وحید مصلحی
قاسم بن الحسن(ع)
از شوری چشم حسودان ترس دارم
بی نظم می بندم سرت عمامه ات را
آه! ای کبوتر بچه ی مشتاقِ پرواز
محکم گرفتی توی دستت نامه ات را
می خواستم نفرستمت اما عزیزم
حکمِ جهادت را تو از بابا گرفتی
سخت است از تو دل بریدن چاره ای نیست
از عمه شمشیر پدر، آیا گرفتی؟
با جنگ جویان فرق داری مردِ کوچک
گشتم زره اندازه ات پیدا نکردم
شهدِ شهادت از لبانت بود جاری
می خواستم بوسم لبت اما... نکردم
مانند زهرا راه رفتن شیوه ی توست
تیغ حسن در دست و با لبخند رفتی
پشت سرت لرزید قلبِ خیمه وقتی
خون خواهی آن اکبرِ دلبند رفتی
"هل من مبارز؟ " می زنی فریاد در دشت
مثل عمو پیچیده می جنگی دلاور
ارزق چشیده ضربه های کاری اش را
ای قوم بی دین هر که می خواهی بیاور ...
ممکن نشد تا با تو رو در رو بجنگند
نامردمان انگار فکری تازه دارند
ای تازه دامادم به جای نقل این ها
در دامن خود سنگ بی اندازه دارند
یک نیزه ای انداخت از مرکب زمینت
یک لشکر از کفتارها دور و بر توست
بر صورتت یک ردِ سم اسب مانده
در یاد من طرح نگاه آخر توست
از بس که پاشیده تنت امکان ندارد
اهل حرم یک جسم کامل را ببینند
آه ای گلِ پرپر گلابت را گرفتند
ای غنچه دورت داس های لاله چینند
ای غنچه ی بشکفته ی زیر سم اسب
قدری خودت را زیر مرکب ها بغل کن
بیچاره ام کرده صدایِ ضجه هایت ...
این مرگِ سختت را خودت "احلی عسل" کن
این اسب ها با سینه ات آخر چه کردند؟
پیچیده در کرب و بلا بویِ مدینه
این قدر پایت را مکش جانسوز بر خاک
از دردهای استخوانِ توی سینه
پنهان مکن از من تو با لبخند دردت
لبخندهایت می زند آتش عمو را
وقتی که می خندی به من ای ماه پاره
می بینم آن سر نیزه ی توی گلو را
می آیم از خیمه کنار پیکری که ..
در زیر دست و پای اسبان قد کشیده
بهتر که زینب در میان خیمه ها ماند
بهتر شده جان کندنت را او ندیده
باید در آغوشت بگیرم نرم و آرام
خیلی مواظب باشم از دستم نریزی
با اشک جسمت را به سمتِ خیمه بردم
مثل علی اکبر برای من عزیزی
ادامه مطلب
برای حضرت قاسم ابن الحسن (ع)
ما را برای كسب شهادت دعا كنيد
اين كار را برای رضای خدا كنيد
مانند مجتبی پدرم غصه می خورم
گر كه مرا به واژۀ صبر آشنا كنيد
بابای من كه كرببلا نيست پس شما
فكری به حال اين پسر مجتبی كنيد
دل نازكم ،چه كار كنم !؟ ارث برده ام
با قاسم امام حسن خوب تا كنيد
جای زره برای تنم جان فاطمه
لطفی كنيد يك كفنی دست و پا كنيد
جا مانده ام ز اكبر ليلا ،چه می شود !؟
ای تيغ های تشنه مرا هم صدا كنيد
من آمدم كه در عوض جنگ نهروان
بغض گلو گرفتيتان را رها كنيد
دارم به آرزوی دلم ميرسم ، چه خوب !
در راه عشق زود سرم را جدا كنيد
ادامه مطلب
علی انسانی
حضرت قاسم(ع)
اگر چه لعل تو آب و تن تو تاب ندارد
دلت هوای دگر غیر روی باب ندارد
تو آن نه ای که جواب عموی خویش نگویی
لبت ز بی رمقی نیروی جواب ندارد
نمی رسید اگر بر رکاب پای تو، جا داشت
که چشمِ قابل پای تو را رکاب ندارد
دو نرگس تو به خوابند و مادر تو نداند
که بخت او سر برخواستن ز خواب ندارد
اگر شده تن تو پای مال اسب چه باکت
که غم ز بوتهٔ آتش طلای ناب ندارد
ولی بگوی به گل چین تلاش بیهُده داری
گلی که آب نخورده دگر گلاب ندارد
ذبیح، پا به زمین سود و یافت چشمه زمزم
تو پا مسای، عمو دسترس به آب ندارد
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
قاسم بن الحسن(ع)
ای عمو نرم شد از سمّ ستوران بدن من
بر سرم پای بنه تا که بود جان به تن من
کاش یوسف کنعان، پدرم بود که قاصد
ببرد در بر او شسته به خون پیرهن من
شستشو گشته ز خون قامت سروم به شهادت
دوست دارم که شود خاک بیابان کفن من
برسد کاش پیامم به جوانان مدینه
تا بدانند شده خاک بیابان وطن من
نیزه و خنجر و شمشیر و سنان نقل عروسی
بر کف دست حنا آمده خون بدن من
چه توان کرد که نتوان سخنی پیش تو گفتن
بس که خون ریخته بر دامن خاک از دهن من
تو بیا جان عمو با من دل خسته سخن گو
زآن که خاموش شده بر لب خونین سخن من
دل ببندد به غم و رنج و ملال و محن آری
هر که واقف شود از رنج و ملال و محن من
بگو ای باد صبا مادر دل سوخته ام را
که به خون رنگ شده زلف شکن در شکن من
میثم از شرح غمم شعله زدی بر دل هستی
شوری از شعر تو افتاده به هر انجمن من
ادامه مطلب
بشری موحد
حضرت قاسم(ع)-شهادت
این بار طوفانی به سوی دشت، عازم بود
سهم حسن از کربلا، غوغای قاسم بود
عطر مدینه لا به لای گیسوانش داشت
از بچه های کوچه های آل هاشم بود
از روز تشییع پدر تا کربلا بارید
باران تیر عشق یک ریز و مداوم بود
پیراهن اش غارت شد اما این که چیزی نیست
وقتی که انگشت عمو هم از غنائم بود
سر را جدا کردند اما عمه می پرسید
آیا برای بردن سر، نیزه لازم بود؟
ادامه مطلب
حضرت قاسم(ع)
این گل تر ز چه باغی ست که لب خشکیده ست؟
نو شکفته ست و به هر غنچه لبش خندیده ست
روبرو همچو دو مصراع، دو ابرویش بین
شاه بیت است و حق از شعر حسن بگزیده ست
دید چون مشتری اش ماه شب چاردهم
سیزده بار زمین دور قدش گردیده ست
عازم بزم وصال است، و حسن نیست دریغ!
تا که در حسن ببیند چه بساطی چیده ست
سیزده آیه فقط سوره عمرش دارد
نام اخلاص براین سوره، وفا بخشیده ست
حسرت پاش به چشمان رکاب است هنوز
این نهالی است که بر سرو، قدش بالیده ست
سینه شد مجمر و اسپند، ز دل-مادر ریخت
تا قیامت قد خود دید کفن پوشیده ست
گفت، شرمنده احسان عمویم همه عمر
او که پیش از پسر خویش مرا بوسیده ست
تن چاکش به حرم برد عمو، عمه بگفت
خشک آن دست که این لاله تر را چیده ست
ادامه مطلب
قاسم بن الحسن (ع)
این که این قدر تماشا دارد
به رگش خون علی را دارد
مجتبی آمده تصویر شود
به حسن رفته؛ تماشا دارد
گیسوانی که زده شانه حسین
هر قدر دل ببرد جا دارد
سیزده بار زمین فهمیده
منّتی بر سر دنیا دارد
شاه در بدرقه اش آمده است
تا ببینند که بابا دارد
نیست پایش به رکاب از بس که
میل پرواز به بالا دارد
چشم بد دور به بازو بندش...
...ریشه ی چادر زهرا دارد
نوجوان است و دعایی بر لب
پشت او زینب کبری دارد
نوجوان است ولی وقت نبرد
پای هر ضربه اش امضا دارد
نوجوان است ولی از رجزش
از دمش صاعقه پروا دارد
رجزی خواند و همه فهمیدند
بعد از این معرکه آقا دارد
شکل رزمش چقدر پیچیده ست
شیوه حضرت سقّا دارد
قبضه ی تیغ که می چرخاند
آذرخشی ست که می سوزاند
شور در پهنه ی صحرا انداخت
موج بر سینه ی دریا انداخت
یک هماورد ندارد بس که
هیبتش لرزه به صحرا انداخت
باد تا بند نقابش وا کرد
پرده از محشر کبری انداخت
عاقبت ازرق شامی آمد
رو به قاسم نظری تا انداخت
چار فرزند به میدان آورد
دو طرف را به تقلّا انداخت
همه جا بود سکوتی سنگین
کربلا چشم به آنجا انداخت
دست پرورده عباس نظر...
...تا که بر قامت آنها انداخت
چار فرزند حرامی را با
ضربه ای یک به یک از پا انداخت
اولین چرخش تیغش از تن
سرشان را به ثریّا انداخت
نوبت ازرق شامی شد و باز
پیش آنها سر او را انداخت
همه را ضربه ی شصتش یادِ...
... ضربه ی کاری مولا انداخت
مجتبی باز به تکرار آمد
بانگ تکبیر علمدار آمد
حیف غم بود که معنا کردند
گرد او هلهله برپا کردند
تا که دیدند حریفش نشدند
دشتی از سنگ مهیا کردند
همه طوری به سرش ریخته اند
گوئیا گمشده پیدا کردند
گل سرخی به زمین باز شد و
ساقه را از دو سه جا تا کردند
استخوان های شکسته او را
چقدر خوش قد و بالا کردند
نیزه ها بر سر او زار زدند
تیغ ها را به تنش جا کردند
تا که دیدند عمو می آید
همگی خنده به لب وا کردند
نعل ها رد شده و ضرب زدند
تا مشبّک بدنش را کردند
مادرش آمده بالینش حیف
چقدر خوب مدارا کردند
مادرش آمد و با زخمی نو
باز خون بر دل زهرا کردند
کاکلش را ز دو سو چنگ زدند
وقت غارت شد و دعوا کردند
تا روی خاک کشیدن ها را
ایستادند و تماشا کردند
وای بر من چه خیالی دارند
نعل ها شکل هلالی دارند
ادامه مطلب
علی انسانی
حضرت قاسم(ع)
اى عمو فتح نمایان کردم
دشمنان را همه حیران کردم
اى عمو در بر تو گویم فاش
آمدم تا که بگیرم پاداش
تن بىتاب مرا تاب بده
مزد پیروزى من آب بده
تو که جاى پدر من بودى
تو که چون تاج سر من بودى
بشتاب و تن من پیدا کن
حکم سربازى من امضا کن
باغبان سوى میدان رو کن
گل پرپر شدهات را بو کن
بین چگونه به تو قربان شدهام
پایمال سم اسبان شدهام
اى گل پرپر بدست کیستى
بوى تو مىآید و خود نیستى
گشته از زخم فزون بانگ تو کم
یا عسل چسبانده لبهایت بهم
من نگویم با عمو کن گفتگو
لب گشا یکبار و یک عمو بگو
ادامه مطلب
حسن واشقانی فراهانی
قاسم بن الحسن (ع)
آن که این گونه به خون قامت او غلتیده است
«سیزده بار زمین دور قدش گردیده است»
این گل تر که چنین خفته به خون پیکر او
صورتش را لب شیرین حسن بوسیده است
به رکاب حسرت بوسیدن پایش باقیست
این نهالی است که بر سرو، قدش بالیده است
دشمن و دوست همه محو تماشای ویاند
لشگر حُسن ببین تا چه بساطی چیده است!
این قیامت قد از آن خیمه کمی دور کنید
مادرش تا که نبیند که کفن پوشیده است
این تن زیر سم اسب عدو رفته ز کیست؟
که لبش بر رخ زیبای عمو خندیده است
آن قدر خوب و عزیز است گل باغ حسن
که شه از اکبر خود بیشترش بوسیده است
رفت تا این تن گلگون به حرم، زینب گفت:
بشکند دست پلیدی که گلم را چیده است
«سائلا» بر در کاشانه او گر نگری
بینی آن جا که چهها کرده، چهها بخشیده است
ادامه مطلب
مجید خضرایی
حضرت قاسم(ع)
بر آخرین امید عمو پشت پا مزن
پا بر زمین مکش و چنینم صدا مزن
با العطش شرر به دل ما سوی مزن
داماد شرحه شرحه چه خوش قد کشیده ای
بر حجله ات بیا و تو رنگ عزا مزن
جانم بخواه لیک تو هم مثل اکبرم
حرفی ز آب با من بی هم نوا مزن
از غربتت هر آن چه که خواهی بگو ولی
حرفی ز درد سینه تو با مجتبی مزن
ای کاش که عموی تو می مرد قاسمم
در پیش چشم خون شده ام دست و پا مزن
پلکی بهم بزن اگرت نای حرف نیست
بر آخرین امید عمو پشت پا مزن
از بس که پیکرت ز سنان بهره مند شد
کوتاه بود قد تو اما بلند شد
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


