علی انسانی
حضرت زینب(س)-اسارت
فلک بر عمه سادات، جسارت کِی رَوا باشد
که هِجده محرم زینب، به روی نیزه ها باشد
آه و واویلا آه و واویلا آه واویلا آه و واویلا
بگو آیینه رویت، چرا خاکستری رنگست
پذیرایی ز مهمانان، در این مهمانسرا سنگست
آه و واویلا آه و واویلا آه واویلا آه و واویلا
دلم سوزد که لب تشنه، سرت از تن جدا کردند
عزیز جان من دیدی، تو را از من جدا کردند
آه و واویلا آه و واویلا آه واویلا آه و واویلا
مپرس از من چسان کوفی، ز ما کرده پذیرایی
چو ماه نو خمیدم من، شده زینب تماشایی
آه و واویلا آه و واویلا آه واویلا آه و واویلا
ادامه مطلب
علی انسانی
حضرت زینب(س)-اسارت
چو در طفلی تو را دیدم
به جای گریه خندیدم
به عالم این شده ثابت، تویی آغاز و پایانم
منم جسم و تویی جانم
منم بلبل تو بستانم
حسین جانم
ببین قَدّم کمان گشته
رُخم برگ خزان گشته
اگر روزم چنان شب شد، تو هستی ماه تابانم
منم جسم و تویی جانم
منم بلبل تو بستانم
حسین جانم
نه سوره ماند و نی آیه
نه خورشیدی و نی سایه
شده هر سو پَراکنده، همه اوراق قرآنم
منم جسم و تویی جانم
منم بلبل تو بستانم
حسین جانم
ادامه مطلب
علی انسانی
حضرت زینب(س)-اسارت
بیایید و بخوانید، کتیبه ها به دیوار
نوشته اند زینب، رسیده سَرِ بازار
بیا بهرِ تماشا، ببین یوسف زهرا
واویلا واویلا واویلا واویلا
ثواب دو زیارت، به زائرت رسیده
یکی پیکر بی سر، یکی سر بریده
تویی حاصل زینب، امان از دل زینب
واویلا واویلا واویلا واویلا
ادامه مطلب
علی انسانی
حضرت زینب(س)-اسارت
طالع شده از بُرج نیزه ماه زینب
شد تیره روی مَه ز دودِ آه زینب
دشمن زَنَد زخم زبان
قرآن بخوان قرآن بخوان
ای جان زینب
از نُوک نِی با خواهر خود گفتگو کن
چاک دلم را با نگاه خود رفو کن
با من نگویی گر سخن
با دخترت حرفی بزن
ای جان زینب
جان دگر دِه با کلامی دخترت را
یاری کن از بالای نیزه خواهرت را
بنگر پدر با دختران
مَه را ببین با اختران
ای جان زینب
دیدی عدو در این سفر با من چها کرد
دیدی تو را آخر فلک از من جدا کرد
دیشب کجا بودی کجا
از ما جدا بودی چرا
ای جان زینب
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار- یک ماه خون گرفته 4
دروازه کوفه
خون جبین من، که سرازیر میشود
صوت نوک نیزه، جهانگیر میشود
پیشانیم به چوبۀ محمل که میخورد
قرآن روح بخش تو، تفسیر میشود
هر قطره خون، که میچکد از زخم حنجرت
آن قطره یک شکوفۀ تکبیر میشود
تا دخترت نرفته ز دستم سخن بگو
لب باز کن عزیز دلم، دیر میشود
در زیر کعب نی، نفسِ بیصدای ما
در قلب سخت سنگْدلان، تیر میشود
هر آیهای که از لب خشکت رسد به گوش
برنّدهتر، ز نیزه و شمشیر میشود
ما را اگر زدند لئیمان، عجیب نیست
روبَهْ کنار خانۀ خود شیر میشود
اطفال کوفه، سیر زِ نانند و ای عجب
طفل گرسنۀ تو ز جان سیر میشود
دیشب سهساله خواب تو را دید و گفتماش
کنج خرابه خواب تو تعبیر میشود
«میثم»ببند لب که از این نظمِ سینهسوز
عرش خدا، ز غصه زمینگیر میشود
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار- یک ماه خون گرفته 4
دروازۀ کوفه
سر تو، بر سر نی، آفتاب داور من
بتاب و سایه کن ای آفتاب بر سر من
تو آفتاب خدا و هلال فاطمهای
بگو چه خوانمت، ای نازنین برادر من
گلوی پارۀ تو بود، باورم اما
سر بریده، سرِ نی، نبود باور من
محاسن تو، که خونین شده است، ارث علی است
کبودی رخ من هست، ارث مادر من
به نیزهدار تو نفرین چقدر دل سنگ است
که با سر تو ستاده است در برابر من
من و تو چون دو سپاهیم در برابر خصم
که نیزه، سنگر تو، محمل است سنگر من
به حشر مهر بلند است از زمین یک نی
تو آفتابی و گردیده کوفه محشر من
هزار حیف، که دستم نمیرسد به سرت
چه میشود که بیایی دمی تو در بر من
ز کوفه یک نگهم، بر تن مطهّر توست
بوَد به زخم جبینت نگاه دیگر من
حکایت غم ما در توان «میثم» نیست
اگر چه خون جگر میخورد ز ساغر من
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
حضرت زینب(س)-اسارت
این همه انگشتها بالا ز چیست؟!
روز روشن وقت استهلال نیست
روز روشن روی نی وقت زوال
کس ندیده خون بریزد از هلال
ای تو خود قرآن و زینب آیه ات
ای من و مهمل خجل از سایه ات
با سرت شمع دلم گردیده ای
سایه بان مهملم گردیده ای
تو به چشم من بده از نیزه نور
من گلوی پاره می بوسم ز دور
من نه آن هستم که از پای اوفتم
هر چه آمد پیش در هم کوفتم
صبر در موج بلا رام من است
بحر غم در قلب آرام من است
من به مقتل خصم را دادم شکست
من گرفتم پیکرت را روی دست
من کتک خوردم کنار پیکرت
تا کنم دفع خطر از دخترت
این من این داغ تو این ظلم عدو
گر سخن با من نمی گویی مگو
ای مسیح فاطمه اعجاز کن
با یتیم خود سخن آغاز کن
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار - یک ماه خون گرفته 4
مصبت شهر کوفه
دلِ سوختهدلها، بُوَد محفل زینب
امان از دل زینب امان از دل زینب
همان داغ برادر، بود قاتل زینب
امان از دل زینب امان از دل زینب
دو چشمش به برادر، دو دستش به سلاسل
نگاهی به حسینش، نگاهی سوی قاتل
کند گریه به زخمِ، سرش، چوبۀ محمل
که از خون جبین، سرخ شده محمل زینب
امان از دل زینب امان از دل زینب
سر از سنگ شکسته، قد از غصّه خمیده
به دل داغ برادر، ز رخ رنگ پریده
شرارش به دل زار، سرشکش به دو دیده
بوَد از همه عالم، فزون مشکل زینب
امان از دل زینب امان از دل زینب
فلک محو کمالش، ملک مات جمالش
شکسته کمر کوه، ز اندوه و ملالش
کند تا به سر نی، تماشای هلالش
چرا اشک دو دیده، شده حایل زینب
امان از دل زینب امان از دل زینب
همه زندگیش بود، غم و رنج و مصیبت
شده ظلم و ستمها، به او جای مودّت
گمانم که ز آغاز، در این عالم خلقت
به خون دل زهرا، سرشته گِل زینب
امان از دل زینب امان از دل زینب
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار- یک ماه خون گرفته 4
مصیبت کوفه
ای به سر نی، گهرافشانیَت
قاری قرآن، سر نورانیت
بشکند آن دست که از سنگ کین
آیه نوشته است به پیشانیت
همسفر و همدم و همراه من
کشت غروب تو مرا، ماه من
ای به لبت زمزمه قرآن بخوان
پیش نگاه همه قرآن بخوان
تا که نگویند به ما خارجی
ای پسر فاطمه! قرآن بخوان
اگر چه اجر خواندنت، سنگ شد
بخـوان بـرادر، که دلم تنگ شد
آنچه که دیدم به دو چشم ترم
گفته برایم همه را مادرم
گفت ولی نگفت روزی سرت
از سر نی، سایه کند بر سرم
کاش که چشمم ز ازل کور بود
یا سرت از محمل من دور بود
ای شده گل، از گل رویت خجل
ماه ز خاکستر مویت، خجل
چشم من از زخم سرت شرمسار
اشک من از خون گلویت خجل
یا سر خود مشعل راهم نکن
یـا ز سـر نیـزه نگاهـم نکن
سنگدلان، خونْ جگرم کردهاند
جامۀ ماتم به برم کردهاند
حرمله و خولی و شمر و سنان
با سر تو، هم سفرم، کردهاند
به هر طرف که میرود محملم
چشـم تـو گشتـه ساربـان دلم
ای سر ببریده، پناهم شدی
بر سر نی، هادی راهم شدی
ماه شب نیمۀ ماهم شدی
ماه شب اول ماهم شدی
جز تو که خورشید جهانگستری
کســی ندیــده مــه خاکستری
در غم ما کوه و چمن، گریه کرد
ماه، چو شمع انجمن گریه کرد
بسکه به دور سر تو سوختم
نیزه به حال دل من گریه کرد
ای من و تو با خبر از حال هم
بیـا بگـرییم، بــر احــوال هم
یوسف زهرا سخن آغاز کن
از سر نی، پر زن و پرواز کن
بوسه بزن به صورت دخترت
سلسله از دست پسر باز کن
شرح غم خویش به عالم بگو
بــا قلـم و زبان «میثم» بگو
ادامه مطلب
اجرا توسط حاج محسن عسکری
حضرت زینب(س)-کوفه و اسارت
دید اندر کوفه زینب شور یوم رستخیز
سر زمحمل کرد بیرون خلق را دیوانه کرد
گفت یا للعجب این آفتاب زینب است؟
این حسین است نوک نی را منزل شاهانه کرد
رو به شه کرد ای هلال من نشد سیرت تمام
منخسف گشتی غروبت را نهان ویرانه کرد
هر دو در یک شعله می سوزیم در بزم وصال
فرقش این است حق تو را شمع و مرا پروانه کرد
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


