خوب شد صورت ماهش هدف سنگ نبود

خوب شد بر سر پیراهن او جنگ نبود

نیمه شب عمه اش آرام بگفتا نجمه

خوب شد حلقه ی دامادی او تنگ نبود

عليرضا خاكساري

مهپاره ی ایل پاک محمودی تو

آیینه ی قدی حسن بودی تو

صد خمره عسل ریخت زمین ، یابن حسن

لبهای خود هر بار که بگشودی تو

رضا رسول زاده

لبم بوی پدر دارد عمو جان

سرم شوق سفر دارد عمو جان

عمو تمام سنگها بر صورتم خورد

یتیمی درد سر دارد عمو جان

 

گل پژمرده ، پژمردن نداره

زپا افتاده ، پا خوردن نداره

مرا بگذار عمو برگرد خیمه

تن پاشیده که بردن نداره


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

تا لاله گون بشود کفنم بیشتر زدند

از قصد روی تنم بیشتر زدند

قبل از شروع رجز مشکلی نبود

گفتم که پسر حسنم بیشتر زدند

این ضربه ها تلافی بدر و حنین بود

گفتم علی بر دهنم بیشتر زدند

می خواستند از نظر عمق زخمها

پهلو به فاطمه بزنم بیشتر زدند

 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چشمی که بسته ای به رخم وا نمی شود

یعنی عمو برای تو بابا نمی شود

ای مهربان خیمه ، حرم را نگاه کن

عمه حریف گریه ی زنها نمی شود

تا جان نداده مادرت از جا بلند شو

زخم جگر به گریه مداوا نمی شود

باید مرا به سمت حرم با خودت بری

من خواستم که پا شوم اما نمی شود

باور نمی کنم چه به روزت رسیده است

اینقدر تکه سنگ که یکجا نمی شود

تقصیر استخوان سر راه مانده است

راه نفس گمان نکنم ، وا نمی شود

این نعل های تازه چه کردند با تنت

عضوی که از تو گمشده پیدا نمی شود

 

بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین

قدت شبیه قامت سقا شده ببین

 

مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده

دشتی از آه شعله زنت زیر و رو شده

پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند

پیراهنی که شد کفنت زیر و رو شده

از بس که اسب بر بدنت تاخت با سوار

حتی مسیر آمدنت زیر و رو شده

با من بگو به دست که افتاده کاکلت

این طور موی پر شکنت زیر و رو شده

از بس که سنگ بر سر و پای تو ریخته

از بس که نیزه روی تنت زیر و رو شده

انگار جای فاصله ها پر نمی شود

از بس تمامی بدنت زیر و رو شده

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شور و شوقم را ببین، یاور نمی خواهی عمو؟

اکبری یک ذره کوچکتر نمی خواهی عمو؟

خواهشم را رد نکن من تازه دامادم ولی

با عسل در دست من ساغر نمی خواهی عمو؟

تاب دوریِ مرا اینجا دل پاکت نداشت

قاسمت را پیش خود آن ور نمی خواهی عمو؟

چهره ی زهرایی ام زیباست اما یک رجز

روز آخر با دم حیدر نمی خواهی عمو؟

شال بر دوش و گریبان باز و صورت قرص ماه

در میان کربلا محشر نمی خواهی عمو؟

وقت رفتن تو مگر با یاد زهرا مادرت

بر فراز نیزه هجده سر نمی خواهی عمو؟

پیکرم شاید سم این اسب ها را خسته کرد

یک فدایی این دم آخر نمی خواهی عمو؟

دامنت امروز یک باغ پر از گُل شد بیا

روی این دامن گلی پرپر نمی خواهی عمو؟

 قاسم صرافان


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 يا قاسم ابن الحسن(ع)

من برایت پدرم پس تو برایم پسری

چه مبارک پسری و چه مبارک پدری

 

یاد شب های مناجات حسن می افتم

می وزد از سر زلف تو نسیم سحری

 

همه گشتیم ولی نیست به اندازه ی تو

نه کلاه خوودی و نه یک زره ای نه سپری

 

من از آنجا که به موسایی ات ایمان دارم

می فرستم به سوی قوم تو را یک نفری

 

بی سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد

نیست ممکن بروی و دل ما را نبری

 

قاسمم را به روی زین بگذار عبّاسم

قمری را به روی دست گرفته قمری

 

نوعروست که نشد موی تو را شانه کند

عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری

 

تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی

دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری

 

بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم

از روی قامت تو رد شده هر رهگذری

 

جا به جا می شود این دنده تکانت بدهم

وای عجب درد سری وای عجب درد سری

(علي اكبر لطيفيان)


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

بالاترين محله ي پرواز جاش بود

خورشيد از اهالي صبح نگاش بود

 

خال لبش كه ارثيه ي آفتابهاست

يك آسمان ستاره ي قطبي فداش بود

 

يك بند بسته ، بند دگر را نبسته است

اين اشتياق تازه ي نعلين پاش بود

 

كم كم بزرگ ميشود و مرد ميشود

آنقدر سنگ و تير و بهانه براش بود

 

افتاده بود و دور خودش داد ميكشيد

يك استخوانْ دردِ بدي در صداش بود

 

آن جاده اي كه ما به غبارش نميرسيم

اين نوجوان قافله در انتهاش بود

(علي اكبر لطيفيان)


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

همین که کردی ادا رسم دست بوسی را

شبیر داد به دستت عصای موسی را

 

به روی اَسب نشستی شبیه بابایت

ندیده چشم فرشته چنین جلوسی را

 

تو در مبارزه بارز شده جوانمردی!

رها کن آینه با سنگ دیده بوسی را

 

نبات، طعم عمود است و نقل مزه ی سنگ

خدا به خیر کن این مجلس عروسی را

 

چه مؤمنانه تو پهلو به پیش آوردی

چه کافرانه زد او نیزه ی مجوسی را

 

سفیدیِ وسطِ سینه بر نمی تابد

هلالِ قرمزِ این نعلهای طوسی را

 

سپاه تیغ، چه موزون! قد بلندت کرد

به عشقِ قصر ببین رقص چاپلوسی را

 

غریبه راه ندارد به بزم اِبنِ غریب

برو ببند درِ روضه ی خصوصی را


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

براي پرزدنت حجم آسمان كم بود

ولي به بال وپر خسته ات،توان كم بود

شتاب كردي و واماند بند نعلينت

چقدر شوق شهادت! مگر زمان كم بود؟

چرا تو را همه ي كوفه سنگ باران كرد؟

درون لشگر آنها مگر سنان كم بود؟

چرا تو را همه ي كوفه سنگ باران كرد؟

درون لشگر آنها مگر سنان كم بود؟

جمل بهانه ي خوبي به دستشان مي داد

براي كشتن تو بغض نهروان كم بود

به فكر جايزه ي بردن سرت بودند

شراب خون تو در سفره هايشان كم بود

نفس كشيدنتان رنگ وبوي زهرا داشت

ميان سينه ي تو چند استخوان كم بود


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آسمان شاهد کشف حسنی دیگر بود

نوه ی فاطمه اما خود پیغمبر بود

پدرش بود خلیل و خود او اسماعیل

گرچه در مرتبه عشق کمی برتر بود

هر کجا پای نهد بوی خوشش می ماند

عطر جا مانده از او یک تنه یک قمصر بود

دست و بازوش،قد و قامت و رعنایی او

همه از طایفه ای هست که نام آور بود

گرچه باباش کمی زود سفر کرد عمو

سیزده سال برایش پدر و مادر بود

دشمنش گفت حسن وارد میدان شده است

تا زمانی که رجز خواند در این باور بود

وسط دشت به زیر قدمش گل رویید

چون تجلی هوالِأول و الأخر بود

سخنانش همگی بوی بنی هاشم داشت

کربلا منتظر حادثه ای دیگر بود

کوچه ای باز شد و حضرت داماد رسید

سنگها نقل سرش سرمه ی او خنجر بود

انس سر نیزه و پهلو و جنایات دگر

نیمی از نیزه اش اندازه ی این پیکر بود

او رسیده به اجل تازه عروسش به عسل

وسط دشت چرا حجله ی آن اختر بود؟

 

شاعر: عبدالحسين مخلص آبادي


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آنقدر رشیدی که تنت افتاده

اطراف تنت پیرهنت افتاده

یک ظرف عسل داشت لبت فکر کنم

با سنگ زبس که زدنت افتاده

از بس به سر و صورت تو سنگ زدند

خدشه به عقیق یمنت افتاده

سر در بدنت بود که پامال شدی

پس دست تو نیست گردنت افتاده

برگرد حسین زود حسین برگردانش

در خیمه عروس حسنت افتاده


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:18 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 29 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید