به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

در ره باطل ز پا چون نقش پا افتاده ایم

کعبه مقصد کجا و ما کجا افتاده ایم

خجلت روی زمین داریم از بحر کمان

از هدف تا دور چون تیر خطا افتاده ایم

چون نگاه دیده وحشی غزالان از حجاب

در میان مردمان ناآشنا افتاده ایم

خاک می لیسید زبان موج ما در جویبار

تا ازان دریای بی ساحل جدا افتاده ایم

از دم سرد فلک آیینه ما تیره نیست

ما ز دامان تر خود از جلا افتاده ایم

عذر نامقبول ما را کی پذیرند اهل دید؟

ما که در چاه ضلالت با عصا افتاده ایم

از سعادت مشرق خورشید دولت گشته است

هر کجا چون سایه بال هما افتاده ایم

چون کمان و تیر در وحشت سرای روزگار

تا به هم پیوسته ایم از هم جدا افتاده ایم

این جواب آن غزل صائب که والی گفته است

هرکه را از پیش پا رفته است ما افتاده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

ما درین وحشت سرا آتش عنان افتاده ایم

عکس خورشیدیم در آب روان افتاده ایم

ناامید از جذبه خورشید تابان نیستیم

گرچه چون پرتو به خاک از آسمان افتاده ایم

تا نظر واکرده ای از یکدگر پاشیده ایم

پیش پای ماه چون فرش کتان افتاده ایم

رفته است از دست ما بیرون عنان اختیار

در رکاب باد چون برگ خزان افتاده ایم

نه سرانجام اقامت، نه امید بازگشت

مرغ بی بال و پریم از آشیان افتاده ایم

از زمین گیران بود چون سبزه خوابیده خضر

در بیابانی که ما سرگشتگان افتاده ایم

دل بود زاد ره مردان و ما تن پروران

در تنور آتشین از فکر نان افتاده ایم

سخت جانی بر دل ما کار مشکل کرده است

همچو پیکان در طلسم استخوان افتاده ایم

در خطر گاهی که با کبکب است هم پروز کوه

ما گرانجانان به فکر خانمان افتاده ایم

برنمی دارد عمارت این زمین شوره زار

ما عبث در فکر تعمیر جهان افتاده ایم

از کشاکش یک نفس چون موج فارغ نیستیم

گرچه در آغوش بحر بیکران افتاده ایم

سیر و دور ما ز نه پرگار گردون برترست

گر به ظاهر همچو مرکز در میان افتاده ایم

آرزوی خام افکنده است نان ما به خون

از فضولیها ز چشم میزبان افتاده ایم

می شود آسوده از نشو و نما تخمی که سوخت

ما ز دوزخ در بهشت جاودان افتاده ایم

می کند جوش ثمر بردیده با نان خواب تلخ

از برومندی ز چشم باغبان افتاده ایم

چهره آشفته حالان نامه واکرده ای است

گرچه ما در عرض مطلب بی زبان افتاده ایم

کجروی در کیش ما کفرست صائب چون خدنگ

از چه دایم در کشاکش چون کمان افتاده ایم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

ما چو موج خوش عنان در بحر و بر افتاده ایم

نیستیم آتش ولی در خشک و تر افتاده ایم

بحر نتواند ز ما گرد یتیمی را فشاند

قطره آبیم در حبس گهر افتاده ایم

بی بری بر خاطر آزاده ما بار نیست

ما درین معنی ز سرو آزادتر افتاده ایم

مفلسان را گوهر شهوار خون در دل کند

از گرانقدری جهان را از نظر افتاده ایم

می شود چون بید نخل ما برومند از نبات

گر به ظاهر چند روزی بی ثمر افتاده ایم

وحشت آهو دو بالا گردد از دام و کمند

ما عبث دنبال آه بی اثر افتاده ایم

برگداز جسم موقوف است امید نجات

ما که در بند نیستان چون شکر افتاده ایم

رشته جان در تن ما موی آتشدیده است

تا به فکر پیچ و تاب آن کمر افتاده ایم

این جواب آن غزل صائب که انشا کرد فیض

دوستان بهر چه دور از یکدگر افتاده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

ما وفاداری به اسباب جهان نسپرده ایم

لنگر تمکین به این ریگ روان نسپرده ایم

از ورق گردانی باد خزان آسوده ایم

دل به رنگ و بوی باغ و بوستان نسپرده ایم

از شتاب عمر ما را نیست بر خاطر غبار

ایستادن ما به این آب روان نسپرده ایم

از عزیزی شاد و از خواری مکدر نیستیم

امتیازی ما به ابنای زمان نسپرده ایم

قفل ما چون غنچه دارد از درون خود کلید

ما گشاد دل به دست دیگران نسپرده ایم

می کشد از خانه ما را جذبه طفلان برون

از جنون زوری به خود ما چون کمان نسپرده ایم

خودنمایی شیوه ما نیست چون نادیدگان

جوهر دل را به شمشیر زبان نسپرده ایم

با بزرگی از زمین صد پله ایم افتاده تر

شوکت و شانی به خود چون آسمان نسپرده ایم

هرچه از دولت به آگاهی سرآید نعمت است

هوشیاری ما به این رطل گران نسپرده ایم

بر لباس عاریت چون بخیه چسبیدن خطاست

ما به دولت دل چو این نودولتان نسپرده ایم

گر به سیم قلب می گیرند ما را مفت ماست

نقد انصافی به اهل کاروان نسپرده ایم

قانعیم از سرو و بید این چمن با سایه ای

ما برومندی به این بی حاصلان نسپرده ایم

با جنون ساده دل بوده است صائب کار ما

اختیار خود به عقل کاردان نسپرده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

ما ز فیض بیخودی از خودپرستی رسته ایم

قطره خود را به دریای بقا پیوسته ایم

سیل ما از خاکمال کوه و صحرا فارغ است

در تن خاکی به دریا جوی خود پیوسته ایم

برده ایم از رشته جان پیچ و تاب حرص را

چون رگ سنگ از کشاکشهای بیجا رسته ایم

سهل باشد رخنه در سد سکندر ساختن

ما که پیوند علایق را ز هم بگسسته ایم

بی نیازیم از وضو چون زاهدان در هر نماز

ما که یکجا دست خود از آرزوها شسته ایم

حلقه بر در کوفتن ما را ندارد حاصلی

ما در منزل به روی خود ز بیرون بسته ایم

پرده دام است خاک نرم این وحشت سرا

بیشتر ما بر حذر از مردم آهسته ایم

برنمی آییم با خار علایق، ورنه ما

چون سپند از آتش سوزان مکرر جسته ایم

نیست در راه نسیم مصر صائب چشم ما

ما به کنعان یوسف گمگشته خود جسته ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

ما رگ جان را به آن زلف پریشان بسته ایم

پیچ و تاب زلف او را بر رگ جان بسته ایم

از دل پرخون که قربان شهادت می رود

لاله داغی به تابوت شهیدان بسته ایم

شبنمیم اما ز فیض شوخ چشمیهای عشق

با گل خورشید، مژگان را به مژگان بسته ایم

دوری ما یک سر تیرست ازان ابرو کمان

بر خدنگ راست کیشش دل چو پیکان بسته ایم

دست دریا زیر بار گریه خونین ماست

ما حنای رنگ بست دست مرجان بسته ایم

کی رویم از جا به سنگ کودکان شوچ چشم؟

ما و صحرای جنون دامان به دامان بسته ایم

بر زبان افتاده راز بوسه دزدیهای ما

این نمک را ما به چشم پاسبانان بسته ایم

پر بر آورده است چون مرغ نگاه از اشتیاق

نامه خود را اگر بر بال مژگان بسته ایم

چون نسوزیم از ندامت، چون نمیریم از خمار؟

ما به زخم خود در فیض نمکدان بسته ایم

چشم حسرت از گل روی وطن پوشیده ایم

دل به زلف سرکش شام غریبان بسته ایم

تا به کی ناخن زنی ای شانه دستت خشک باد!

دل به امیدی در آن زلف پریشان بسته ایم

کعبه از باب السلام آغوش وا کرده است و ما

دامن محمل به مژگان مغیلان بسته ایم

محمل ما همچو شبنم هست بر دوش وداع

ما نه همچون غنچه صائب دل به بستان بسته ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

ما ز بیکاری ز فکر کار فارغ گشته ایم

از زیان و سود این بازار فارغ گشته ایم

کرده ایم از راحت دنیا به خواب امن صلح

از تلاش دولت بیدار فارغ گشته ایم

از بلند و پست عالم نیست ما را شکوه ای

ما ازین سوهان ناهموار فارغ گشته ایم

خرقه تزویر را از دوش خود افکنده ایم

از حجاب پرده پندار فارغ گشته ایم

بر حواس خویش راه آرزوها بسته ایم

از علاج یک جهان بیمار فارغ گشته ایم

هیچ افسونی ندارد مار دنیا به ز ترک

ما به این افسون ز زخم مار فارغ گشته ایم

نیست ما را کار با رد و قبول کفر و دین

هم ز اقرار و هم از انکار فارغ گشته ایم

از دو عالم فکر حق ما را برون آورده است

ما ز قید این و آن یکبار فارغ گشته ایم

سایه بال هما و جغد پیش ما یکی است

ما که از اقبال و از ادبار فارغ گشته ایم

در غم دستار بی مغزان اگر پیچیده اند

ما به سر پیچیدن از دستار فارغ گشته ایم

کرده ایم از خود حسابی نقد بر خود حشر را

از حساب درهم و دینار فارغ گشته ایم

چون گل رعنا خزان و نوبهار ما یکی است

ز انقلاب عالم غدار فارغ گشته ایم

برنمی آریم صائب سر ز زیر بال خویش

از ورق گردانی گلزار فارغ گشته ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

خاکمال دشمن سرکش به تمکین می دهم

در گذار سیل، داد خواب سنگین می دهم

گردم آبی درین بستان چو گلبن می خورم

از برومندی عوض گلهای رنگین می دهم

بوی خود چون گل چرا از بلبلان دارم دریغ؟

من که بی منت سر خود را به گلچین می دهم

هرچه از شبها به بیداری سر آید نعمت است

من نه از تن پروری تغییر بالین می دهم

در بهای بوسه حیرانم چه سازم چون کنم

من که بهر حرف تلخی جان شیرین می دهم

چون طلا گردید دست افشار، می گردد عزیز

اختیار دل به آن دست نگارین می دهم

گرچه خود خون می خورم از تنگدستی چون عقیق

تشنه جانان را به آب خشک تسکین می دهم

پیش اهل دل ز زهد خشک می گویم سخن

جلوه در میدان آش اسب چوبین می دهم

از زبان یار می گویم به دل پیغامها

خاطر خود را به حرف و صوت تسکین می دهم

بس که صائب تشنه خون خودم از بیغمی

سر چو گل با چهره خندان به گلچین می دهم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

از حجاب عشق محروم از گل روی توایم

ورنه ما صد پیرهن محرم تر از بوی توایم

گر به ظاهر چون نگاه از چشم دور افتاده ایم

هرکجا باشیم در محراب ابروی توایم

گرچه در چون غنچه بر روی دو عالم بسته ایم

چشم بر راه نسیم آشنا روی توایم

ما ز چشم پاک، چون آیینه بر بزم حضور

بر سر دست تو و بر روی زانوی توایم

نیست ما را در وفاداری به مردم نسبتی

دیگران آبند و ما ریگ ته جوی توایم

سنگ را هرچند با گوهر نمی سنجد کسی

قدر ما این بس که گاهی در ترازوی توایم

کیست تا چون سایه ما را جز تو برگیرد ز خاک؟

بر زمین افتاده بالای دلجوی توایم

سرکشان عشق را در کاسه سر خاک کن

ورنه ما پیوسته زیر تیغ ابروی توایم

ما که چون شبنم ز گل بالین و بستر داشتیم

این زمان از غنچه خسبان سر کوی توایم

ما که صائب ره به حرف آشنایان بسته ایم

گوش بر آواز حرف آشنا روی توایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

ما ز حرف پوچ مانند صدف لب بسته ایم

چون گهر در خلوت روشندلی بنشسته ایم

تنگ نتواند زمین و آسمان بر ما گرفت

چون شرار از تنگنای سنگ و آهن جسته ایم

اهل مجلس در شکست ما چه یکدل گشته اند؟

ما نه مینای تهی، نه توبه نشکسته ایم

تاج اقبال سکندر این چنین لعلی نداشت

پیش یأجوج سخن سد خموشی بسته ایم

در محیط عشق، خون نوح در جوش است و ما

چون حباب از سادگی بر موج محمل بسته ایم

چشم ما از بس که ترسیده است از پیوند خلق

ابروی پیوسته را از لوح خاطر شسته ایم!

یاد ما از خاطر احباب صائب چون رود؟

در بیاض آفرینش مصرح برجسته ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5008233
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث