از کنج لبش عسل زمین می ریزد
کرده فوران که اینچنین می ریزد
همراه عسل گر که دهان بگشاید
اسماء خداوند مبین می ریزد
تا حرف شهادت به وسط می آید
از چشم ترش درّ و نگین می ریزد
از چهره دشمنان او تردید و
از صورت ماه او یقین می ریزد
از بس که حیا می کند از روی عمو
دارد عرق از روی جبین می ریزد
خرسند تر از همیشه شد وقتی که
فهمید که خون به پای دین می ریزد
شمشیر که می زند میان میدان
از اشک ملائک آفرین می ریزد
ای وای به جای نقل دشمن سر او
شمشیر و عمود آهنین می ریزد
ادامه مطلب
اشعار شب ششم محرم – رضا جعفری
گفتی که سرنوشت همین ازقدیم بود
گفتی مرا نصیب بلایی عظیم بود
دست رکاب بر سر پایم نمی رسید
آن اسب هم مخالف جنگ یتیم بود
وقتی که روی دامن تو سر گذاشتم
دیدم تو را چقدر نگاهت رحیم بود
حتی حضور زودِ تو هم فایده هم نداشت
آن لحظه آمدی تو که حالم وخیم بود
از نعل و اسب و دشنه و شمشیر و سنگ وخاک
هر چیز در بلندیِ قدم سهیم بود
وقتی که بال بال زدم بین دست تو
زیبا ترین پریدن این یا کریم بود
رضا جعفری
ادامه مطلب
اشعار شب ششم محرم – عبدالحسین مخلص آبادی
می خواستند ملائکه وقف غمت کنند
جایی کنار دست خودم محرمت کنند
از پاکی ات شنیده و حالا قرارشد
اینجا کنار دجله تو را زمزمت کنند
لب تشنه می روی که مرا جان به لب کنی؟
باران شدی که بر سرمان نم نمت کنند؟
از اولش که حرف عسل خوردن تو بود
اصلا قرار بوده تو را در همت کنند
جان عمو نقاب خودت را تکان مده
راضی مشو شبیه خودم پرچمت کنند
نجمه کنار خواهر من گریه می کند
تا اندکی به نیزه تو را محکمت کنند
ارثی که برده ای تو زمادربزرگ خود
باعث شده در اوج جوانی خمت کنند
اصلا قرار بوده تو را پیش چشم من
مثل علیٍ اکبر لیلا کمت کنند
عبد الحسین مخلص آبادی
ادامه مطلب
اشعار شب ششم محرم – وحید قاسمی
سيزده شيشه عسل
نوجوان قبیله خورشید
عالم دَهر مکتب توحید
آمده نیزه جمل در دست
سیزده شیشه عسل در دست
نام اوچیست درعشیره عشق؟
قاسم بن الحسن،نبیره عشق
کارصد تیغ کرده مژگانش
خشم عباس برق چشمانش
با لب خشک خود غزل میخواند
شعر احلا من العسل میخواند
از نگاه و صداش غم می ریخت
رجزش دشت را به هم می ریخت
نعره می زد: منم یتیم حسن
کفنم را حسین کرده به تن
غیرتی سبز خون رگهایم
نوه ي بوتراب و زهرایم
آمدم پابه پای شمشیرم
انتقام مدینه را گیرم
یا علی گفت و لب تر از می کرد
اسب ها را یکی یکی پی کرد
تیغ را رقص ذوالفقاری داد
همه کفر را فراری داد
با دل شیر تا کجا رفته!؟
چقدر او به مجتبی رفته
گر چه از چارسو گلاویزند
کوفیان مثل برگ می ریزند
لشگر ظلم را چه شاکی کرد
مرحبا، خوب گرد و خاکی کرد
تیغ می زد،سینجلی می گفت
مست و مدهوش یاعلی می گفت
عاقبت تشنگی به بندش کرد
نیزه ای آمد و بلندش کرد
از لب آسمان زحل افتاد
سیزده شیشه عسل افتاد
طاقت صبر را زکف برده
مثل زهرا چه بد زمین خورده
دیدم از رد بند نعلینی
قد کشیده به طرفة العینی
دشنه کینه را صدا کردند
سر مهتاب را جدا کردند
کاروان را ز کربلا بردند
سر او را مغیره ها بردند
وحید قاسمی
ادامه مطلب
حسن جواهری-حضرت قاسم علیه السلام-رباعی
تنت شد زینت صحرا قاسم
از این غم خون شده دلها قاسم
تو زنده بودی و رفته تن تو
به زیر سم مرکبها قاسم
--------------------------------
منی کز باغ شادی گل نچیدم
چو از میدان صدایت را شنیدم
به جانم آتش افتاد آن دمی که
تنت را زیر سم اسب دیدم
ادامه مطلب
مهدی رحیمی
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
کل اعضای تو بر یکدیگر از رو وصل نیست
هر چه دقت می کنم این سو به آن سو وصل نیست
پوست بر انگشت، انگشتان رنجورت به دست
دست بر آرنج و آرنجت به بازو وصل نیست
بیش از این ها زخم داری از که پنهان می کنی؟
مثل دریایی و دریا هم به یک جو وصل نیست
می تواند رد شود از زلف تو دست نسیم
چون که دیگر در سرت گیسو به گیسو وصل نیست
اینکه اینسان چهره اش مانند عباس علی است
پس چرا در صورتش ابرو به ابرو وصل نیست
با چه پایی آمدی سوی حرم، من در تنت
هرچه دقت می کنم پایی به زانو وصل نیست
ادامه مطلب
وحید قاسمی
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
شوریدگیت داده به دل اختیار را
با زلف دوست بسته قرار و مدار را
آیینه ی تمام نمای یل جمل
ازاین سپاه فتنه درآور دمار را
ابروكشیده ! حُكم نیام است این نقاب
باید مهار كرد كمی ذوالفقار را
از انعكاس نام «حسن» كوفه دلخور است
فریاد كن دوباره شكوه تبار را
« إن تنكرونِ» تو لجشان را درآورد
آری، به رخ بكش نسب و اعتبار را
داری چقدر مثل علی تیغ می زنی !
دنبال كن سوارِ به فكر فرار را
برخیز جان فاطمه، دلگیرتر نكن!
تصویر بی سپاهی این شهریار را
از نیزه ای كه خورده به پهلوت واضح است
زرگر تلاش كرده بسنجد عیار را
با یك غرور له شده؛ مانده ست باغبان
آخر چگونه جمع كند این انار را
ادامه مطلب
مهدی رحیمی
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
قد تو چون الف شد و با مد کشیده شد
اما دریغ بیشتر از حد کشیده شد
نجمه اگر به گوش تو آمد یقین بدان
روی لبان قاسمت اشهد کشیده شد
دستش مناره پیکر پاکش ضریح شد
وقتی که تیغ بر سر گنبد کشیده شد
دریا ز ماه علقمه شد دور بی گمان
در رفت جذر داشت در آمد کشیده شد
تشدید تیر و نیزه به حرف بدن رسید
ناچار پیکر تو مشدد کشیده شد
یک نکته مانده است که در سینه ی حسین
اعضای پیکر تو مجدد کشیده شد
شش گوشه شد برای علی اکبرت حرم
با قد قاسم این سوی مرقد کشیده شد
ادامه مطلب
هادی ملک پور
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
دستخطی دارد و آسوده حالش کرده است
این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است
تا نقاب از رو بگیرد زاده ی شیر جمل
لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است
در خیال خام آخر می دهد سر را به باد
هر که از غفلت نظر بر سن و سالش کرده است
کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند
لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!
درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت
مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است
چشم تیغ و نیزه حیران قد و بالای اوست
تیر را در چله مست خط و خالش کرده است
هر که را آیینه باشد، سنگ باران می کنند
بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است
استخوان سینه اش با کینه از هم شد جدا
این جدا گشتن مهیای وصالش کرده است
از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!
دشت را لبریز از خون زلالش کرده است
پیکر این نوجوان همسطح صحرا شد ز بس ...
رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است
کوه می آید ولی دستی گرفته بر کمر
داغ تو ای ماه چون اکبر هلالش کرده است
ادامه مطلب
موسی علیمرادی
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
نفسم حبس شد از آنچه که چشمم دیده
پر و بال نفسم را پر و بالت چیده
هر تنی مثل تو پرپر بشود می پاشد
بدنت از عسل اینگونه به هم چسبیده
نقل دامادی تو بود مبارک باشد
سنگ هایی که به روی سر تو باریده
چه قدر خار به زخم بدنت می بینم
چه قدر پیکر تو روی زمین چرخیده
چه قدر موی تو در دور و برت ریخته است
پیچش زلف تو در دست چه کس پیچیده
نیست تیغی که لبی از تن تو تر نکند
بس که از پیکر تو چشمه ی خون جوشیده
چه قدر خاک نشسته به تنت، اما نه
تن تو مثل غباری به زمین خوابیده
هر کجا می نگرم زخم هلالی داری
رختی از نقش سم اسب تنت پوشیده
شور تو از لب تو وه که چه شیرین ریزد
عسل از کام تو شیرینی خود نوشیده
صفحه صفحه شده ای و به خودم می گویم
این کتابی است که شیرازه ی آن پاشیده
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


