حضرت زینب(س)-اربعین
داستان هایی که از شام خراب آورده ام
عالمی از صبر خود در اضطراب آورده ام
رأس خونین تو بر نی بود با من همسفر
خود تو دانــی زآن چه از شــام خـــراب آورده ام
ای کتاب الله ناطق! بین تو بر بیمار خویش
آیه ای از سوره ی اُمّ الکتاب آورده ام
سر زدم بر چوب محمل تا سرت دیدم به نی
وین سر بشکسته را، از خون خضاب آورده ام
پیش چشم من عزیزت در خرابه جان سپرد
سخت جانی بین که با این غصه، تاب آورده ام
کودک شش ماهه ات گر خفته روی سینه ات
از پی دیدار او همره، رباب آورده ام
ای شه خونین کفن ای نور چشم بوتراب!
بهرت ای عطشان جگر، از دیده آب آورده ام
"خوشدلا" بربند لب از ماتم سلطان دین
چون براتِ رحمتِ یوم الحساب آورده ام
ادامه مطلب
حضرت زینب(س)-اربعین
بی تو قفـس با آسـمان فـرقـی ندارد
بود و نـبود این جهـــان فـرقـی ندارد
وقـتی نباشی ایـن و آن فرقـی ندارد
دیـگر بهـــارم بـا خــزان فــرقـی ندارد
دیگر چه فرقی می کند قحطی آب است
دریــا بـــدون تو بـــرای من ســـراب است
تو قــول دادی آشــنای هــم بمـــانیم
شـانه به شـانه پـا به پـای هــم بمـــانیم
تا دسـت در دسـت عــصای هـم بمــانیم
تا آخــرین لحــظه بــرای هــم بــمانیم
از روی تــل دیـــدم سوی گـــودال رفــتی
اینــقدر دســت و پـــا زدی از حـال رفتـی
خواهــر بمــیرد که دگـــر یـــاری نداری
تنــها شــدی و هـیچ غمــخواری نداری
دور و بـــرت حتــی عـــزاداری نـــداری
خواهـر اسـارت می رود کــاری نـداری
جـان بـــرادر صــبر هـــم انــــدازه دارد
زینــب بـــرای چـــند غـــم انــــدازه دارد
انگـــار خــاک کربـــلا آتــــش گــــرفته
مــوی تمـــام بـــچه هـــا اتـــش گــــرفته
از تــشنگی لبـــهای مـــا آتـــش گـــرفته
پیراهـــنت دیـــگر چـــرا آتــــش گــــرفته
پاشو ابولفظلم ببـین خواهــر غریــب است
ذکـر مــدام زیــنـبت ام یجــیب اســت
دیدم به دست ساربان انگشترت رفـت
دیدم که دستی سمت گوش دخترت رفت
دیدم به روی نیزه حتی حنـجرت رفـت
یک نـیزه پشت خیمه پیش اصغرت رفت
با نیـزه دنـبال سـر شـش ماهـه رفـتند
آری سـراغ اصغر شـش ماهـه رفــتند
خیمه به غــارت می رود وقتـی نباشی
زینـب اسارت می رود وقتـی نـبـاشی
بـزم جـسارت می رود وقـتی نـبـاشی
دار و نــدارت مـی رود وقــتی نـباشی
مــا را مــیان ســــلســـله بــــردند کــوفه
همــرا ه شــمر و حـــرملـــه بـــردند کـوفه
انـگار سـنگ محــکمی بر اســتکان خـورد
وقـتی کــه بـــر لـــبهات چــوب.............
ادامه مطلب
اربعین حسینی
جرس آرد خبر از قافلـۀ شـام و حجاز
شهدا! وقـت نماز است نماز است نماز
سـر بـرون از جگـر خاک بیاریـد همه
دسته گل از تن صد چـاک بیاریـد همه
لشکـر فتـح رسیدنـد، علَـم پیــدا شد
ناقههـا! اشـک بریزیـد، حرم پیـدا شد
حضـرت فاطمـه از عـرش عُـلا میآید
یا که زینب به سوی کرب و بـلا میآید؟
ای شهیدانِ به خون خفته ز جا برخیزید
گل بـه خـاک قـدم دختـر زهرا ریزید
بوستانی که بوَد رشک ارم نزدیک است
حـرم الله! بیــایید حـرم نـزدیک است
با خـود از اشـک دُر نـاب بیارید همه
بهـر سقــای حــرم آب بیــارید همه
نگذاریـد کـه عبــاس خجـالت بکشد
خجلـت از تشنگـی بـاغ رسالت بکشد
وای من! بـاز شـرر بـر جگـر آل افتـاد
گـذر زینب مظلومـه بــه گـودال افتاد
باز هم در نفسش سوز درون میجوشد
عوض اشک ز چشمش همه خون میجوشد
خاک مقتل خجل از زینب کبراست هنوز
روی دستش بدن یوسف زهراست هنوز
گویـی از حنجـر ببریـده نــدا مـیآید
صـوت جانسـوز امـام شهــدا مـیآید
کای ز فتح و ظفـر آورده بشارت زینب!
ای شده فاتح میدان اسارت زینب!
گر چـه از شـام بـلا بـا قد خم برگشتی
سرفـرازی و فراتــر ز علــم بـرگشتـی
صبـر تــو در مـلاء عـام سرافـرازم کرد
آتش نطق تـو در شـام، سرافـرازم کرد
نخل دین، آب حیات از دهنت مینوشد
خون من در نفس سوختهات میجوشد
من هم از تشت طلا بر تو نظر میکردم
از تو با ذکر خـدا دفـع خطر میکردم
تو خروشیدی و مـن نیز دعایت کردم
در همان تشت طلا گریه برایت کردم
آری! آری! نفست روح به قرآن میداد
بانگ یابن الطلقای تو به من جان میداد
شام، صحرای قیامت ز قیامت شده بود
چوب روی لب من محو کلامت شده بود
من و جد و پدرم، حیدر و زهرا و حسن
همه گفتیم که ای دختر زهرا احسن!
شهدایم همگـی فخـر ز نـامت کـردند
قاسـم و اکبر و عبـاس، سلامت کردند
حق همین است که با خون بنگارم زینب!
خواهر شیر دلی مثل تو دارم زینب!
اقتدار تو بقـا داد به قانون حسین
خطبههای تو نیاورد کم از خون حسین
آن که میداد به تو تاب و توان من بودم
ساربان تو بـه بـالای سنـان من بودم
سنگ دشمن به تنت خورد، نظر میکردم
صورتم را بـه سـر نیزه سپـر میکردم
من بـه ویـرانه چـراغ سحرت گردیدم
دل شب با سر خود دور سرت گردیدم
دفن ریحانـۀ خـونینجگـرم را دیدم
اشک چشم تو و تنها پسـرم را دیدم
دخترم شد دل شب دفن در آن ویرانه
او سفیرم شـد و ویرانـه سفـارتخانه
ذات حق، ساقی مینای بلای من و توست
وسعت ملک خدا کرب و بلای من و توست
میـوۀ نخل بلندش شـده شرح غم ما
نفست خورده به سوز جگر «میثم» ما
ادامه مطلب
بگذار از آن شهر ریا دیگر نگویم
از قصّه ی شام بلا دیگر نگویم
من را نگاه بی حیای کوفیان کشت
زخم زبان شام را دیگر نگویم
آقا همین بس که تو را از من گرفتند
از کوفه و سنگ جفا دیگر نگویم
می دانی ای آرام جانم ای حسینم
پس از سر و تشت طلا دیگر نگویم
طاقت نداری تا بگویم ای برادر
آتش به جان خیمه ها . . . دیگر نگویم
داغ سه ساله پشت زینب را شکسته
این داغ سنگین بود و ما . . . دیگر نگویم
من بودم و یک دشت باغ لاله امّا
با داغ خود کشتی مرا دیگر نگویم
یک کربلا بس بود تا زینب بمیرد
از کربلا تا کربلا دیگر نگویم
شاعر : وحید محمدی
ادامه مطلب
اربعين آمد و من ، كرب وبلا ، باز نشد
من و يك بوسه ز درگاه شما باز نشد
همه از كرب و بلا خاطره دارند ولي
من و يك تجربه زين خاطره ها باز نشد
حسرت كرب و بلا در دل ما عقده شده
اشكمان سيل شد و عقده ي ما باز نشد
گره عشق من و كرب و بلا كور شده
اربعين باز شد و اين گره ها باز نشد
چه كنم تا تو مرا كرب و بلايت ببري
مُردم از بس كه شنيدم بخدا "باز نشد"
ترسم اين است كه اين قصه به پايان نرسد
از من اصرار وّ از سوي شما "باز نشد"
تا به كي صبر كنم پاي قرار آن شب
بعد يك سال و چهل روز، بيا باز نشد
شاعر : محمد هاشم مصطفوي
ادامه مطلب
سید رضا موید-اربعین حسینی علیه السلام
اسلام ز سعی مسلمین ریشه گرفت
وزن خون حسین (ع) نخل دین ریشه گرفت
نخلی که حسین (ع) روز عاشورا کاشت
از اشک عزای اربعین ریشه گرفت
ادامه مطلب
غلام رضا سازگار-اربعین حسینی علیه السلام
دوباره قافله آهنگ کربلا کردند
ز سینهها شرر ناله بر ملا کردند
به تربت شهدا ریختند اشک بصر
چو نی نوا همه در دشت نینوا کردند
گریستند بر آن لحظهای که یک یک را
به تازیانه از آن کشتگان جدا کردند
گهی به علقمه گاهی به جانب گودال
چه سعیها که در آن مروه و صفا کردند
گرفته دست دعا در کنار قبر حسین
به گریه عمه سادات را دعا کردند
برای یافتن قبر طفل شش ماهه
بسی طواف در اطراف خیمهها کردند
روان به جانب گودال قتلگاه شدند
کشیده چهره به خاک و خدا خدا کردند
ستاره بود که از دیده ریختند به خاک
شراره بود که بر آسمان رها کردند
گریستند چنان یاد ظهر عاشورا
که اربعین همه تکرار کربلا کردند
هزار مرتبه "میثم" به امتی نفرین
که بر پیمبر و اولاد او جفا کردند
ادامه مطلب
ژولیده نیشابوری-حضرت زینب سلام الله علیها-اربعین
بر سر تو ای باز ای جان جانان آمدم
مو پریشان رفته بودم، دیده گریان آمدم
رفته بودم بهر تبلیغ قوانین خدا
با که مأموریتم آمد به پا یان آمدم
رفته بودم شام و کردم طبق فرمانت عمل
شام را بر شامیان، شام غریبان آمدم
آن امانت را که بسپردی به دست خواهرت
بر دمش در شام و بی او با صد افغان آمدم
در سفارت خانه ی شامش به عنوان سفیر
کردمش منصوب نزد تو شتابان آمدم
تا که مأوا کردم اندر مجلس شوم یزید
کردمش رسوا و با فتح نمایان آمدم
کاخ استبداد را با خطبه ی عزای خود
کرده ای آرام جان با خاک یکسان آمدم
نام نامی تو را ای زینب دوش نبی
کردم اندر صفحه ی تاریخ عنوان آمدم
تا بس که از درد فراقت ریختم از دیده خون
بهر دیدار تو من از شام ویران آمدم
تا نمایم عقده ی دل خالی ای جان اخا
مو پریشان، دیده گریان، سینه سوزان آمدم
بس که بشنیدم طعنه و زخم زبان
ای طبیب دردمندان ، بهر درمان آمدم
از برای یاری" ژولیده "ی افسرده حال
در برت آشفته دل ای شاه خوبان آمدم
ادامه مطلب
سید رضا موید-اربعین حسینی علیه السلام
باز اشکم به دیده میآید
بوی گلهای چیده میآید
باز از دور بانگ قافلهای
که به مقصود رسیده میآید
اربعین آمد و ز شام بلا
زینب داغدیده میآید
زائری بر زیارت قبری
خار در پا خلیده میآید
بر مزار پدر پریشان حال
پسری غم رسیده میآید
مادری بر کنار قبر پسر
رنگش از رخ پریده میآید
خواهرت یا حسین از ره دور
با هزاران پدیده میآید
با سرت همسفر قدم به قدم
صحنهها آفریده میآید
نخل بار آور قیام تو را
با بیان پروریده میآید
تار و پود ستم به تیغ زبان
آن که از هم دریده میآید
سر بلند است از شکست یزید
گر چه قامت خمیده میآید
بود قصدش کمال نهضت تو
نک به مقصد رسیده میآید
با زبان قلم "موید" گفت
باز اشکم به دیده میآید
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
بيش از چهل منزل به دنبال سر ِ تو
از كربلا تا شام آمد خواهر ِتو
هم هِجر ِ تو هرگز نميشد باور ِ من
هم هِجر ِ من هرگز نميشد باور ِ تو
بي پاسبان ماندن به كوفه حق ِ من بود
وقتي نَه اكبر بود نَه آب آور ِ تو
گه از سر ِ دروازه اي، گه از درختي
از هركجا ميگشت آويزان سر ِ تو
در بَزمِشان خيي غرورم را شكستند
خيلي جسارت شد به من در مَحضَر ِ تو
تو گريه ميكردي براي معجر ِ من
من گريه ميكردم براي حنجر ِ تو
حق ِ لب و دندانِ تو كِي خيزران بود؟!
بوسيده لبهاي تورا پيغمبر ِ تو
ديدم به چشم خود كه وقتي چوب ميزد
در دستِ آن ملعون بود انگشتر ِ تو
گودال و دير ِ راهب و كُنج ِ تنور و...
با تو كجاها كه نيامد مادر ِ تو
(هاني امير فرجي)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


