بی توش و تاب

حسرت پای تو در چشم رکاب

من که خود بنشاندمت بر پشت زین

از چه گشتی نقش بر روی زمین

من نگویم گفت و گو کن با عموی

لب گشا یک بار و یک عمو بگوی

رشته مهر از عمو ببریده ای

یا مه روی پدر را دیده ای؟


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم نعمتی

قاسم بن الحسن(ع)

زبان حال حضرت نجمه سلام الله علیها

 

سینه ات را مادرانه هر نفس بوسیده ام

گیسوان عنبرین را به هم تابیده ام

سیزده سال است پای هر مناجات سحر

عطر و بوی مجتبی را از لبت بوئیده ام

با نیابت از پدر همراه عمه زینبت

من به دست خود کفن بر پیکرت پوشیده ام

در  پی آن آبرو ریزی تشییع حسن

با صدای هلهله عمری به خود لرزیده ام

استخوان های تنت با خاک صحرا شد یکی

ای گل یاس میان خاک و خون غلطیده ام!

تا که دیدم جای نعل اسب روی صورتت

دست بر گیسو به دور پیکرت چرخیده ام

از  قیاس تکه های پیکر تو با حسین

فرق نعل کهنه را با نعل تازه دیده ام

تار می بینم ز بس منزل به منزل در پیت

دست های پینه دارم را به سر کوبیده ام

هر دمی شد راس تو با محمل من رو به رو

خون تازه از سرم می ریخت روی دیده ام


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

هادی ملک پور

حضرت قاسم(ع)-شهادت

 

نامه ای دارد ز بابا خوش به حالش کرده است

این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است

پا به میدان می گذارد زاده ی شیر جمل

لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است

در خیال خام، آخر می دهد سر را به باد

هر که از غفلت نگه بر سن و سالش کرده است

کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند

لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!

درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت

مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است

می وزد از هر طرف چشمان شور تیر ها

از نفس افتاده و... آزرده حالش کرده است

هر کسی آیینه باشد، سنگ باران می شود

بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است

از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!

دشت را لبریز از خون زلالش کرده است

جسم این مه پاره هم سطح بیابان شد ز بس ...

رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است

×××

می رسد خورشید اما دست دارد بر کمر

داغ تو مثل علی اکبر هلالش کرده است


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 29 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید