خوب شد امدی و فهمیدم

سرِ در خون خضاب یعنی چه

خیزران را که خوب حس کردم

اه بابا شراب یعنی چه؟

 

خواهرم بعد مجلس ان روز

گوشه ای بهت کرده می لرزد

من نفهمیده ام چرا اینقدر

او از اسم کنیز می ترسد

 

قاریِ نیزه ها ،مسافر من

زیر چشمت ردِ کبودی چیست؟

راستی ای سلاله ی حیدر

قصه ی خیبر و یهودی چیست؟

 

یادگاریِ ان شبِ صحرا

استخوان درد و این کبودی هاست

ولی این زخم تاول دستم

اثر کوچه ی یهودی هاست

 

حرکت دست هام علتش این است

تار گردیده چشم کم سویم

گیسوی من که خوب یادت هست

نیست حالا ولی نمی گویم...

 

ازدحام و شلوغیِ بازار

ملآ عام و رقص و خوشحالی

دور تا دورم از غریبه پر

حیف جای عمویمان خالی

 

پرِ خاکستر است رگ هایت

جای سر که تنور روشن نیست

طاقت من زیاد گشته بگو

قصه ی ذبح از قفایت چیست؟

شاعر: حسن كردي


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395  | 10:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

پیچید اگر به دور تنت بوریا کسی

 

صد دست شد سرت که رسد دست ناکسی

 

دست تو را به صوت حجازیت خوانده ام

 

هرگز نبود جز پدرم خوش صدا کسی

 

تنها چرا به دیدن این خسته آمدی؟

 

همراه تو نبود مگر آشنا کسی؟

 

زخمی شدی چرا؟ مگر از جنگ آمدی؟

 

ما که نداشتیم سر جنگ با کسی!

 

بابا! بیا ببین که تنم درد می کند

 

با دست خویش زد به پرم، هر کجا، کسی

 

چشمم به چشمهای عمو بود و ناگهان

 

زد با لگد به پهلوی من بی هوا کسی

 

آنقدر کینه ی تو به دل داشتند که....

 

با نیت تن تو به من تاخت ناکسی

 

می زد به تازیانه مرا زجر، چون نبود

 

جز من به تو شبیه در این بچه ها کسی

 

قد خمیده ام اثر حب فاطمه ست

 

جز من نکرده است به  او اقتدا کسی

 

از فرط ناله های پیاپی صدام رفت

 

نشنیده است حرف مرا جز خدا کسی

 

چنگی به دل نمی زند این موی کم شمار

 

از بس که چنگ زد سر زلف مرا کسی

 

بابا!بس است روضه، بگویم همینقدر

 

سالم نیامد از سفر کربلا کسی

▫▫▫

بابای من تک است...شما! دختران شام!

 

دارد میانتان پدر سر جدا کسی؟


شاعر: مظاهر کثیری نژاد


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395  | 10:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

زلف تو در باد بود و زلف من بر باد رفت

 

هر چه زیبایی خدای تو به مویم داد....رفت

 

من سند آورده ام از زجرهای زجر،حیف!

 

باد با خود برده موهای مرا...،اسناد رفت

 

پابرهنه می دویدم گرچه با قصد فرار

 

ذهن من ناخواسته تا "انک بالواد..." رفت

 

از عروسک های من چیزی نمانده پیش من

 

اکثرش وقت فرار از دست من افتاد رفت

 

کربلا تا شام،قطره قطره شمعم آب شد

 

شعله ی لرزان عمرم شد اسیر باد رفت

 

چند روزی می شود چیزی نخورد غیر آب

 

دخترت کنج خرابه ظاهرا از یاد رفت

 

قطعه قطعه از من آخر دور شد بابای من

 

صفر تا صد، کاف و ها و یا و عین و صاد رفت

شاعر: مظاهر کثیری نژاد


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395  | 10:56 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

به دخترت زده اي سر فداي سر زدنت

فداي آتش داغي كه بر جگر زدنت

چقدر ناله كشيدم دگر نخوان قرآن

ولي تو خواندي و با سنگ اي پدر زدنت

به هيچ جاي سر تو كه جاي سالم نيست

ز بس كه هر سر بازار و هر گذر زدنت

خودت بگو سر نيزه چه بر سرت آمد؟

به روي نيزه كه بودي چرا مگر زدنت؟

ميان مجلس و در پيش روي عمه ومن

براي كشتن ما بوده بيشتر زدنت

شاعر : محمد حسن بیات لو


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395  | 10:56 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

زیر نور بریده ی مهتاب

روی خاک خرابه ای تاریک

خواب رفته سه ساله ای زیبا

رشته ی عمر او چو مو باریک

 

 


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395  | 10:55 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

دستگیر عالمم اما دو دستم بر سر است

من چهل منزل رخم نیلی و چشمانم تر است

گر به من گویند بابا را نخوان سیلی نخور

صورتم سازم سپر گویم که بابا بهتر است

شام را ویران کنم ورنه رقیه نیستم

ذکر صبح و شام اینان سب جدم حیدر است

غائبین کوچه بر من عقده خالی میکنند

هرکه دیدم گفت رویت مثل روی مادر است

می شود فهمید از این حمله ی مرکب سوار

آمده گیسو کشد کی در شکار معجر است

یک نسیم از این همه طوفان که من دیدم اگر

در گلستانی فتد بر یک اشاره پر پر است

قد و بالای سه ساله دختری زانو بغل

از کف یک چکمه زجر حرامی کمتر است

گر زمین گیرم به عمه اقتدا خواهم نمود

چاره ی دردم فقط یک بوسه ای از حنجر است

وجه تشبیه سر من با سر تو این بود

هر دو صورت سوخته گیسو پر از خاکستر است

 

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395  | 10:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بی حـیا با تازیانه می زند

بـا بـهانه بی بـهانه می زند

می چکـد خـون از سرِ شلّاقِ او

بس که سنگـین تازیانه می زند

بر تن و بر گردن و بر صورت و

بر سر و بر کتف و شانه می زند

آتـشِ بغـضِ عل و آلِ او

از دلِ سنگـش زبانه می زند

تا که می گـوید رقیّه یـا اَبَه

زجـرِ ملعـون وحشیانه می زند

روزهـا که جای خود دیگر چـرا

بنتِ زهـرا را شبانه می زند

حمیدرضاگلرخی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395  | 10:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

"یتیمی درد بی درمان..." نخوانید

"یتیمی خواری دوران..." نخوانید

" الهی طفل بی بابا نباشد"

کنار دختری گریان نخوانید

دوباره گریه اش میگیرد امشب

بیایید از غم هجران نخوانید

شب سوم شب خانم رقیه ست

به غیر از روضه ی ایشان نخوانید

تقاضا میکنم سربسته باشد

ز نامردی نامردان نخوانید

" رقیه جان " فقط مخصوص باباست

دگر او را به این عنوان نخوانید

زمین خورد از بلندی را بگویید

ولی از تاول سوزان نخوانید

خبر داریم پهلویش شکسته

مقاتل را برایمان نخوانید

اگر از روسری پاره گفتید

محبت کرده بیش از آن نخوانید

نگویید از سر بر روی نیزه

از آن زخم لب و دندان نخوانید

تنش پامال چکمه گشت اما

از آن غساله ی حیران نخوانید

بیایید امشبی را روضه خوان ها

" یتیمی درد بی درمان..." نخوانید

شاعر: عليرضا خاكساري


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395  | 10:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از خرابه می رسد آوای دختر بچه ای

میکشد آخر مرا غم های دختر بچه ای

در میان غصه ها یک روز خوش بر خود ندید

پر شد از درد وبلا دنیای دختر بچه ای

با یقین میگفت بابایم میاید از سفر

عالمی در حیرت از رویای دختر بچه ای

من نفهمیدم چرا شد همچو دندانش سپید

گیسوان مشکی زیبای دختر بچه ای

هرچه من با خود دو دوتا میکنم انصاف نیست

بشکند یک مرد جنگی پای دختر بچه ای

زیر دست شوم بی ناموس ها از دست رفت

صورت زیباتر از زیبای دختر بچه ای

با اشاره بعد از این با عمه میگوید سخن

در نمی آید صدا از نای دختر بچه ای

گیرم آغوش پدر هم سلب شد دیگر چرا

گوشه ی ویرانه ای شد جای دختر بچه ای

بگذرم از روضه ها این خط آخر کافی است

میرسد در یک طبق بابای دختر بچه ای

شاعر: عليرضا خاكساري


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395  | 10:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         80   81   82   83   84   85   86   87   88   89   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید