قاسم بن الحسن(ع)

 

ز زین فتاد چو قاسم به روی خاک زمین

نمود رو به حرم گفت با صدای حزین

در این زمان که به سر نیست سایه پدرم

عمو یتیم نوازی کن و بیا به سرم

بیا بیا به خدا فارغ از ملالم کن

عمو به جان علی اصغرت حلالم کن

عمو بیا و نظر کن به حال افکارم

ببین چگونه به چنگ عدو گرفتارم

نرفته تا ز تنم جان عمو بیا بسرم

که تا به روی تو بار دگر فتد نظرم

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید محمد جواد شراف

قاسم بن الحسن(ع)

 

‏در سرخی غروب نشسته سپیده ات

جان بر لبم ز عمر به پایان رسیده ات

آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد

آوای ناله های بریده بریده ات

در بین این غبار به سوی تو آمدم

از روی رد خون به صحرا چکیده ات

خون گریه می کنند چرا نعل اسبها

سخت است روضه  تن د‏ر خون تپیده ات

بر بیت بیت پیکر تو خیره مانده ام

آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده ات

«احلی من العسل» ز لبان تو می چکد

ای گل زبانزد است بیان عقیده ات

باید که می شگفت گل زخم بر تنت!

از بس خدا شبیه حسن آفریده ات


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جیحون یزدی

قاسم ابن الحسن(ع)

 

چون به شاه کربلا شد کار تنگ

قاسم آمد تا ستاند اذن جنگ

هی به گریه بوسه زد بر دست شاه

گشت جانش عاشق و پابست شاه

گاه پای شاه بوسیدی ز غم

دست خود پیچید در دامان عم

از صفا بس کرد گِرد شه طواف

تا یافت آن صید حرم اذن مصاف

گفت راوی نیک می آرم به یاد

که چو قاسم روی بر میدان نهاد

بندی از نعلین او بگسسته بود

وز کمال کودکی نابسته بود

او به ظاهر کوچک و آن ها بزرگ

او به باطن یوسف و آن قوم گرگ

پایش از رفتار و دست از کار ماند

اوفتاد و عمّ امجد را بخواند

استخوان پشت و پیش و پای و دست

زیر سمّ اسبها در هم شکست


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم بن الحسن(ع)

به شکل گیسوی زینب دلی پریشان داشت

نشسته بود و سر در خم گریبان داشت

بلند مثل سپیدار ناگهان رویید

در آن دیار که رگبار تیغ و طوفان داشت

جهان ندید از این لاله تازه تر هرگز

اگر چه باغ از این لاله ها فراوان داشت

گرفت رخصت اهلی من العسل از عشق

که در حمایت آیین عشق فرمان داشت

رکاب بوسه به زحمت به پای او میداد

اگر چه پای شجاعت به فرق کیوان داشت

سوار اسب سواری که ساعتی دیگر

حسین کرب و بلا یک بغل نیستان داشت

طنین مبهم یک استغاثه می آمد

که سوز آن اثر ناله ی یتیمان داشت

به شکل گیسوی زینب دلی پریشان داشت

نشسته بود و سر در خم گریبان داشت

بلند مثل سپیدار ناگهان رویید

در آن دیار که رگبار تیغ و طوفان داشت

جهان ندید از این لاله تازه تر هرگز

اگر چه باغ از این لاله ها فراوان داشت

گرفت رخصت اهلی من العسل از عشق

که در حمایت آیین عشق فرمان داشت

رکاب بوسه به زحمت به پای او میداد

اگر چه پای شجاعت به فرق کیوان داشت

سوار اسب سواری که ساعتی دیگر

حسین کرب و بلا یک بغل نیستان داشت

طنین مبهم یک استغاثه می آمد

که سوز آن اثر ناله ی یتیمان داشت


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

صغیر اصفهانی

قاسم

 

به دشت ماریه قاسم به راه شاه حجاز

چو خواست این که کند جان ز روی شوق نیاز

به گریه گفت که ای جان عم مدار روا

به راه عشق من از همرهان بمانم باز

عمو شهادت من دیر گشت و نزدیک است

کند ز حسرت آن مرغ روح من پرواز

شهش گرفت چو جان عزیز در بر و گفت

که بیش از این دلم از آتش غمت مگداز

ز سوز داغ عزیزان کباب گشته دلم

کباب تر تو اش سوز داغ خویش مساز

پس آن غمین پی انجام کار خط پدر

به دست عمّ حزین داد و گریه کرد آغاز

شه از مشاهده آن رقم چو ابر بهار

بریخت از مژه اشک و بناله شد دمساز


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی انسانی

قاسم بن الحسن(ع)

 

لباس جنگ ندارد هنوز رزم ندیده

‏هنوز چشم رکابی ندیده پاش به دیده

کلاهخود به مودارد ازکلاله وکاکل

‏دوباره حُسن حَسن را پدید کرده پدیده

ز نوك هر مژه  دارد به جان خصم خدنگی

دو ابروان خمیده دو تا كمان كشیده

به گرد سو قدش سیزده بهار گذشته

به گرد ماه رخش ماه چهارده نرسیده

ز روی خود غزل ناب آفتاب سروده

ز موی خود شب شهر است و گیسوان دو قصیده

دو چشم همچو دو نرگس دو سیب سرخ دو گونه

به باغ  سبز رخش تازه خط سبز دمیده

حسین پور حسن را جدا نمی كند از خود

وداع یوسف و یعقوب دیده هر كه شنیده؟

بگو به آنكه زند ریشه نهال به تیشه

كه هیچ سنك دلی یاس را به تیشه نچیده


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مصطفی متولی

قاسم بن الحسن(ع)

لاله خشکی و از خون خودت تر شده ای

بی سبب نیست که این گونه معطر شده ای

دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی

‏یک تنه باغی از آلاله پرپر شده ای

تنش تغ و تنت کرب و بلا را لرزاند

‏زخمی صاعقه خنجر و حنجر شده ای

چه کنم با غم این سینه پامال شده

‏به خدا آینه پهلوی مادر شده ای

سنگ بر آینه ات خورده و تکثیر شده

مثل غم های دلم چند برابر شده ای

ماه داماد کفن پوش، هلالم کردی

‏شاخ شمشاد عمو قد صنوبر شده ای

این جماعت همه دنبال سرت آمده اند

‏چشم بر هم بزنی پیکر بی سر شده ای

دست و پا می زنی و من جگرم می سوزد

خیلی امروز شبیه علی اکبر شده ای

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم بن الحسن(ع)

 

عموی من عموی من بخر تو آبروی من

‏مباد شادمان شود ز غربتت عدوی من

به خیمه ها برای من نه تیغ مانده نه زره

‏کفن بپوش بر تنم روا کن آرزوی من

قسم به جان اکبوت چنان دهم به لسکوت

‏توان جنگی­ام نشان که رم کند عدوی من

به حربگاه کوفیان زنم به قلب شامیان

‏چنان که اهل این سپه کنند گفتگوی من

به درس عشقم اولم، به کار جنگ افضلم

‏ز جرات و شجاعتم بپرس از عموی من

به نوجوانی ام قسم، به خونفشانی­ام قسم

‏چنان به پات خون دهم که تر شود گلوی من

بیا که نیزه­ها مرا گرفته در محاصره

بیا ز شط خون خود عمو ببین وضوی من

عمو بیا که خسته­ام که استخوان شکسته­ام

به زیر مرکب عدو نما تو جستجوی من


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نیر تبریزی

حضرت قاسم(ع)

 

قاسم آن نو باوه باغ حسن

گوهر شاداب دریاى محن

شیر مست جام لبریز بلا

تازه داماد شهید كربلا

چارده ساله جوان نونهال

برده ماه چارده شب را بسال

قامتش شمشاد باغستان عشق

روش مرآت نگارستان عشق

در حیا فرزانه فرزند حسن

در شجاعت حیدرلشگر شكن

با زبان لابه نزد شاه شد

خواستارم عزم قربانگاه شد

گفت شه كاى رشك بستان ارم

رو تودر باغ جوانى خوش به چم

همچو سرو ازباغ غم آزاد باش

شاد زى و شاد بال و شاد باش

مهلا اى زیبا تذر و خوش خرام

این بیابان سر به سر بنداست ودام

الله‏اى آهوى مشگین تتار

تیر بارانست دشت و كوهسار

بوى خون میآید از دامان دشت

نیست كس را زان امیدباز گشت

چون تو را من دور دارم از كنار

اى مرا تو از برادر یادگار

كى روا باشد كه این رعنا نهال

گردد از سم ستوران پایمال

كى روا باشد كه این روى چو ورد

غلطد اندر خون به میدان نبرد

گفت قاسم كاى خدیو مستطاب

اى تو ملك عشق را مالك رقاب

گرچه خود من كودك نورسته‏ام

لیك دست ازكامرانى شسته‏ام

من به مهد عاشقى پرورده‏ام

خون به جاى شیر مادر خورده‏ام

كرده در روز ولادت كام من

باز، با شهد شهادت مام من

گرچه در دور جوانى كام‏ها است

كام من رفتن بكام اژدها است

كام عاشق غرقه در خون گشتن است

سر به خاك كوى جانان هشتن است

ننك باشد در طریق بندگى

بر غلامان بى شهنشه زندگى

زندگى را بى تو بر سرخاك باد

كامرانى را جگر صد چاك باد

لابه‏هاى آن قتیل تیر عشق

مى‏نشد پذرفته نزد پیر عشق

بازگشت آن نو گل باغ رسول

ازحضور شاه نومید و ملول

شد به سوى خیمه آن گلگون عذار

از دونرگس بر شقایق ژاله بار

چون نگردد گفت سیر از زندگى

آن كه نپسندد شهش بر بندگى  

چون ز بى قدرى نكردت شه قبول

رخت بر بند از تن اى جان ملول

سر كه فتراكش نبست آن شهسوار

گور سر خود گیر وبر سر خاكبار

سر به زانوى غم آن والا نژاد

كآمدش ناگه ز عهد باب یاد

كه به هنگام رحیل آن شاه فرد

هیكلى بر بازویش تعویذ كرد

گفت هر جا سخت گردد بر تو كار

نامه بگشا ونظر بر وى گمار

هر كجا سیل غم آرد بر تو رو

این وصیت باز كن بنگر در او

گفت كارى سخت‏تر زین كار نیست

كه به قربانگاه عشقم بار نیست

یا چه غم زین بیش‏تر كه شاه راد

ره به خلوتگاه خاصانم نداد

نامه را بگشود و دیدش كش پدر

كرده عهدش كاى همایون رخ پسر

اى تو نور چشم عم و جان باب

وى مرا تو در وفا نایب مناب

من نباشم در زمین كربلا

بر تو بخشیدم من این تاج ولا

چون ببینى عم خو را بى معین

در میان كارزار اهل كین

زینهار اى سرو رعناى سهى

لابه‏ها كن تا بپایش سر نهى

جهد كن فردا نباشى شرمسار

در حضور عاشقان جان نثار

جان بشمع عشق چون پروانه زن

خود بر آتش چابك ومردانه زن

بر قد موزون كفن مى‏كن قبا

اندر آن صحرا قیامت كن بپا

شاهزاده خواند چون عهدپدر

با ادب بوسید و بنهادش به سر

مى‏نگنجد از خوشى در پیرهن

حجله داماد شد بیت الحزن

عقدهاى مشكلش گردید حل

وان همه انده به شادى شد بدل

از شعف چون غنچه خندان شگفت

شكر ایزد را به جاى آورد و گفت

اى همایون قرعه اقبال من

كآیه لاتقنط آمد فال من

شكر لله كافتتاح این مثال

كوكب بختم بر آورد از وبال

در فضاى عشق بال افشان شدم

لایق قربانى جانان شدم

عهده نامه برد شادان نزد شاه

با تضرع گفت كاى ظل اله

سوى در گاهت به كف جان آمدم

نك زشه در دست فرمان آمدم

مگر خط امضاده این منشور را

وز جسارت عذر نه مامور را

دید چون شاه آن خط مینو نگار

شد بسیم از جزع مروارید بار

گفت كاى صورت نگار خوب و زشت

جان فداى دست توكاین خط نوشت

جان فداى دست تو اى دست حق

كه گرفته برهمه دستى سبق

این بگفت و راند سوى رزمگاه

با طعنه گفت بامیر سیاه

كاسب خود را داده‏ئى آب اى لعین

گفت آرى گفت و یحك شرم بین

اسب تو سیراب وفرزند رسول

نك زتاب تشنگى از جان ملول

سر به زیر افكند ازشرم آن عنید

كه به پاسخ حجتى در خور ندید


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اشتری

 

 

قاسم بن الحسن(ع)

 

‏شعری سروده ام به بلندای کریلا

 

هر مصرعش حكایت شب های كربلا

من  یادگار نسترن باغ کوثرم

غیر از غم حسین غمی نیست بر سرم

من آبرو برای یتیمان گرفته ام

شکر خدا اجازه میدان گرفته ام

‏خور شیدم ازکرانه زهرا دمیده است

حُسن حَسن میانه میدان رسیده است

‏از حسن رویم آبروی ماهتاب رفت

مژده که پا ی کوچک من تا رکاب رفت

‏شیرازه مفاصلم از هم گسسته شد

هر بند استخوان تن من شکسته شد

بنگر عمو مرا که در این حال محتضر

قدی کشیده ام که تو نشناسیم دگر

احلی من العسل شده احوال این یتیم

بنگر عمو شکسته شده بال این یتیم

لب تشنه تر ز تشنگیم کوثری نشد

پاشیده تر ز پیكر من پیکری نشد

من خاطرات سبز دیار مدینه ام

گل کرده جای سم ستوران به سینه ام


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:22 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 29 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید