علی اشتری
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
آب از سرش گذشت و به دریای خواب رفت
شیرین تر از عسل شد و در جام ناب رفت
نجمه دوباره غصّه ی زخم جگر گرفت
از سینه اش چکیده ی داغی مذاب رفت
با جلوه ای شبیه حسن، یوسف بهشت
نعلین خود نبسته ولی با شتاب رفت
در آسمان طنین صدای فرشته ها
تا کوچه های غمزده ی اضطراب رفت
مژده به قلب نجمه و زینب دهد صبا
پایش به سوی پنجره های رکاب رفت
از نعل های تازه ی بوسه گرفته اش
تا خیمه ها شمیم حضور گلاب رفت
برخیز و در جماعت مغرب ستاره باش
با رفتنت ز شهر بلا آفتاب رفت
ادامه مطلب
سعید توفیقی
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
باز هم ای قلم ز من بنویس
از شهیدان بی کفن بنویس
نافه شو تا که اصلیت یابی
باز از آهوی خُتن بنویس
جای قاسم به روی صفحه ی دل
سیزده شیر صف شکن بنویس
بعد از آنکه به رنگ سبز شدی
عشق یا سیّدی حسن بنویس
ذکر شور آفرین نعم الامیر
بر روی صفحه های تن بنویس
یا که با دست خطّ درهم نغل
نام ارباب بر بدن بنویس
من تمامم حسینیه شده است
وقف زهرای مرضیه شده است
آه جانسوز در عزا بکشید
سیزده بار کربلا بکشید
تا عمو اذن رفتنم بدهد
سیزده دست التجا بکشید
ببرید اسم اعظم زهرا
سیزده دفعه مجتبی بکشید
عوض قتلگاه خونیِ من
سیزده بار کوچه را بکشید
حجله ای رنگ خون درست کنید
بر کف دست من حنا بکشید
بر روی کاغذ شن و ماسه
سیزده مرتبه مرا بکشید
بدنم را اسیر خدعه کنید
سیزده بار قطعه قطعه کنید
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
همای عشق را بیبال کردند
ستم بر احمد و بر آل کردند
خودم دیدم که از سم ستوران
گلم را کوفیان پامال کردند
ادامه مطلب
آرزوي دل
اي قاسمم(ع) به آرزوي دل رسيده اي / خونين كنار شبه نبي(ص) آرميده اي
مي خواستم عصاي پيري مادر شوي ولي / دل را بريدي و ز برم پر كشيده اي
آن گونه شد علي(ع)، زره داشت بر تنش ولي / ديدم كه بي زره سوي جانان دويده اي
از زخم فرق منشق تو بس كه رفته خون / تغيير كرده اي ولدي رنگ پريده اي
در اين يه ساعتي كه تو رفتي و آمدي / اي نوجوان من چه قدر قد كشيده اي
آخر چه كرده اي كه ترا اين همه زدن؟ / با مادرت بگو كه در آن جا چه ديده اي؟
انگار كه استخوان تنت نرم گشته است / اي واي كه رشته رشته بريده بريده اي
مانند فاطمه (س) شده خرد سينه ات بگو / آيا صداي ضجّه ي بابا شنيده اي؟
«شنبه 13 آبان 1391 ، 18 عيد غدير خم ذي الحجّه 1433»
حمید رضا گلرخی
ادامه مطلب
غلام رضا سازگار-حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام- مرثیه
ای ماه من! که ماهی در خون شناوری
در موج خون، چقدر شبیه پیمبری
با جسم چاک چاک تو شد امر، مشتبه
تو قاسمی، عزیز دلم، یا که اکبری؟
اینقدر پیش چشم عمو دست و پا مزن
جان میدهی و جان من از دست، میبری
من بر توام به جای پدر، تو برای من
جای علی اکبر و جای برادری
مشکلگشای من شده بازوی کوچکت
انگار میکنم که تو عباس دیگری
عمو شود فدات که طاقت نداشتی
بر غربت عمو بنشینی و بنگری
شرح غم من و تو، همین مصرع است و بس
من باغبان پیرم و تو یاس پرپری
امروز، روز غربت آل پیمبر است
نبْوَد روا، مرا بگذاری و بگذری
خواهی بپایْخیزی، از این دست و پا زدن
گویی هنوز، بر من مظلومه یاوری
«میثم» از این شرارۀ جانْسوز و سوزِ دل
مرهون عفو و رحمتِ ما، روز محشری
ادامه مطلب
حضرت قاسم (ع) - غزل
دل ها همه اسير تو از حال رفته اند
چشمان بي نظير تو از حال رفته اند
آن زلف های مشكي ميراثِ مجتبي...
در خواب دلپذیرِ تو از حال رفته اند
اين آيه هاي تازه ي اكملت دينكم...
در اولين غدير تو از حال رفته اند
روی لبت نشان عمو نیست!... بوسه ها -
در داغي كوير تو از حال رفته اند
از حسرت فراق تو اي شاخه ي جوان
هم رزم هاي پير تو از حال رفته اند
اي ماه بي غروب حسن! كم نبوده اند...
آنان كه در مسير تو از حال رفته اند
احسنت بر تو باد كه بسيار دشمنان
با نيزه ها و تير تو از حال رفته اند
حالا كسي به چشم تو لبخند مي زند
چشمان سر به زير تو از حال رفته اند
شاعر: وحیده افضلی
ادامه مطلب
چو اعدا دیدم قاسم را که اندر تن کفن دارد
همه گفت از ره تحسین عجب وجه الحسن دارد
رخش چون پرتو افکن شد در آن وادی فلک گفتا
خوشا حال زمین را کو مهی در پیرن دارد
لبش افسرده همچون گل ز سوز تشنگی اما
تو گوئی چشمة کوثر در این شیرین دهن دارد
چو بلبل شورانگیزد در آواز رجز خوانی
بشوق نوگلی کو در میان آن چمن دارد
کشیده تیغ خون افشان ز ابرو در صف هیجا
تو گوئی ذوالفقار اندر کف خود بوالحسن دارد
چنان آشوب افکند اندر آن صحرا زخونریزی
پس از حیدر نه در خاطر دگر چرخ کهن دارد
چه بی انصاف بودی آن جفا جویان آهن دل
چه جای نیزه و خنجر در آن سیمین بدن دارد
زهر سو لشگر عدوان هجوم آور در آن ظلمت
بصید شاهبازی جمله کز زاغ و زغن دارد
فکندند از سریر زین سلیمان وار آن شه را
بلی اندر کمین دائم سلیمان اهرمن دارد
چو سرو قد او زیب گلستان یل آرا شد
بگفتا تاب سم اسب کی همچون بدن دارد
مرادریاب یا عماه زروی مرحمت اکنون
که مرغ روح شوق دیدن بابم حسن دارد
خموش ای ناصر الدین شه یقینم شد که هرزهری
بجام آل حیدر سازد این چرخ کهن دارد
ادامه مطلب
بعد از تو قلب من به جز از پیچ و تاب نیست
زردی که رنگ چهره ی چون ماهتاب نیست!
مادر فدات وه که شیرین زبان شدی
شیرین تر از عسل که به جز یک سراب نیست
از برق روشنی گلوی سپید تو
فهمیده ام سوال پدر بی جواب نیست
خود را مزن به آب و به آتش عزیز من
رحمی برای جان پر از التهاب نیست
از سوز تشنگی به دو چشمت نرفت خواب
شاید که قلب هیچ زنی چون رباب نیست
هی لای لای و خواهش آرام بودنت
پاسخ برای کودک تشنه که خواب نیست!
گفته عمو که آب به لب هات می رسد
دشمن که در حد پسر بوتراب نیست!
ادامه مطلب
در مقام قاسم ابن الحسن
بدر تمام است و جز این نیستش مثل
در وصف قامتش شده خم قامت غزل
شه پر گرفتم تا که چونین باوقار گفت
مرگ به راه عشق، چو احلا من العسل
از چاله برون شــدم ، شـدم در دل چاه
جز رب نبود کسی مرا پشت و پناه
زین رو همه دم بخوانم اینگونه چه خوش
لا حـــــــول و لا قــــوّه الا بــالله
مـــــرا مســــت پــیــــمبـــر آفــــــریدند
غبــــار درب حیـــــــــــــــدر آفــریدند
چـــو حــــب آل طاها در دلــــــــم بــــود
مــــــــرا فـــــــرزند مــــــادر آفــــریدند
اذ کـــار علــی دو بـال قـقـنوس من است
در لـــیــلـه ی تار ، نور فـــانوس من است
چـــو نام علــی سلسلـــه ی شـعرم شد
جاهل تو بدان که شعر ، ناموس من است
روزی غــم عــالــم به در خــانــه مـا زد
با ما به سخن نشست و اسرار جفا زد
مــا تا لـب خود را به سخـن تر بنمـودیم
از آتــش درد غـــم مــا سـر ز قــفـــا زد
*
شاه عالم بر در تو کشته است همچو غلام
عارفان نام تو را گویند به صبح و روز و شام
من بگــویم تا بباشــد بر همــه حسـن ختام
اولـــینی، آخــــرینی، بهـــترینی والســـلـام
*
آرزومند رخ حیدر کرار منم
به درش تا به ابد مست گرفتار منم
چون دم مرگ به بالین همه کس برود
زین سبب منتظر لحظه ی دیدار منم
ای که ما را روز محشر میشوی مــولا کفیل
یــک نظــر حــالا به ما انداز حــتی هم قلیل
مانــــده ام نام تو را با چــه زبان باید نوشت
کاشف و ابری و لاتین یا به ابجد یا بریل...؟!
ادامه مطلب
قاسم بن حسن
کربلا منظومه ای بی انتهاست
دفترش گل واژه ی شعر خداست
لاله ها در دامنش پروده است
یک گلستان عشق را آورده است
جملگی شان واله ی پیغمبرند
مست از جام ولای حیدرند
رشد در دامان عصمت کرده اند
خو به آیین شهادت کرده اند
یادگار از اهل بیت مصطفا
بامسیرحق وباطل آشنا
درمیان کاروان عاشقان
رزمجویی هست ، اما نو جوان
تا که از راز سفر آگاه شد
باعموی خویشتن همراه شد
چهره اش ، روی دل آرای «حسن »
خلق وخویش ، خلق زیبای «حسن»
از پدر ، او در س ها آموخته
گنج ها در سینه اش اندوخته
آنکه ازاو هرچه گویم من ، کمست
یادگار « مجتبایش » «قاسم » ست
منتظر تا فرصتی پیدا کند
با عمویش ، راز دل افشا کند
حرف ها دارد که گوید با «حسین»
گردغم از دل بشوید با «حسین»
شام عاشورا ، روسوی عمو
می کند از شوق رفتن گفتگو
گفت: « اذنم ده که سربازی کنم
رخصتی مولا که جانبازی کنم
تا زنم از شوق در راه شما
باتنم صد بوسه بر شمشیرها
صبح فردا اذن میدانم بده
وعده ی دیار جانانم بده
فرصتی تا خویش قربانت کنم
جان خود را هدیه ی راهت کنم
هرکه درراه شما بی سرشود
لایق دیدار پیغمبر شود»
داد در شیرینی این گفتگو
اشک ، چشمان عمورا شستشو
با دلی غمگین برادرزاده را
نوجوانی این چنین دلداده را
برد نزدیک و در آغوشش کشید
دست لطفی بر سر و رویش کشید
بوسه زد از شوق بر سیمای او
بر دوچشم نافذ و گیرای او
گفت عمو حالا که وقت زندگی ست
هیچ می دانی عمو جان مرگ چیست؟
نوجوان پاک خوی و پاک زاد
درجوابش پاسخی شایسته داد
گر شهادت می شود فرجام من
مرگ ، « احلی من عسل » در کام من
پاسخش قلب عمویش را شکست
اشک شوقی روی چشمانش نشست
گفت آری« قاسمم » جان منی
صبح فردا مرد میدان منی
روز عاشورا ، مهیای نبرد
شد شناور سمت دریای نبرد
تا بفهماند که راه عشق چیست
تابگوید مرد یا نامرد کیست
با دلی آرام ، گامی استوار
جانش از شوق شهادت بی قرار
عزم خود را بهر رفتن جزم کرد
باشجاعت رو به سوی خصم کرد
بوسه از روی عمویش چید ورفت
سمت میدان بلا خندیدورفت
تا به سوی دشمنان او راه یافت
همچو موجی قبل دریا را شکافت
درحصار دشمنانی زشت خو
درمیان لشکری بی آبرو
ماند و با مردانگی پیکارکرد
روز دشمن را سیاه و تارکرد
درمصافی نابرابر ، جنگ کرد
خون پاکش ، دشت را گلرنگ کرد
بالبی تشنه ، تنی هم چاک چاک
غرق خون افتاد ، قاسم ، روی خاک
دروفا برعهد وپیمانی چنین
در دل دشمن و میدانی چنین
شرط اول عشق بازی باخداست
عشق بازی رمزو راز کربلاست
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


