به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ما ز وری آتشین او نقاب افکنده ایم

بار اول ما بر این آتش کباب افکنده ایم

نیست چون شبنم و بال دامن گل خون ما

ما سر خود در کنار آفتاب افکنده ایم

خار این صحرا به آب زندگی خود را رساند

ما همان چون موج لنگر در سراب افکنده ایم

جلوه در پیراهن دریای وحدت می کنیم

پرده از روی نفس تا چون حباب افکنده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ما دل خود را ز غفلت در گناه افکنده ایم

یوسف خود را ز بی چشمی به چاه افکنده ایم

همچو مخمل تار و پود خواب غفلت گشته است

سوزن الماس اگر در خوابگاه افکنده ایم

هر دو عالم چیست تا ما قیمت یوسف کنیم

می توان بخشید اگر سنگی به چاه افکنده ایم

در سخن استادگی از ما سبکساران مخواه

چون قلم ما حرف گفتن را به راه افکنده ایم

نیست ممکن لیلی از مجنون ما وحشت کند

ما غزالان را به دنبال نگاه افکنده ایم

نیست غیر از شستشوی دیده ما را مطلبی

بی تو بر خورشید تابان گر نگاه افکنده ایم

در میان ما و آتش می شود صائب حجاب

پرده شرمی که بر روی گناه افکنده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ما به چشم کوته اندیشان چنین آسوده ایم

ورنه در هر کوچه ای پای طلب فرسوده ایم

در ضمیر روشن ما چهره نگشوده نیست

گر به ظاهر تیره چون آیینه نزدوده ایم

صرفه خود چون صدف در بستن لب دیده ایم

ورنه ما چون موج، بر و بحر را پیموده ایم

پرتو خورشید داغ خاکساریهای ماست

گرچه سر از شعله فطرت به گردون سوده ایم

هرقدر سنگ جفا از دست طفلان خورده ایم

در تواضع همچو شاخ پرثمر افزوده ایم

چون نیفتد زلف مشکین سخن بر پای ما؟

ما به مژگان زلف شب را عمرها پیموده ایم

فکر ما نشگفت اگر چون برگ گل رنگین بود

سالها از غنچه خسبان گلستان بوده ایم

لب به تبخال جگر در تشنگی تر کرده ایم

پیش نیسان چون صدف هرگز دهن نگشوده ایم

نونیاز سینه صد چاک، چون گل نیستیم

روزها با صبح صادق هم گریبان بوده ایم

استخوان ما ندارد پرده چربی چو نی

بس که از مغز استخوان خویش را پالوده ایم

گر چه بر پیشانی ما نیست قفل بستگی

مسعد سنگ، دایم چون در نگشوده ایم

خواه در مصر غریبی، خواه در کنج وطن

همچو یوسف بی گنه در چاه و زندان بوده ایم

هرقدر احباب عیب از ما برون آورده اند

در برابر ما ز غیرت بر هنر افزوده ایم

حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان

می توان دانست از دستی که بر هم سوده ایم

دیو را در شیشه سر بسته نتوان بند کرد

ما چه از فکر سفر زیر فلک آسوده ایم؟

روح را در تنگنای جسم پنهان کرده ایم

چهره خورشید تابان را به گل اندوده ایم

گر چه آب زندگی از خامه ما می چکد

ما ز بخت تیره صائب در لباس دوده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

 

عشق را در بند جسم از پیچ و تاب افکنده ایم

خضر را در دام از موج سراب افکنده ایم

با سیه مستان غفلت تازه رو برمی خوریم

پیش پای سایه فرش آفتاب افکنده ایم

دوربینان بر فراز کوه بیدارند و ما

در ره سیل حوادث رخت خواب افکنده ایم

چون سمندر غوطه در دریای آتش خورده ایم

تا ز روی آتشین او نقاب افکنده ایم

با خیال روی او تا آشنا گردیده ایم

پرده بیگانگی بر روی خواب افکنده ایم

زان رخ گلگون به خون دل قناعت کرده ایم

مهر گل از دوربینی بر گلاب افکنده ایم

زاهدان خشک می ترسند از برق فنا

ما بر این آتش ز تردستی کباب افکنده ایم

در چنین بحری که موجش می رباید کوه را

کشتی بی لنگر خود چون حباب افکنده ایم

می شود آسان ز همت مشکل عالم، که ما

بارها گنجشک خود را بر عقاب افکنده ایم

همچو چشم دلبران صائب مدار خویش را

از سیه مستی به بیداری و خواب افکنده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

روزگاری در رگ جان پیچ و تاب افکنده ایم

تا ز روی شاهد معنی نقاب افکنده ایم

هم خیالان را به همت دستگیری می کنیم

نیست از غفلت اگر خود را به خواب افکنده ایم

همره کاهل گرانی می برد از پای سعی

سیل را در ره مکرر از شتاب افکنده ایم

ما ز روشن گوهری از پله افتادگی

سر چو شبنم در کنار آفتاب افکنده ایم

از لب میگون او قانع به می گردیده ایم

مهر گل از دوربینی بر گلاب افکنده ایم

هیچ کس در خاکساری نیست چون ما خوش عنان

چشم پیش پای مردم چون رکاب افکنده ایم

بهر دیدارت نظر را شستشویی می دهیم

بی تو گر چشمی به روی آفتاب افکنده ایم

عارفان دل ساده می سازند از نقش و نگار

ما نظر از دل سیاهی بر کتاب افکنده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

لطف کن مطرب رهی سر کن که بر جا مانده ایم

از رفیقان سبک پرواز تنها مانده ایم

مرکز پرگار حیرانی است نقش پای حضر

در بیابانی که ما از کاروان وا مانده ایم

یوسف مصریم کز مکر زلیخای هوس

در فرامشخانه زندان دنیا مانده ایم

چون خس و خاری که بر جا ماند از سیل بهار

از دل و دین و خرد یکباره تنها مانده ایم

سد راه پیر کنعان بود بی چشمی ز سیر

ما درین بیت الحزن با چشم بینا مانده ایم

شبنم بی دست و پا شد همسفر با آفتاب

ما به چندین شهپر پرواز بر جا مانده ایم

هرکسی از کارفرما مزد کار خویش یافت

ما ز بیکاری خجل از کارفرما مانده ایم

خود حسابان فارغ از اندیشه فردا شدند

ما حساب خویش از غفلت به فردا مانده ایم

دست ما گیر ای سبک جولان که چون نقش قدم

خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده ایم

عیسی از دامان مریم شهپر پرواز یافت

ما به بال همت مردانه برجا مانده ایم

سیل بی زنهار رحمت کو، که چون سنگ نشان

روزگاری شد که در دامان صحرا مانده ایم

شهپر پرواز گردون سیر سامان می دهیم

زیر گردون گردو روزی چون مسیحا مانده ایم

گر چه صائب در نخستین منزلیم از راه عشق

بر نمی آید نفس از ما ز بس وا مانده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

گر چه ما سر پیش از جوش ثمر افکنده ایم

همچنان از حس سعی باغبان شرمنده ایم

هر سر خاری به خون ما گواهی می دهد

گر چه چون گل پیش هر خاری سپر افکنده ایم

جای نیش تازه ای وا کرده ایم از شوق درد

در بیابان طلب خاری گر از پا کنده ایم

زین بیابان گرمتر از ما کسی نگذشته است

ما ز نقش پا چراغ مردم آینده ایم

یوسف مصر وجودیم از عزیزیها، ولیک

هرکه با ما خواجگی از سر گذارد بنده ایم

نیست ما را جز خموشی لذتی از زندگی

ما به جان بی نفس مانند ماهی زنده ایم

آتش دوزخ شود بر ما گلستان خلیل

بس که ما اعمال ناشایست خود شرمنده ایم

چون گل صد برگ صائب در میان خارزار

زیر شمشیر حوادث با لب پرخنده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ما چو سرو از راستی دامن به بار افشانده ایم

آستنی چون شاخ گل بر نوبهار افشانده ایم

در زمین قابل و ناقابل از دریادلی

تخم مهری همچو ابر نوبهار افشانده ایم

همچنان باریم بر دلها چو نخل بی ثمر

گرچه از هرکس که سنگی خورده بار افشانده ایم

سر بر آورده است چون مژگان ز پیش چشم ما

از عداوت زیر پای هرکه خار افشانده ایم

حاصل ما از سخن جز دود آهی بیش نیست

در زمین کاغذین تخم شرار افشانده ایم

شهپر دریا رسیدن نیست ما را همچو موج

مشت خاری پیش سیل نوبهار افشانده ایم

ساحل آماده ای گشته است هر آغوش موج

گر غبار از دل به بحر بیکنار افشانده ایم

نیست غیر از بحر چون سیلاب ما را منزلی

گرد راه از خویش در آغوش یار افشانده ایم

نونیاز سنگ طفلان نیست جان سخت ما

ما در آغاز جنون این شاخسار افشانده ایم

نیستیم از جلوه باران رحمت ناامید

تخم خشکی در زمین انتظار افشانده ایم

خواب غفلت شسته ایم از چشم خواب آلودگان

هرکجا اشکی ز چشم اشکبار افشانده ایم

سنبلستانی شده است از پرده غیب آشکار

هرکجا چون خامه جعد مشکبار افشانده ایم

دست بیدادی گریبانگیر ما گردیده است

از رعونت دامن خود گر ز خار افشانده ایم

دست ما در دامن روز جزا خواهد گرفت

بر ثمردستی که چون سرو و چنار افشانده ایم

سرفرازان جهان در پیش ما سر می نهند

تا چو نخل دار از خود برگ و بار افشانده ایم

گرچه از دریاست دخل ما چو ابر نوبهار

در کنار بحر گوهر بی شمار افشانده ایم

اشک ما را نیست جز دامان خود سرمنزلی

تخم خود از بی زمینی در کنار افشانده ایم

باشد از آهن دلان صائب گشاد کار ما

تخم خود در سنگ ما همچون شرار افشانده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ما به چشم انجم و افلاک خار افشانده ایم

آستین چون شعله بر دود و شرار افشانده ایم

این طراوت نیست راه آورد ابر تنگدست

آستین ما در گریبان بهار افشانده ایم

داغ انجم بر دل گردون ز آه گرم ماست

ما بر این خاکستر این مشت شرار افشانده ایم

چون سبو در خون چندین ساغر می رفته ایم

تا ز روی چشم او گرد خمار افشانده ایم

آسمان را غوطه در گرد کدورت داده ایم

هرگه از آیینه خاطر غبار افشانده ایم

چون نیندازند در آتش، چگونه نشکنند؟

میوه بر فرق جهان چون شاخسار افشانده ایم

آه ما دارد بناگوش فلکها را کبود

سنگ انجم ما بر این نیلی حصار افشانده ایم

از بیابان لاله و از بحر مرجان سر زده است

خون گرمی تا ز چشم شعله بار افشانده ایم

غیر دود دل چه خیزد از کلام آتشین؟

در زمین کاغذین تخم شرار افشانده ایم

چون به لفظ و معنی ما می رسی باریک شو

طره سنبل به روی نوبهار افشانده ایم

شعر یکدست تو صائب تا چمن افروز شد

آستین بر روی گلهای بهار افشانده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

می کنم دل خرج تا سیمین بری پیدا کنم

می دهم جان تا زجان شیرین تری پیدا کنم

هیچ کم از شیخ صنعان نیست درد دین من

به که ننشینم ز پا تا کافری پیدا کنم

تا ز قتل من نپردازد به قتل دیگری

هر نفس چون شمع می خواهم سری پیدا کنم

پاس ناموس وفا دارد مرا ازبیکسان

ورنه من هم می توانم دیگری پیدا کنم

ساده خواهد شد ز کوه درد و غم صحرای عشق

تا من بی صبر و طاقت لنگری پیدا کنم

رشته عمرم ز پیچ و تاب می گردد گره

تا ز کار درهم عالم سری پیدا کنم

از بصیرت نیست آسودن درین ظلمت سرا

دست بر دیوار مالم تا دری پیدا کنم

این قفس را آنقدر مشکن بهم ای سنگدل

تا من بی دست و پا بال و پری پیدا کنم

می گرفتم تنگ اگر در غنچگی بر خویشتن

می توانستم چو گل مشت زری پیدا کنم

چون ندارم حاصلی صائب بکوشم چون چنار

تا به عذر بی بریها جوهری پیدا کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007887
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث