به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

پس از عمری ز چشمت یک نگاه آشنا دیدم

بحمدالله نمردم تا ترا بر مدعا دیدم

به خواب ناز هم آیینه را از دست نگذاری

اگر گویم که از نادیدن رویت چها دیدیم

دو عالم طاق نسیان شد مرا در دیده بینش

از آن روزی که من طاق دو ابروی ترا دیدم

نگه در دیده خورشید تابان آب می سازد

گل رویی که من در پرده شرم و حیا دیدم

تلاش صحبت خار ملامت بود منظورم

اگر در شاهراه عشق گاهی پیش پا دیدم

یکی گردید وصل و هجر و قرب و بعد در چشمم

ز بس از ابتدای کارها در انتها دیدم

زهی دولت اگر صائب به گرد خاطرش گردد

ستمهایی که من زان دشمن مهر و وفا دیدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

نبرد از سینه جام باده گلرنگ زنگارم

هلال منخسف شد صیقل از آیینه تارم

نهفتم در رگ جان کفر را چون شمع، ازین غافل

که خواهد از گریبان سر برون آورد زنارم

به زور بردباریها به خود هموار می سازم

درشتی می کند چون آسیا هر کس که در کارم

به آب روی خود از گوهرم قانع درین دریا

رهین منت خود گو مکن ابرگهر بارم

از آن هر روز آب گوهر من بیش می گردد

که گردد آب از شرم تهیدستی خریدارم

کنم در نوبهاران صرف برگ و بار خود صائب

خزان را نیست رنگ از باددستیها زگلزارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

چنان سرگرمیی از شوق آن گلگون قبا دارم

که بر گل می خرامم خاراگر در زیر پا دارم

کنار شوق من چون موج آسایش نمی داند

به دریا می روم دست و بغل تا دست و پا دارم

اگر چه در ته یک پیرهن با ماه کنعانم

به بوی پیرهن سر در پی باد صبا دارم

گره در کاکلش نگذاشت مژگان بلند او

چه خونها در جگر زان ناوک کاکل ربا دارم

ز خار خشک من ای شاخ گل دامن کشان مگذر

که رنگ مردم بیگانه بوی آشنا دارم

بیا ای عشق اگر داری دماغ جلوه پردازی

که از داغ جنون آیینه های خوش جلا دارم

به یک عالم توجه از تو چون قانع توانم شد

که من از جمله عالم ترا دارم، ترا دارم

چو بوی گل نمی گردد به دامن آشنا پایم

به ظاهر گر چه دست و پای کوشش در حنا دارم

زلال زندگی در ساغر من رنگ گرداند

همان خون می خورم گر در قدح آب بقا دارم

چنان در پاکبازی از علایق گشته ام عریان

که حال مهره ششدر ز نقش بوریا دارم

جنونم اختیاری نیست تا گردم عنانگیرش

چو برگ کاه پروازی به بال کهربا دارم

اگر چه دوربینان چشم دریا می شمارندم

حباب آسا به کف جای گهرمشتی هوا دارم

مرا نتوان به تیغ از درد بی درمان جدا کردن

که از هر بند خود با درد پیوندی جدا دارم

هوای عالم آزادگی کم مختلف گردد

از آن چون سرو من در چار موسم یک قبا دارم

زاکسیر قناعت خون آهو مشک می گردد

من این تعلیم صائب از غزالان ختا دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

زبان شکوه فرسودی ز چرخ بیوفا دارم

دلی در گرد کلفت چون چراغ آسیا دارم

شکایت می کنم از یار و امید وفا دارم

به این بیگانگی چشم نگاه آشنا دارم

برید از سایه خود سرو و افتاد از قفای او

عنان دل چسان محکم من بی دست و پا دارم

مزن ای شکر بی شرم لاف پاکدامانی

که من چون نیشکر صد جا سر بند ترا دارم

اگر چه خاکسارم، آسمان را گوش می مالم

به این پستی عجب دستی بلندی در دعا دارم

ز فکر خنجر مژگان او بیرون نمی آیم

اگر در سایه بیدم به زیر تیغ جا دارم

خبر شرط است ای دشمن ز خاک آستان او

مکن کوتاه پایم را که دستی در دعا دارم

به مخمل دستگاهان خواب شیرین تلخ می سازد

شکر خوابی که من بر روی فرش بوریا دارم

نسیم کاروان مصرم ای پوشیده بینایی

در بیت الحزن بگشا که بوی آشنا دارم

خدا فرصت دهد در دامن محشر فرو ریزم

گرههایی که در دل از تو ای بند قبا دارم

گذشت آن شاخ گل، نگرفت بیتابانه دامانش

دل پر حسرتی صائب ز تقصیر صبا دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

ندیدم روز خوش تا چون قلم روی سخن دیدم

به زیر تیغ رفتم تا زبند آزاد گردیدم

زپیچ و تاب جوهردار گردید استخوان من

زبس برخویشتن در تنگنای فکر پیچیدم

بغیر از گریه تلخ ندامت چیست در دستم

چو گل زین دفتر رنگین که من بر یکدگر چیدم

منه انگشت بر حرفم اگر درد سخن داری

که بر هر نقطه من صد بار چون پرگار گردیدم

ز خون شکوه ام چون لاله دامانی نشد رنگین

کشیدم کاسه های خون و بر لب خاک مالیدم

سرآمد گر چه در انصاف دادن روزگار من

مسلمان نیستم از هیچ کس انصاف اگر دیدم

ندیدم روی دل از هیچکس غیر از سخن صائب

به لوح آفرینش چون قلم چندان که گردیدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

ز دست خشک مرجان ناامید از بحر گردیدم

ز روی تلخ دریا دامن از وصل گهر چیدم

میزان نظر سنگین تر آمد پله خوابم

چو خواب امن را با دولت بیدار سنجیدم

به آسانی نشد باز این گره چون خامه از کارم

به زیر تیغ رفتم تا ز بند آزاد گردیدم

ز چوب دار، نخل میوه دارم گشت عریانتر

ز بس از سردی بی حاصلان بر خویش لرزیدم

ز چشم باز دایم در ره سیل خطر بودم

فتادم در حصار عافیت تا چشم پوشیدم

زمین تاج سر من بود تا سر در هوا بودم

فرو رفتم به خود افلاک را در زیر پا دیدم

نشد بر خاکساریهای من چون آب رحم آرد

به پای سرو این گلزار چندانی که غلطیدم

ز گوش بسته سنگین دلان تیرم به سنگ آمد

درین محفل ز بی برگی چونی چندان که نالیدم

به عهد من زمین نایاب چون اکسیر شد صائب

ز بس خون خوردم و بر لب ز غیرت خاک مالیدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

بر آن پای حنایی روی زرد خویش مالیدم

ازین گلشن که چیده است این گل رعنا که من چیدم

منم بی پرده می بینم ترا، یارب چه بخت است این

که می مردم ز شادی گرترا در خواب می دیدم

من انداز سر من کرد دست از آستین بیرون

درین بستانسرا چون گل به روی هر که خندیدم

غذای روح شد در دل شکستم هر تمنایی

لباس عافیت گردید چشم از هر چه پوشیدم

ندیدم محرمی چون کوهکن تا درد دل گویم

به شیرین کاری صنعت ز سنگ آدم تراشیدم

همان خجلت ز طبع سازگار خویشتن دارم

به مژگان گر چه خار از رهگذار دشمنان چیدم

که بر من می تواند پیشدستی بر خطا کردن

نماند از من نشان پا درین ره بسکه لغزیدم

نشد یک بار آن سرو روان در زیر پا بیند

به زیر پای او چون آب چندانی که غلطیدم

که از آزاد مردان دارد اقبال چنین صائب

که در ساعت ربودند از کفم بر هر چه لرزیدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

نمی خوردم غم دنیا اگر دیندار می بودم

مآل خویش می دیدم اگر بیدار می بودم

گرفتم پرده از کار جهان، بی پرده گردیدم

چنین رسوا نمی گشتم اگر ستار می بودم

به روی نقطه دل باز می گردید اگر چشمم

به گرد خویشتن در طوف چون پرگار می بودم

زناهمواری خود می کشم از آسمان سختی

نمی خوردم ز سوهان زخم اگر هموار می بودم

تلاش عزت دنیا مرا افکند در خواری

عزیز هر دو عالم می شدم گر خوار می بودم

درین مدت که زیر سایه گردون بسر بردم

نهالی می شدم گر در ته دیوار می بودم

نمی شد کار من هرگز چنین نامنتظم صائب

اگر در نظم عالم اندکی در کار می بودم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

زبان تا بود گویا، تیغ می بارید بر فرقم

جهان دارالامان شد تا زبان در کام دزدیدم

مکش سر از ملامت گر سرافرازی طمع داری

که من چون شعله آتش ز زخم خار بالیدم

ازین سنگین دلان صائب چرا چون تیرنگریزم

که پر خون شد دهانم از همان دستی که بوسیدم

به خون آغشته نعمتهای الوان جهان دیدم

زبان خویش چون خورشید بر دیوار مالیدم

مرا بیزار کرد از اهل دولت، دیدن در بان

به یک دیدن زصد نادیدنی آزاد گردیدم

به من هر چون خضر دادند عمر جاودان، اما

گره شد رشته عمرم ز بس برخویش پیچیدم

نشد روز قیامت هیچ کاری دستگیر من

بجز دستی که بر یکدیگر از افسوس مالیدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

دل صد پاره خود را به زلف یار می بندم

من این اوراق را شیرازه از زنار می بندم

به چشم خیره رسوا نگاهان برنمی آیم

به افسون گر چه چشم رخنه دیوار می بندم

دم سرد خریداران اگر این چاشنی دارد

شوم گر آب گوهر یخ درین بازار می بندم

زبان در کام چون پیکانم از خشکی نمی گردد

لب خشک از تکلم چون لب سوفار می بندم

ز چشمم روی می تابد ز حرفم گوش می گیرد

نگه در چشم می دزدم لب از گفتار می بندم

ز تسخیر مزاح سرکش او عاجزم ور نه

به تردستی شعله را با خار می بندم

کمر در خون من صد عندلیب مست می بندد

گل داغی اگر بر گوشه دستار می بندم

فرستم نامه چون صائب به آن سنگین دل کافر

به بال نامه بر با رشته زنار می بندم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007446
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث