اشعار ورود کاروان اهل بیت (ع) به کوفه

 

مسافرم من و گم کرده کوکب اقبال

نه شوق بدرقه دارم نه شور استقبال

 

چراغ راه به جز آه من نمی باشد

کسی گلاب سر راه من نمی پاشد

 

من از نواحی اللهُ نور می آیم

من از زیارت سر در تنور می آیم

 

من از مشاهده مسجدالحرام وفا

من از طواف حریم حضور می آیم

 

درون سینه ام عشقاب وادی سینا است

من از مجاورت کوه طور می آیم

 

سفیر گلشن قدسم، همای اوج شرف

شکسته بال و پر، اما صبور می آیم

 

هزار مرتبه نزدیک بود جان بدهم

اگرچه زنده ز آفاق دور می آیم

 

ضمیر روشنم آیینه فریباییست

و نقش خاطر من هرچه هست زیباییست

 

سرود درد به احوال خسته می خوانم

نماز نافله ام را نشسته می خوانم

 

هنوز از نفسم باغ لاله می روید

هنوز از گلبرم داغ لاله می روید

 

بپوش جوشن تکبیر حنجر ای حنجر

بنوش از این آب حیات ، حنجر ای حنجر

 

سپرد کشتی صبرم عنان به موج آنروز

صدای شیون مردم گرفت اوج آنروز

 

چو لب گشودم و فرمان اُسکوتو دادم

به شکوهِ حنجره بستم  به اشک رو دادم

 

به کوفه دشمن دیرین سپر به قهر افکند

سکوت ، سایه سنگین به روی شهر افکند

 

میان آنهمه خاکستر فراموشی

صدای زنگ جرس ها گرفت خاموشی

 

چو من به مردم پیمان شکن سخن گفتم

صدا صدای علی بود و من سخن گفتم

 

سپاس و شکر به درگاه حضرت معبود

بر آستان رسالت درود باد درود

 

درود بر پدرم مصطفی رسول خدا

که بود مشعل توحید و چلچراغ هدی

 

درود باد بر او و بر آن سلاله سبز

به خاندان جلیل رسالت ، اما بعد

 

الا جماعت نیرنگ باز گریه کنید

چو شمع گشته ، بسوزید و باز گریه کنید

 

اگر به اشک برآید خروش خشم شما

خداکند نشود خشک اشک چشم شما

 

شما که دامن حق را زکف رها کردید

شما که رشته خود را دوباره وا کردید

 

شما که سبزه روییده روی مردابید

شما که دشمن بیداری و گران خوابید

 

شما زچشمه خورشید دور می مانید

شما به نقره ی آذین گور می مانید

 

شما که روبروی داغ لاله استادید

چه توشه ای برای فردای خود فرستادید؟

 

شما که سست نهاد و زشت رفتارید

به شعله شعله ی خشم خویش گرفتارید

 

عذاب و لعنت و نفرین مستحق شماست

بجای خنده ، بگریید ، گریه حق شماست

 

شما که سینه به نیرنگ و رنگ آلودید

شما که دامن خود را به ننگ الودید

 

دریغ این شب حسرت سحر نمی گردد

به جوی ، آبروی رفته برنمی گردد

 

به خون نشست دل از ظلم بی دریغ شما

شکست نخل نبوت به دست و تیغ شما

 

گرفت پرده به رخ آفتاب و خم شد ماه

چو ریخت خون جگرگوشه رسول الله

 

شما ز رحمت حق دور باش ! می شنوید

بجای سود ز سودای خود زیان ببرید

 

شما که در چمن وحی اتش افروزید

در اتش حق به خشم می سوزید

 

از مصیبت وبلا زمین نشست به خون

زمین محیط بلا شد زما نشست به خون

 

فضا چو پر از ناله های زار شماست

شکنجه های الهی در انتظار شماست

 

سخن رسید به اینجا که ماه من سر زد

کبوتر دلم از شوق دیدنش سر زد

 

هلال یک شبه ام را به من نشان دادند

دوباره نور به این جسم خون فشان دادند

 

برای آنکه شود محو شاهد ازلی

دوباره آینه در دست کهکشان دادند

 

شکوه سرزدن آفتاب از سر نی

چه مژده ای به جلودار کاروان دادند

 

دوباره در رگ من خون تازه جاری شد

دوباره قلب صبور مرا تکان دادند

 

دوباره عشق به نارنج هوشم آمده بود

صدای قاری قرآن به گوشم آمده بود

 

دوباره همسفر گلفروشم آمده بود

اگرچه کوهی به روی دوشم آمده بود

 

هلال یک شبه ام که روبروی منی

که آگه از دل تنگ و بهانه جوی منی

 

نگین وحی به انگشت نیزه می بینم

و یا تورا به سر نیزه می بینم

 

بیا که چهره ماهت غم از دلم ببرد

ز موج خیز حوادث به ساحلم ببرد

 

بیا که با سر پاکت تورا زدل بکنم

شمیم وصل تورا چاره ساز دل بکنم

 

شبی که خواهر تو در نماز نافله بود

تو باز گوشه چشمت سوی قافله بود




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غروب می رود و آفتاب می ماند

و همچنان به دلم اضطراب می ماند

چه دیر سرزدی ای ماه من . . . نگفتی که-

چه چشم ها که به شوقت ز خواب می ماند

تنور وضع سرت را به هم زده اما

به موی سوخته عطر و گلاب می ماند

بگو به نیزه ات آهسته تر قدم بردار

که پای دیده ام از این شتاب می ماند

سرم که هست برای ادای حق سرت

چه غصه دستم اگر در طناب می ماند

به لطف خون تو تنها نه ساقه ی نیزه

زمین هم از برکاتت خضاب می ماند

شکوه نیزه تو بهتر است پس غم نیست

کجاوه ای هم اگر بی حجاب می ماند

به التماس دعاهای سنگ های جفا

سر و جبین و لبت مستجاب  می ماند

میان این همه سر چشم ها چه مبهوتند

به نیزه ای که نگاه رباب می ماند

لبان خشک تو یا چوب می خورد یا سنگ

و همچنان به لبت داغ آب می ماند

                         محمد بیابانی




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غلامرضا سازگار

امام حسین(ع)-اسرا در کوفه

 

ای هلال من به بالای سنان قرآن بخوان

قاری قرآن و قرآن را زبان! قرآن بخوان

با صدای خود مسخّر کن تمام کوفه را

کوفه را هم کربلا کن؛ هم چنان قرآن بخوان

گر چه بشکسته جبینت بر سر نی، سجده کن

گر چه گشته از دهانت خون روان، قرآن بخوان

تا مگر آوای قرآن تو آرامم کند

بر فراز نیزه، ای آرام جان قرآن بخوان

تا که اسلام تو را اهل زمین باور کنند

ای امام کلّ اهل آسمان قرآن بخوان

زادۀ مرجانه دارد قصد آزار تو را

تا نرفتی زیر چوب خیزران قرآن بخوان

صوت قرآن سر تو، سر بلندم می‌کند

تا نگشته قامت زینب کمان قرآن بخوان

یاد قرآن پدر کن؛ روی دست جدّمان

وارث حیدر! تو هم نوکِ سنان قرآن بخوان

آن چه دیدم مادرم زهرا برایم گفته بود

این مصیبت را نمی‌کردم گمان؛ قرآن بخوان

هر که هر چه دارد از این خاندان دارد حسین

تا به «میثم» هم دهی سوز نهان قرآن بخوان




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جواد حیدری

امام حسین(ع)-شهر کوفه-تنور خولی

 

ای در تنور افتاده تنها یا بُنَیَّ

دورت بگردد مادرت زهرا  بُنَیَّ

من که وصیت کرده بودم با تو باشد

هر جا که رفتی زینب کبری بُنَیَّ

باور نمی کردم تو را این جا ببینم

کنج تنور خانه ی این ها  بُنَیَّ

هر قدر هم خاکستری باشد دوباره

من می شناسم گیسوانت را  بُنَیَّ

با گوشه ی این چادر خاکی بشویم

خون لبت را با نوای یا  بُنَیَّ

آخر چرا از پشت سر ذبحت نمودند

ای کشته ی افتاده در صحرا  بُنَیَّ

شیب الخضیبت را بنازم ای عزیزم

با این حنا شد صورتت زیبا عزیزم

آبت ندادند و به حرفت خنده کردند

گفتی که باشد مادرت زهرا  بُنَیَّ

گفتی زن خولی برایت گریه کرده

حتی به او هم می کنم اعطا  بُنَیَّ




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

پارسای تویسرکانی

امام حسین(ع)-شهر کوفه-تنور خولی

 

از تنور خولی امشب می رود تا چرخ نور

آفتاب چرخ، حسرت می برد بر این تنور

گر نه ظاهر شد قیامت، ور نه روز محشر است

از چه رو کرد آفتاب از جانب مغرب ظهور

این همان نور است کز وی لمعه ای در لحظه ای

دید موسای کلیم اله شبی در کوه طور

این همان نور خدا باشد که ناگردد خموش

این همان مشکوة حق باشد که نایابد فتور

مطبخ امشب مشرقستان تجلی گشته است

زین سر بی تن کزو افلاک باشد پر ز شور

از لبان خشک و از حلقوم خونی گویدَت

قصه کهف و رقیم و رمز انجیل و زبور




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وحید قاسمی

امام حسین(ع)-شهر کوفه-تنور خولی

 

بوی بهشت می وزد از داخل تنور

 موسی گمان كنم كه رسیده به كوه طور

 شبنم كنار ساحل آتش چه می كند؟

 این سیب سرخ داخل آتش چه می كند؟

 آتش گرفته شه پر ققنوس در تنور

 نفرین آسمان و زمین باد بر تنور

نمرودها و ابرهه ها عهد بسته اند

آیینه ی تجلی حق را شكسته اند

سوزانده اند قسمتی از باغ سیب را

فهمیده اند معنی شیب الخضیب را

این جا خلیل راهی رضوان نمی شود

آتش در این بلاد گلستان نمی شود

خورشید گُر گرفته درون تنور، وای

موسی سرش جدا شده دركوه طور، وای

جای عزیز فاطمه كنج تنور نیست

مطبخ محل شأن نزول زبور نیست  

دیشب تمام دشت برایش گریسته

 درون طشت برایش گریسته

زخم عمیق لعل لبش گریه آور است

چشمان نیمه باز شفق گونه اش تراست

 رخت سیاه بر تن حوا و آسیه

مریم برای فاطمه می خواند مرثیه

كروبیان به چنگ عزا زخمه می زنند

دور تنور حور و ملك لطمه می زنند

افلاكیان آینه رو سینه می زنند

با نوحه های مادر او سینه می زنند

تا بین دست فاطمه خورشید جلوه كرد

در شهر كفر مشعل توحید جلوه كرد

زهرا نهاده دست سر زانوان خویش

قامت خمیده تر شده از چند روز پیش

زهرا به ناله، شعله به پروانه می زند

بر گیسوان سوخته اش شانه می زند

دستی كشید بر سر گیسوش، گریه كرد

در سوگ زخم گوشه ی ابروش گریه كرد

زهرا به اشك مقنعه نم ناك می كند

خاكستر از محاسن او پاك می كند

بر زخم دست و سینه ی زهرا زده نمك

پیشانی شكسته و لب های پر ترك

امشب نه آنكه ارض و سما گریه می كند

حتی میان عرش خدا گریه می كند




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت زینب(س)-کوفه و شام



بر تلّ پایداری خود ایستاده ای

در کربلای دوم خود پا نهاده ای

از این به بعد بیرق نهضت به دوش توست

دریا دلی به موج بلا، کوه اراده ای!

با پرچم سحر به سوی شام می‌روی

صبح امید قافله! خورشید زاده ای

نشناخته صلابت زهرایی تو را

هر کس که فکر کرده تو از پا فتاده ای

داغ هزار طعنه به جانت خریده ای

در دست باد رشته‌ی معجر نداده ای

هر چند خم شده قدت از داغ کربلا

تو در مصاف کوفه و شام ایستاده ای




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جواد حیدری

در مسیر کوفه و شام

 

به سوی شام و کوفه ام، چه دل شکسته می برند

ببین که زینب تو را، غریب و خسته می برند

همان وجود نازنین، خدای صبر در زمین

تمام رکن  قامتش، ز هم گسسته می برند

زیارت تو آمدم، سرت نبود یا حسین

مرا برای دیدن سر شکسته می برند

تو در تنور و کودکان، میان آتش حرم

غم تو و یتیم تو، به دل نشسته می برند

ببین که یک شبه شده، جمال ما همه کبود

ز قتله گاه تو مرا، به دست بسته می برند

سر امیر لشگرت، به نیزه ها نمی نشست

ولی ز بغض و کین سرش، به نیزه بسته می برند

برای کودکان خود، ز گوش کودکان تو

تمام گوشواره ها، به دست بسته می برند




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید هاشم وفایی

در مسیر کوفه و شام

 

آنان که چو لاله ها کفن پوش شدند

از خاطره ها کجا فراموش شدند

از بهر رساندن پیام شهدا

تا کوفه و شام خانه بر دوش شدند

**

آنان که به باغ خون اشارت کردند

کی بر تن خود رختِ اسارت کردند

وقتی که سرِ حسین را می بردند

یک باره همه قصد زیارت کردند




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:22 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مهدی صفی یاری

حضرت زینب(س)-در مسیر کوفه و شام

 

دیگر چه زینبی؟ چه عزیزی؟ چه خواهری؟!

وقتی نمانده است برایش برادری

تا نیزه ات زدند زمین خورد خواهرت

با تو چه کرده اند در این روز آخری؟!

از صبح یکسره به همین فکر می کنم

وقت غروب می شود این جا چه محشری

این جا همه به فکر غنیمت گرفتن اند

از گوشواره ها بگیر تو تا کهنه معجری

اصلاً کجا نوشته اند که در روز معرکه

در قتلگاه باز شود پای مادری؟!

اصلاً کجا نوشته اند که هنگامۀ غروب

در خیمه گاه باز شود پای لشکری؟!

اصلاً کجا نوشته اند که در پیش خواهری

باید جدا کنند گلوی برادری؟!

من مانده ام چطور تو را غسل می دهند

اصلاً چه غسل دادنی؟ اصلاً چه پیکری؟!

در زیر سم اسب چه می کردی ای حسین؟

از تو نمانده است برایم به جز سری

از روی نیزه سایه ات افتاده بر سرم

ممنونم ای حسین که در فکر خواهری

در کوفه، زینب از تو چه پنهان، تمام کرد...

ای کاش رفته بود سرت جای دیگری




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:22 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 30 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید