به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به صورت گر چه بر رخسار مه رویان نظر دارم

ولی در عالم معنی نظر جای دگر دارم

نباشد ننگ اگر عاجز کشی ارباب همت را

به آهی می توانم چرخ را از پیش بردارم

ز مشت خاک آتشدست من دامن کشان مگذر

که چون خشت خم می فتنه ها در زیر سر دارم

گره وا می کنم از کار مردم، دست شمشادم

نه سروم کز رعونت دست دایم بر کمر دارم

به خاموشی ز سر وا می کند شور قیامت را

سر شوریده ای کز فکر او در زیر پر دارم

چه خواهم کرد با گرداب این بحر خطر صائب

چو من از گردش چشم حبابی صد خطر دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

حریفی کو که راه خانه خمار بردارم

ز مینا پنبه، مهر از مخزن اسرار بردارم

شود بار دلم آن را که از دل بار بردارم

نهد پا بر سرم از راه هر کس خار بردارم

نماید مهر و کین یک جلوه در آیینه پاکم

ز لوح ساده ناز طوطی از زنگار بردارم

سخن چون خط مشکین می تند گرد دهان او

چسان من دل از آن لبهای شکر بار بردارم

زبی برگی شکر خوابی که من در چاشنی دارم

چه افتاده است ناز دولت بیدار بردارم

کشیدن مشکل است از رشته جان دست یک نوبت

دل صد پاره از زلفش به چندین بار بردارم

نمی خواهد میانجی جنگهای زرگری، ورنه

نزاع از کفر و دین و سبحه و زنار بردارم

صدف آب گهر را مانع از قرب است در دریا

شوم در وصل مستغرق گر این دیوار بردارم

چو مینای پر از می فتنه ها دارم به زیر سر

شود پرشور عالم چون ز سر دستار بردارم

به فریاد آورد بیکاری من کارفرما را

اگر فرصت دهد غیرت که دست از کار بردارم

نگردانم ورق را در نظر بازی، نیم شبنم

که چون خورشید بینم دیده از گلزار بردارم

اگر از شکوه خاموشم نه خرسندی است، می خواهم

که در دیوان محشر مهر ازین طومار بردارم

گذارند آستین بر چشم خود سنگین دلان صائب

اگر من آستین از دیده خونبار بردارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

برو ساقی که من در جام صهبای دگر دارم

پری در شیشه از آیینه سیمای دگر دارم

مرا بگذار چون نرگس خمار آلود ای ساقی

که من این جام زرین بهر صهبای دگر دارم

نگردد چشم من روشن به هر خورشید رخساری

من این شمع از برای مجلس آرای دگر دارم

به چشم سر و بستان تیغ زهرآلود می آید

که من این خارخار از سرو بالای دگر دارم

نگردد گوهر دریای امکان سنگ راه من

که من در سر هوای سیر دریای دگر دارم

مرا کوه غم از دل سیر صحرا بر نمی دارد

که من چون لاله داغ کوه و صحرای دگر دارم

نه مجنونم که چشم آهوان سازد نظر بندم

نظر بر گوشه چشم دلارای دگر دارم

علاج این طبیبان می کند درد مرا افزون

من این درد گرامی از مسیحای دگر دارم

ز کلک صنع هر دل از سویدا نقطه ای دارد

من از داغش به هر عضوی سویدای دگر دارم

تو بهر جنتی در کار زاهد، من برای او

تو دل جای دگر داری و من جای دگر دارم

به من عرض متاع خود دهد یوسف، نمی داند

که من این خرده جان بهر سودای دگر دارم

مکن تکلیف سیر گلشن جنت مرا صائب

که من در سر هوای سرو بالای دگر دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

دل پر رخنه ای چون سبحه از صدر رهگذر دارم

درین یک مشت گل پوشیده چندین نیشتر دارم

زپای هر که خار آرم برون، ریزد به چشم من

زند بر شیشه ام، سنگی زراه هر که بردارم

نگردد چون دم تیغ زبانها از مصاف من

که از گردآوری من پیش روی خود سپردارم

ز دامان وسایل، گرد کلفت پیش می گردد

زغفلت نیست از دامان شب گر دست بردارم

زجنت می کند دلسرد مرغان بهشتی را

گلستانی که من از فکر او در زیر پر دارم

اگر چه می زند ناخن به دلها ناله بلبل

چو نی من در خراش سینه ها دست دگر دارم

درین وحشت سرا کز ابر تیغ برق می بارد

دلی از دیده قربانیان آسوده تر دارم

چه افتاده است چندین حلقه کردن زلف مشکین را

که من صد حلقه پیچ و تاب از آن موی کمر دارم

ز وحشت، خانه صیاد داند سایه خود را

غزالی را که من چون دام در مد نظر دارم

به خاک و خون چو مرغ نیم بسمل می تپم صائب

اگر یک دم از آن مژگان گیرا چشم بردارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

پریشان خاطری آماده از صد رهگذر دارد

صف آهی چو مژگان متصل پیش نظر دارم

به هر جا جلوه گر گردی نه ای از چشم من غایب

که چشم انتظار از نفش پا در هرگذر دارم

ز شوخی می شود از دیده حیران من غایب

اگر صد نسخه زان رخسار، چون آیینه بردارم

نفس در سینه برق سبک جولان گره گردد

اگر بیرون دهم خاری که پنهان در جگر دارم

مرا بگذار با خار ملامت ای سلامت رو

که من بی خار هیهات است پا از جای بردارم

عجب دارم درین دریا به فریادم رسید گوشی

که من گوش صدفها را گرانبار از گهر دارم

به همواری مشو از بحر لنگر دار من ایمن

که تیغ آبدار موج در زیر سپر دارم

چو ماهی گر چه در ظاهر گرفتندم به سیم و زر

ز هر فلسی نهان در پوست چندین نیشتر دارم

به خورشید درختان می رسم چون قطره شبنم

اگر صائب زوری گلعذاران چشم بردارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

به دل زخم نمایانی چو پرگار از دو سر دارم

که یک پا در حضر پیوسته یک پا در سفر دارم

نگردد عقده های من چرا هر روز مشکلتر

که چون سرو از رعونت دست دایم بر کمر دارم

اثر از گریه مستانه می جویم، زهی غفلت

که چشم شستشوی نامه از دامان تر دارم

زدم تا پشت پا مردانه نعلین تعلق را

ز هر خاری درین وادی بهاری در نظر دارم

چنان از عشق کاهیده است جسم ناتوان من

که اگر افتم به فکر قطره از طوفان خطر دارم

همان بیطاقتم هر چند دریا را کشم در بر

که در هر جنبشی چون موج آغوش دگر دارم

مدان چون رشته از من، هر چه باشد جز تهیدستی

که این پهلوی چرب از پرتو قرب گهر دارم

شود شمشیر زهرآلوده ای چون سرو بهر من

چون ابر نوبهاران هر که را از خاک بردارم

مرا بگذار چون پروانه تا آتش زنم در خود

که بهر گرد سر گشتن پر و بال دگر دارم

نیم غافل ز حق راهبر گر رهنمایم شد

که من هم منت آوارگی بر راهبر دارم

مرا نتوان به شیرینی چو طوطی صید خود کردن

که در دل از شکست آرزو تنگ شکر دارم

اگر دانم به آن لب می رسد صائب شراب من

به جوشی می توانم سقف این میخانه بردارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

 

به ظاهر گر چه مهری بر لب خاموش خود دارم

حباب آسا محیطی در ته سرپوش خود دارم

ندارد اختیاری آسمان در سیر و دور خود

که این خمخانه را من بیقرار از جوش خود دارم

نمی آساید از مشق کشاکش رشته جانم

اگر چه بحر را چون موج در آغوش خود دارم

کنم با روی خندان تلخکامان را دهن شیرین

نیم زنبور تا از نیش پاس نوش خود دارم

کند دل هر نفس در کوچه ای جولان ز خود کامی

چه خونها در جگر زین طفل بازیگوش خود دارم

به قدر بیخودی چون می توان گل چیدن از ساقی

درین محفل چه افتاده است پاس هوش خود دارم

سراپا یک دهن خمیازه ام صائب از حیرانی

اگر چه ماه را چون هاله در آغوش خود دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

ز خوی نازک آن سیمبر چندان حذر دارم

که یاد سر کند دستی که با او در کمر دارم

چو خواهد گشت آخر بیستون لوح مزار من

چه حاصل زین که چون فرهاد دستی در هنر دارم

ز دست کوته من هیچ خدمت برنمی آید

مگر دستی به آیین دعا از دور بردارم

تو تا رفتی ز پیش چشم، از دل محو می گردد

اگر صد نسخه از روی تو چون آیینه بردارم

نظر برداشت شبنم در هوای آفتاب از گل

به امید که من از عارض او چشم بردارم

دل از مهر خموشی برنمی دارد زبان من

وگر نه تیغها پوشیده در زیر سپر دارم

جهانی می دهند از دیدن من آب، چشم خود

اگر چه قطره آبی ز قسمت چون گهر دارم

نمی سازم حجاب پای، چون طاوس بال خود

که من بر عیب خود بیش از هنر صائب نظر دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

 

پس از عمری ز چشمت یک نگاه آشنا دیدم

بحمدالله نمردم تا ترا بر مدعا دیدم

به خواب ناز هم آیینه را از دست نگذاری

اگر گویم که از نادیدن رویت چها دیدیم

دو عالم طاق نسیان شد مرا در دیده بینش

از آن روزی که من طاق دو ابروی ترا دیدم

نگه در دیده خورشید تابان آب می سازد

گل رویی که من در پرده شرم و حیا دیدم

تلاش صحبت خار ملامت بود منظورم

اگر در شاهراه عشق گاهی پیش پا دیدم

یکی گردید وصل و هجر و قرب و بعد در چشمم

ز بس از ابتدای کارها در انتها دیدم

زهی دولت اگر صائب به گرد خاطرش گردد

ستمهایی که من زان دشمن مهر و وفا دیدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

نبرد از سینه جام باده گلرنگ زنگارم

هلال منخسف شد صیقل از آیینه تارم

نهفتم در رگ جان کفر را چون شمع، ازین غافل

که خواهد از گریبان سر برون آورد زنارم

به زور بردباریها به خود هموار می سازم

درشتی می کند چون آسیا هر کس که در کارم

به آب روی خود از گوهرم قانع درین دریا

رهین منت خود گو مکن ابرگهر بارم

از آن هر روز آب گوهر من بیش می گردد

که گردد آب از شرم تهیدستی خریدارم

کنم در نوبهاران صرف برگ و بار خود صائب

خزان را نیست رنگ از باددستیها زگلزارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007885
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث