نیر تبریزی
ادامه شعر نیر حضرت قاسم(ع)
شامئى را گفت ساز جنگ كن
سوى روزم این صبى آهنك كن
گفت شامى ننك باشد در نبرد
كافكند باكودكى پیكار مرد
خود تودانى كه مرا مردان كار
یك تنه همسر شمارد باهزار
دارم اینك چار فرزند دلیر
هر یكى در جنگ زاوى شیر گیر
نك روان دارم یكى بر جنگ او
با همین از چهره شویم ننك او
گفت اینان زادگان حیدرند
در شجاعت وارث آن سرورند
خردسال از بینیش خرده مگیر
كه زمادر شیر زاید زاد شیر
از طراز چرخ بودى جوشنش
گربخردى تن بر این دادى تنش
این شررها كن نژاد آتشند
خرمنى هر لحظه در آتش كشند
نسل حیدر جملگى عمر و افكنند
كه به نسبت خوشه آن خرمنند
آن كه از پستان شیرى خورد شیر
گرچه خرد آمد شجاع است و دلیر
گر نبودى منع زنجیر قضا
تنگ بودى بر دلیریشان فضا
داد شامى از سیه بختى جواز
پور را بر حرب آن ماه حجاز
شاهزاده راند باره سوى او
یافت ناگه دست بر گیسوى او
مركشان بربود از زین پیكرش
داد جولان در مصاف لشگرش
آنچنانش بر زمین كوبید سخت
كاستخوان با خاك یكسان گشت و پخت
هم یكایك آن سه دیگر زاد وى
رو به میدانگه نهاد او را ز پى
در نخستین حمله آن میر راد
پاى پیكارش نماند و سرنهاد
ساكنان ذوره عرش برین
ز آسمان خواندند بر وى آفرین
شامى آمد با رخ افروخته
دل زداغ سوگوارى سوخته
اهر من چون بافرشته شد قرین
كرد روبر آسمان سلطان دین
كایمهین یزدان پاك ذوالمنن
این فرشته چیره كن بر اهر من
لب بهم ناورده شه سبط كریم
كرد شامى را به یك ضربت دونیم
زان چنان دعوت نبود این بس عجیب
بود عاشق صوت داعى را مجیب
اى خوش آن صوتى كه او جوایاى اوست
رأى این در هر چه خواهد رأى اوست
نى معاذالله خطا رفت اى عجیب
صوت داعى بود خود صوت مجیب
داند آن كز سرعشق آگه بود
كاین همه آوازها ازشه بود
رو حدیث كنت سمعه بازخوان
تا بیابى رمز این سر نهان
شد چو از تیغش دونیم آن رزم كوش
مرحبا آمد زیزدانش به گوش
تافت شهزاده عنان از رزمكاه
شكوه بر لب از عطش تانزدشاه
دید چون خوشیده یاقوت ترس
بردهان بنهاد شاه انگشترش
در صدف گفتى نهان شدگوهرى
یا هلالى شد قرین مشترى
كرد آگاهش زرمز عشق شه
بردهانش مهر زد یعنى كه صه
چشمهجوشید ازآن چو سلسبیل
زندگى بخش دوصد خضر دلیل
چون لب لعلش از اوسیراب شد
تشنه دیدار جد و باب شد
تاخت سوى رزمگه با صد شتاب
باد یا چون تشنه مستعجل بر آب
شیر بچه تیغ مرد افكن بمشت
كشت ازآن رو به مردان آنچه كشت
حیدرانه تیغ در لشگر نهاد
پشتهها از كشتهها ترتیب داد
ظالمى زد ناگهش تیغى به فرق
تن ززین بر گشت در خون گشت غرق
كرد رو با شیر حق كى داورم
وقت آن آمد كه آئى بر سرم
شاه دین آمد به بالین حبیب
دید دامادى دو دست ازخون خضیب
سربریدن را ستاده بر سرش
قاتلى در دست خونین خنجرش
دست او افكند با تیغى زدوش
لشگر ازفریاد او آمد به جوش
زد به لشگر شاه دین با تیغ تیز
گرم شد هنگامه جنگ وگریز
پیكر آن تازه داماد گزین
شد لگدكوب ستور اهل كین
شه چو آمد بار دیگر بر سرش
دید با حالى دگرگون پیكرش
برك برك نو گل باغ هدى
از سموم كین شده از هم جدا
گفت با صد حسرت و خون جگر
كاى همایون فال وفرخ رخ پسر
قاتلانت در دو عالم خوار باد
خصم شان پیغمبر مختار باد
سخت صعب آید به عمت زندگى
كه تواش خوانى گهِ درماندگى
بهر یارى تو بر ناید فرود
یانه بخشد بر تو آن یاریش سود
پس كشیدش بر كنار از لطف شاه
برد نالانش به سوى خیمه گاه
گفت مهلا ایعزیزان گزین
كه هوان واپسین ماست این
یارب این قوم سیه دل خوار باد
برجبینشان داغ ننگ و عار باد
اى جهان داور ملیك هفت وچار
وانمان دَیّار از ایشان در دیار
آتشكده، ص 36 - 29
ادامه مطلب
سید محمد جواد شراف
قاسم بن الحسن(ع)
در سرخی غروب نشسته سپیده ات
جان بر لبم ز عمر به پایان رسیده ات
آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد
آوای ناله های بریده بریده ات
در بین این غبار به سوی تو آمدم
از روی رد خون به صحرا چکیده ات
خون گریه می کنند چرا نعل اسبها
سخت است روضه تن در خون تپیده ات
بر بیت بیت پیکر تو خیره مانده ام
آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده ات
«احلی من العسل» ز لبان تو می چکد
ای گل زبانزد است بیان عقیده ات
باید که می شگفت گل زخم بر تنت!
از بس خدا شبیه حسن آفریده ات
ادامه مطلب
حضرت قاسم(ع)-شهادت
به زلفای سیاهت، ازخون حنا کشیدی
از بس که روی خاکا، تو دست و پا کشیدی
قد و بالات مثل بابات، عزیز من رشیده
اما ببین قامت من، از غم تو خمیده
تیر غم تو قاسم، تو دل من نشسته
به زیر نعل مرکب، سینه تو شکسته
كشته منو ماتم تو، مصیبتت عظیمه
دیدم به زیردست و پا، خیلی حالت وخیمه
ادامه مطلب
حجت الاسلام زمانی
حضرت قاسم(ع)
با آن که در ره است خطرها و بیم ها
سخت است بگذرم ز عسل ها، شمیم ها
اصلأ درست نیست بمانم در این قفس
در فصل سرخ پر زدن یا کریم ها
سخت است کار با پدر از دست داده ها
ای وای از شکستن قلب یتیم ها
یا اذن رفتنم بده یا جان من بگیر
تلخ امست حرف «نه» ز دهان کریم ها
از آن چه قاسم تو به بازوش بسته است
افتاده ای به یاد مدینه، قدیم ها
من را ببخش نام تو را داد می زنم
قصدم نبوت بشکند این جا حریم ها
اما تنم به زیر سم اسب نخ نماست
مانند فرش های قدیمی، گلیم ها
سوغات کربلا برای مدینه است
عطری که برده اند ازین تن نسیم ها
حالا به نوجوان تو چون روز روشن است
معنای سایه های «بلا»ها، «عظیم»ها
ادامه مطلب
حیدر منصوری
حضرت قاسم(ع)
این جوان کیست كه گل صورت از او دزدیده است
سیزده بار زمین دور قدش گردیده است
رو به سر چشمه زیبایی و دریای وفا
ماه از اوست که این گونه به خود بالیده است
خاک پرسیدکه سر چشمه این نورکجاست
عشق انگشت نشان دادکه او تابیده است
پیش او شور شهادت ز عسل شیرینتر
آسمان میوه احساس ز چشمش چیده است
گر چه هفتاد و دو لاله همه از ایل بهار
باغ سر سبرتر از او به جهان کی دیده است؟
اسب آرام رها کرد گلی را در خاك
کربلا دید که ماهی به زمین غلتیده است
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
حضرت قاسم (ع)
آمد از خیمه همچو قرص قمر
آنکه آماده بهر پرواز است
اشتیاق است و ترس جاماندن
بند نعلین او را اگر باز است
کربلا با نسیم گلبرگش
رنگ و بوی گلاب می گیرد
حسنی زاده است٬ حق دارد
چهره اش را نقاب می گیرد
آخر او ماهپاره می باشد
مثل خورشید عرشه ی زین است
آن گلی که به چشم می آید
زودتر در نگاه گلچین است
قامت سبز و قد کوتاهش
بوی کامل ترین غزل دارد
اینکه شوق زبان زد عشق است
سیزده شیشه ی عسل دارد
جشن دامادی و بلوغش بود
که به تکلیف خود عمل می کرد
مثل یک غنچه زیر مرکبها
داشت خود را کمی بغل می کرد
سینه گاهش کمی تحمل داشت
آن هم از دست نعلها وا شد
معجزه پشت معجزه آمد
نونهالی شبیه طوبی شد
گر عمو را شکسته می خواند
گر کلامی به لب نمی آرد
در مسیر صدای بی حالش
استخوان مزاحمی دارد
قامت او کمی بزرگ شده است
یا عمو قامت خمی دارد؟!
رد پای کشیده ی او تا
وسط خیمه لاله می کارد
بر سر گیسوی پریشانش
رنگ خونابه نیست٬ رنگ حناست
آخر این نوجوان بی حجله
تازه داماد سیدالشهدا ست..
ادامه مطلب
نامه ای دارد ز بابا خوش به حالش کرده است
این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است
پا به میدان می گذارد زاده ی شیر جمل
لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است
در خیال خام آخر می دهد سر را به باد
هر که از غفلت نگه بر سن و سالش کرده است
کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند
لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!
درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت
مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است
می وزد از هر طرف چشمان شور تیر ها
از نفس افتاده و ... آزرده حالش کرده است
هر کسی آیینه باشد, سنگ باران می شود
بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است
از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!
دشت را لبریز از خون زلالش کرده است
جسم این مه پاره هم سطح بیابان شد ز بس ...
رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است
...می رسد خورشید اما دست دارد بر کمر
داغ تو مثل علی اکبر هلالش کرده است....
ادامه مطلب
برون آمد از خیام حرم، قاسم بن حسن چون مهی تابان
شتابان آمد به نزد عمو، تا ستاند از او رخصت میدان
عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم
خوشم گر سر در رهت بدهم، سر فرازم چون بر تو سربازم
به شوق جان دادن از عشقت، گاه و می سوزم گاه و می سازم
عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم
عمو جان من غرق در مَحنم، زادۀ حسنم جانثار توام
سر افرازم سرو این چمنم، ای گل زهرا بی قرار توام
عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم
عمو جانم مرگ در ره تو، چمن عَسل شیرین شد به کام من
ز مینای عشقت ای ساقی، از کرم تر کن جام کام من
عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم
[رحمت الله صادقی]
ادامه مطلب
عمـــــو مســـــــــوزان جگـــــــــــرم توئی به جای پـدرم، عمو عمو جان (2)
کفـــــــــــن بــه گردنم نموده مادر من آئینـــــــــــه و قــــرآن گرفته بر سر من
عمــــــــــــــو مســــــــــوزان جگرم توئی به جای پـدرم، عمو عمو جان (2)
بنما نظاره ای عمو بسوی میدان (2) من مانده ام عمـــــــــو به زیر سُمّ اسبان
تــــــــــــــــــــوئی به جای پدرم (2) عــــــــــــــــمو عــــــــــــــــمو جان (2)
ادامه مطلب
روز عاشورا به صد جوش و خروش قـــــــــــاسم آمد نزد پیر مِی فروش
گـــــفت جــــــــــــامی از می نابم بده تشنــــــــــۀ آبــــــــــــم عمو آبم بده
ای مــــــــی قالوا بلی را جُرعه نوش جرعه ای زآن باده هم بر من بنوش
طالب جـــــــــــــــــــام الـستم ای عمو کن ز جــــــــام عشق مَستم ای عمو
آمـــــــــــــدم تــــــــا اذان میدانم دهی افتخــــــــــــــــــــار دادن جانم دهی
آمــــــــدم کــــــــــز ناله خاموشم کنی بهـــــــــــــر جنگیدن کفن پوشم کنی
سیزده ســـــــــــــــــــالم اندر روزگار می کَشم بهــــــــــــر شهادت انتظار
همجــــــــــــــــــوا اکبر خود کن مرا پیش مرگ اصغـــــــر خود کن مرا
ای عمو هنگــــــــــــــــام شیدایی بود چون نبرد من تمـــــــــــــاشایی بود
اذن جنـــــــــــــــگم ده تماشا کن مرا مَرحبــــــــــا بر گو و شیدا کن مرا
جان زهرا کـــــــــــــربلائی کن مرا در ره قرآن فــــــــــــــدائی کن مرا
ای عمــــــــــــــو حقِ علی بت شکن دســــــــــــت رد بر سینۀ قاسم مزن
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


