به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چهره از عشق جوانان ارغوانی کرده ایم

شوخ چشمی بین که در پیری جوانی کرده ایم

کس زبان چشم خوبان را نمی داند چو ما

روزگاری این غزالان را شبانی کرده ایم

صد قدم پیش است از ما خاک ره در اعتبار

گرچه در راه تو عمری جانفشانی کرده ایم

سایه ما بر دل یاران گرانی می کند

تا کجا بر خاطر موری گرانی کرده ایم؟

چون نباشد اول بیداری ما خواب مرگ؟

ما که خواب خویش را در زندگانی کرده ایم

نامرادیهای ما صائب به عالم روشن است

بر مراد خلق دایم زندگانی کرده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

چون سبو تا ما ز دست خویش بالین کرده ایم

خانه خود از شراب لعل رنگین کرده ایم

در خطر گاهی که دامن بر کمر بسته است کوه

بستر و بالین خود ما خواب سنگین کرده ایم

تکیه بر سنگین دلی پیش فغان ما مکن

ما به فریادی سبک صد کوه تمکین کرده ایم

از مروت نیست کردن حق ما را پایمال

ما به خون دست ترا اول نگارین کرده ایم

محضر آماده ای خواهد به خون ما شدن

این پرو بالی که چون طاوس رنگین کرده ایم

بیدلان از مرگ می ترسند و ما چون کبک مست

خنده خود را دلیل راه شاهین کرده ایم

چشم آسایش ز منزل داشتن فکری است پوچ

ما ز غفلت خواب خود در خانه زین کرده ایم

بیغمان گر طره دستار زرین کرده اند

ما ز درد عشق روی خویش زرین کرده ایم

نغمه پردازان گلشن را به شور آورده ایم

مصرعی چون شاخ گل هرگاه رنگین کرده ایم

چون کنیم استادگی در دادن سر همچو گل؟

ما که خواب امن در دامان گلچین کرده ایم

نیست صائب ناله ما را اثر در بیغمان

ورنه خون مرده را احیا به تلقین کرده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

ما ز سر بیرون هوای سیر گردون کرده ایم

دست ازین نه خرقه در گهواره بیرون کرده ایم

چون خمار خود به آب زندگانی بشکنیم؟

ما که می در جام ازان لبهای میگون کرده ایم

چون به پای کاروان عقل بسپاریم راه؟

ما که با فرهاد و مجنون سیر هامون کرده ایم

ساعت بد نیست در تقویم ما روشندلان

صلح کل با ثابت و سیار گردون کرده ایم

از جنون مایه دار ماست شور نوبهار

از زکات عشق خود، تعمیر مجنون کرده ایم

عمر اگر باشد تماشای اثر خواهید کرد

نعره مستانه ای در کار گردون کرده ایم!

گرچه در پرده است صائب عشق شرم آلود ما

ای بسا لیلی نگاهان را که مجنون کرده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

ما به روی تلخ صلح از اهل عالم کرده ایم

چشم شور خلق را بر خویش زمزم کرده ایم

مردمی دورست ازین شیرین دهانان، ور نه ما

سنگ را بسیار چون فرهاد آدم کرده ایم

نیست چندانی که گردد سیر چشم مور ازان

خرمنی کز خوشه چینی ها فراهم کرده ایم

در کهنسالی همان مغلوب نفس سرکشیم

قامت خم را به دست دیو خاتم کرده ایم

چون نیاید بوی خون از آه دردآلود ما؟

ما به آب چشم، سبز این نخل ماتم کرده ایم

از گذشت نارسای خود همان شرمنده ایم

گرچه اول گام ترک هر دو عالم کرده ایم

تا در الفت به روی آشنایان بسته ایم

جنت در بسته را بر خود مسلم کرده ایم

از خزان صائب نبازد رنگ تا دامان حشر

گلستانی را که ما از فکر خرم کرده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

عشق را در تنگنای سینه پنهان کرده ایم

شور محشر را حصاری در نمکدان کرده ایم

در صفای سینه ما طوطیان را حرف نیست

از تریهای فلک آیینه پنهان کرده ایم

سنگ طفلان را دهد گرد یتیمی خاکمال

از سواد شهر تا رو در بیابان کرده ایم

نیست طول عمر را کیفیت عرض حیات

ما به آب تلخ صلح از آب حیوان کرده ایم

تا عزیزان جهان ما را فرامش کرده اند

سجده های شکر پیش طاق نسیان کرده ایم

مطلب ما ترک سر بر خویش آسان کردن است

گر لبی چون پسته زیر پوست خندان کرده ایم

کشت ما را خوشه ای گر هست آه حسرت است

در زمین شور تخم خود پریشان کرده ایم

در شبستان عدم صبح امید ما بس است

آنچه از انفاس صرف آه و افغان کرده ایم

چون به صید جغد چون دون همتان قانع شویم؟

ما که خود را بر امید گنج ویران کرده ایم

چون سمندر صائب از اقبال عشق بی زوال

آتش سوزنده را بر خود گلستان کرده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

ما دماغ خشک را از باده گلشن کرده ایم

بارها این شمع را از آب روشن کرده ایم

هرکه رادیدیم دارد حاصلی از عمر و ما

عقده مشکل به جای دانه خرمن کرده ایم

دیگران را دست بر دل نه، که ما سوداییان

با دل سرگشته عادت چون فلاخن کرده ایم

رتبه ما خاکساران را به چشم کم مبین

خاکها ز افتادگی در چشم دشمن کرده ایم

جوهر شمشیر را در پیچ و تاب آورده است

جامه فتحی که ما از زخم بر تن کرده ایم

حسن گل عالم فروز از شعله آواز ماست

این نهال خشک را ما نخل ایمن کرده ایم

بخیه را چون محرم زخم نهان خود کنیم؟

ما که از غیرت نمک در چشم سوزن کرده ایم

چون نسازد ذوق صید ما قفس را سینه چاک؟

بیضه را چون خلوت خلوت فانوس روشن کرده ایم

از فروغ داغ ما چشم سمندر خیره است

ما چراغ خود ز روی گرم روشن کرده ایم

صائب از گوش گران باغبانان فارغیم

ما که از افکار رنگین طرح گلشن کرده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

زیر سقف چرخ بیدردانه پا افشرده ایم

سیل بی زنهار ما در خانه پا افشرده ایم

بر در هرکس نمی ساییم رخ چون آفتاب

گنج سان در گوشه ویرانه پا افشرده ایم

چون گل پیمانه هردم بر سر دستی نه ایم

چون خم می در دل میخانه پا افشرده ایم

کوچه گرد آستین چون اشک حسرت نیستیم

همچو مژگان بر در یک خانه پا افشرده ایم

صد کبورت گر فرستد کعبه، بالین نشکنیم

ما و بت یک روز در بتخانه پا افشرده ایم

شکوه زلف از زبان ما نمی آید برون

زیر دست انداز او چون شانه پا افشرده ایم

گر سر ما بگذرد چون خوشه از گردون، رواست

در زمین قابلی چون دانه پا افشرده ایم

چون خمار می به طرف باغ زور آورده است

بر گلوی تاک بیرحمانه پا افشرده ایم

ریشه در فولاد جوهر اینقدر محکم نکرد

زیر تیغ او عجب مردانه پا افشرده ایم

خال او صائب هزاران مور دل پامال کرد

ما عبث در بردن این دانه پا افشرده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

ما به اکسیر قناعت خاک را زر کرده ایم

زهر را بسیار از یک خنده شکر کرده ایم

نیست غیر از ساده لوحی در بساط ما کمال

صفحه آیینه ای جون طوطی از بر کرده ایم

در شکست ما تأمل چیست ای موج خطر؟

ما درین دریا به امید تو لنگر کرده ایم

بیمی از آتش ندارد شوخی ما چون سپند

رقصها در دامن صحرای محشر کرده ایم

پوست می اندازد از اندیشه اش کام صدف

آب تلخی را که ما در سینه گوهر کرده ایم

روز محشر جرم ما را پرده داری می کند

مشت خاکی کز سر کوی تو بر سر کرده ایم

از سر تن پروری بگذر که ما صیاد را

در قفس از جلوه پهلوی لاغر کرده ایم

صائب از تسخیر آن آهوی وحشی عاجزیم

از سخن هرچند عالم را مسخر کرده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

رانده درگاه حق را داغ محرومی سزاست

ما نه از راه بخیلی رد سایل کرده ایم

از دهان گاز صد زخم نمایان خورده ایم

تا زبان آتشین را شمع محفل کرده ایم

پیش سروی کز خرامش آب حیوان می چکد

ما نظربازی به سرو پای در گل کرده ایم

روی خود بر خاک می مالیم از شکر وصول

روی اگر چون موج از دریا به ساحل کرده ایم

جلوه گاه یار هم دیوانگی می آورد

صلح ما از جلوه لیلی به محمل کرده ایم

شانه با زلف پریشان، باد با سنبل نکرد

آنچه از زور جنون ما با سلاسل کرده ایم

کم نشاطی نیست آزادی ازین وحشت سرا

زیر شمشیر شهادت رقص بسمل کرده ایم

دادخواهی می شود در نوبهار رستخیز

در زمین شور هر تخمی که باطل کرده ایم

صائب از زخم زبان موج خونها خورده ایم

تا به دریا جویبار خویش واصل کرده ایم

ما ره نزدیک دور از طبع کاهل کرده ایم

در میان ره ز غفلت خواب منزل کرده ایم

ما چو گل با روی خندان در شهادتگاه عشق

خون خود با خونبها در کار قاتل کرده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

 

در ره باطل ز پا چون نقش پا افتاده ایم

کعبه مقصد کجا و ما کجا افتاده ایم

خجلت روی زمین داریم از بحر کمان

از هدف تا دور چون تیر خطا افتاده ایم

چون نگاه دیده وحشی غزالان از حجاب

در میان مردمان ناآشنا افتاده ایم

خاک می لیسید زبان موج ما در جویبار

تا ازان دریای بی ساحل جدا افتاده ایم

از دم سرد فلک آیینه ما تیره نیست

ما ز دامان تر خود از جلا افتاده ایم

عذر نامقبول ما را کی پذیرند اهل دید؟

ما که در چاه ضلالت با عصا افتاده ایم

از سعادت مشرق خورشید دولت گشته است

هر کجا چون سایه بال هما افتاده ایم

چون کمان و تیر در وحشت سرای روزگار

تا به هم پیوسته ایم از هم جدا افتاده ایم

این جواب آن غزل صائب که والی گفته است

هرکه را از پیش پا رفته است ما افتاده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007886
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث