به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نیست امروز از جنون این شور و غوغا بر سرم

در حریم غنچه زد چون لاله سودا بر سرم

کرده ام هموار بر خود عالم ناساز را

جلوه دست نوازش می کند پا برسرم

قامتم خم گشت و از کودک مزاجیها هنوز

بر لب بام است چون طفلان تماشابر سرم

من که می دانم حیات خویش در جان باختن

زیر شمشیرم اگر باشد مسیحا بر سرم

پای نگذارم برون از حلقه فرمان عشق

گرکند سنگ ملامت چون نگین جا برسرم

چون توانم ترک کار دلپذیر عشق کرد

من که ذوق کار باشد کارفرما بر سرم

بر امید عشق کردم اختیار زندگی

من چه دانستم که افتد کار دنیا بر سرم

بی می روشن دل شبها نمی گیرم قرار

شمع بر بالین بیمارست مینا برسرم

شعله بیتابیم چون پنجه مرجان بجاست

ریخت چشم خون فشان ه رچند دریا برسرم

آفتاب زندگانی بر لب بام آمده است

سایه خواهی کرد اگر ای سرو بالابر سرم

جلوه مستانه حشر آرزوها می کند

وقت مستیها میا زنهار تنها بر سرم

دامن دشت جنون ملک سلیمان من است

خوشتر از چتر پریزادست سودا برسرم

همچنان گرد یتیمی درمیان دارد مرا

چون گهر صائب اگر ریزند دریا برسرم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

می شود از اشک چشم عاشق دیوانه گرم

کز شراب تلخ گردد دیده پیمانه گرم

برگ عیش ما بود چون لاله داغی از بهار

می توان کردن سرما را به یک پیمانه گرم

ریزش ابر آورد در خنده ما را همچو برق

صحبت ما می شود از گریه مستانه گرم

در دل ما غنچه پیکان او گلگل شکفت

شاد گردد میهمان باشد چو صاحبخانه گرم

در بساط دل مرا از پاکبازی اه نیست

بگذرد سیل گران تمکین ازین ویرانه گرم

خاکدان عالم از بی رونقی افسرده بود

شد از آه من درو دیوار این غمخانه گرم

حلقه بیرون در دارد مرا افسردگی

ورنه با شمع است دایم صحبت پروانه گرم

یک دل بی غم کند آزاد صد دل را ز غم

می شود هنگامه اطفال از دیوانه گرم

نیست جای خواب آسایش گذرگاه جهان

تا به کی سازی به پهلو بستر بیگانه گرم

روزی دیوانه می آید برون صائب زسنگ

هست تا در کوچه ها هنگامه طفلانه گرم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

 

هر که می آید به ملک هستی از کوی عدم

باز می گردد به جان بی نفس سوی عدم

هرکه می داند چه آشوب است درملک وجود

بی تامل برندارد سر ز زانوی عدم

هست در میزان هستی راه ورسم امتیاز

خاک وزرباشد برابر درترازوی عدم

هرکه رفت آنجا ز فکر باز گشت آسوده شد

دلنشین افتاده است از بس سر کوی عدم

سجده شکرش به دامان قیامت می کشد

هر که را محراب گردد طاق ابروی عدم

تا بیفتی از نفس چون دیده قربانیان

رو مکن زنهار رد آیینه روی عدم

نیست در ملک پرآشوب وجود آسودگی

چون نفس ازپای منشین در تکاپوی عدم

خاک می مالد به لب صائب ز بیم چشم زخم

ورنه سیراب است از آب زندگی جوی عدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

شد ز بیقدری غبار دیده ها شعر ترم

مهره گل گشت از گرد کسادی گوهرم

بس که کشتی را به خشکی بست پیر میفروش

دست خواهش چون سبو شد خشک درزیر سرم

گفتم از می گرد کلفت را فرو شویم زدل

می چو داغ لاله خون مرده شد در ساغرم

عندلیبی را دهن پر زر نکردم در بهار

عاقبت چون گل به کوری خرج آتش شد زرم

گرچه پیری آتش شوق مرا خاموش کرد

می شود روشن چراغ مرده از خاکسترم

غوطه در دریای آتش تا ز یکرنگی زدم

چون سمندر جوشن داود شد بال و پرم

دیده من تا به خورشید جمال او فتاد

می کند رقص روانی در چشم ترم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

 

شست نقش انجم از افلاک مژگان ترم

ابر شد مستغنی از دریا ز آب گوهرم

آتشین جانی ندارد همچو من این خاکدان

پیچ وتاب برق دارد استخوان در پیکرم

دلومن در ساعت سنگین به چاه افتاده است

شور محشر از گریبان بر نمی آرد سرم

از رخ چون آفتاب اوست روز من سیاه

در لباس زنگ از تردستی روشنگرم

سوختن برآتش من آب نتواند زدن

می توان رنگ قیامت ریخت از خاکسترم

شمع بر بالین من انگشت زنهاری شود

برگ گل چون لاله گردد داغدار بسترم

دوری او بس که بیرحمانه می سوزد مرا

شمع بالین می شود گر دشمن آید برسرم

من که بودم از سبک مغزان دریا چون حباب

از گرانی غوطه زد در کاسه زانو سرم

گرچه می دارم به سیلی سرخ روی خویش را

می شود چون لاله خون مرده می در ساغرم

می گذارد همچو مجنون شیر پیشم پشت دست

صیدگاه عشق را هر چند صید لاغرم

کرد چنبر دست بیداد فلک را صبر من

پای خواب آلود شد موج خطر از لنگرم

شبنم محجوب از گلچین بود گستاختر

در گلستانی که من چون حلقه بیرون درم

این گل روی عرقناکی که من دیدم ازو

نیست ممکن در نظر آید بهشت و کوثرم

مانع پرواز من صائب نمی گردد قفس

می جهد چون سنگ و آهن آتش از بال و پرم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

بی گل رخسار او هرگاه در بستان شدم

خنده بیدردی گل دیدم وگریان شدم

عشق بر هر کس که زورآورد من گشتم خراب

سیل در هر کجا که پا افشرد من ویران شدم

لقمه بی استخوان من لب افسوس بود

در چه ساعت بر سر خوان فلک مهمان شدم

برگ کاه من ز حیرت پشت بر دیوار داشت

جذبه ای از برق دیدم آتشین جولان شدم

بیقراران پای نتوانند در دامن کشید

دامن مطلب به دست افتاد سرگردان شدم

خنده می گویند صبح نوبهار عشرت است

من ندیدم روزخوش چون غنچه تا خندان شدم

بحر رحمت را تصور کرده بودم بیکنار

از غبار خط به گرد عارضش حیران شدم

کاسه در یوزه پیش خضر صائب چون برم

من که از فکر دهانش چشمه حیوان شدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

گرچه چون مجنون زشور عشق صحرایی شدم

خاررا دست حمایت از سبک پایی شدم

داشت چشم باز عالم راسیه در دیده ام

تا نظر بستم ز دنیا عین بینایی شدم

تابع خورشید باشد سایه در سیر و سکون

چون تو هر جایی شدی من نیز هر جایی شدم

خاکساری پیشه خود کن که من چون آفتاب

درنظرها سر بلند از جبه فرسایی شدم

آنچنان کز لفظ گردد معنی بیگانه دور

من ز وحشت در سواد شهر صحرایی شدم

طاقت دیدار چشم تنگ ظرف من نداشت

محو در نظاره چشم تماشایی شدم

داشت فارغبال خاموشی من آزاده را

در قفس محبوس چون طوطی ز گویایی شدم

علم رسمی می کند دلهای روشن راسیاه

من به نادانی ازان قانع ز دانایی شدم

نیستم فارغ ز پیچ و تاب از شرمندگی

تا علم چون سرو در گلشن به رعنایی شدم

نقش بست از کوتهی بر خاک، بال و پر مرا

بس که چون طاوس مشغول خود آرایی شدم

داشتم روشن تر از شبنم درین بستان دلی

دل سیه چون لاله من از باده پیمایی شدم

چون توانم سر برآورد از محیط بیکنار

من که در سیر وجود قطره دریایی شدم

پاس صحبت داشتن آسایش از من برده بود

قانع از همصحبتان صائب به تنهایی شدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

رفت آن عهدی که من بی یار ساغر می زدم

بر کمر دارم کنون دستی که بر سر می زدم

بود طرق قمریان انگشتر پا سرو را

در گلستانی که من با او سراسر می زدم

می دواندم ریشه در دل قاتل بیرحم را

زیر تیغش پیچ وتابی گر چو جوهر می زدم

با کمال تنگدستی از شکست آرزو

خارو خس در دیده تنگ توانگر می زدم

جوشن داودیی از عشق اگر می داشتم

خویش را بر قلب آتش چون سمندر می زدم

زنگ کلفت را اگر می شد برون دادن زدل

خیمه با گردون زنگاری برابر می زدم

بوریا بر خاک پشت دست خود را می گذاشت

هر کجا من تکیه باپهلوی لاغر می زدم

این که کردم حلقه درها دو چشم خویش را

کاش دل را حلقه امید بر در می زدم

جلوه لشکر تن تنها کند در دیده ام

من که تنها چون علم بر قلب لشکر می زدم

می کشم اکنون الف چون سوزن از بهر خزف

من که همچون رشته پشت پا به گوهر می زدم

نی به ناخن می کند دوران تلخم این زمان

زان تغافلها که من بر تنگ شکر می زدم

می کنم آب حیات خویش صرف شوره زار

من که از نخوت سیاهی بر سکندر می زدم

می شدم خامش اگر چون شانه باچندین زبان

دست در دامان آن زلف معنبر می زدم

صائب اکنون بادهان خشک و چشم تو خوشم

من که استغنا به خلد و آب کوثر می زدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

 

پیش چشمم شد روان گر تشنه دریا شدم

یافتم جویاتر از خود هر چه را جویا شدم

چون الف کز مد بسم الله بیرون شد نیافت

محو در نظاره ان قامت رعنا شدم

چون شرر بر نقد جان می لرزم از آهن دلان

در ته سنگ ملامت گرچه نا پیدا شدم

کور بودم تا نظر بر عیب مردم داشتم

از نظر بستن به عیب خویشتن بینا شدم

دام زیر خاک شد رگ در تنم از خاکمال

تا چو سیل نوبهاران واصل دریا شدم

از گرانسنگی به کوه قاف پهلو می زنم

تا زوحشت گوشه گیر از خلق چون عنقا شدم

در میان مردمان بودم به گمراهی علم

رهبر عالم شدم چون خضر تا تنها شدم

نامه سربسته بودم تا زبانم بسته بود

چون قلم شق در دلم افتاد تا گویا شدم

بر سر هر برگ می لرزد دل بی حاصلم

گرچه در آزادگی چون سرو پا بر جا شدم

شد به کاغذ باد اوراق حواسم همسفر

تا درین بستانسرا چون غنچه گل وا شدم

در شکستم هر خم طاقی میان بسته ای است

تا تهی از باده گلرنگ چون مینا شدم

من که بودم گردباد این بیابان عافیت

چون ره خوابیده بار خاطر صحرا شدم

در کنار لاله و گل دارم آتش زیرپا

تا چو شبنم با خبر از عالم بالا شدم

از لگدکوب حوادث صائب ایمن نیستم

در بساط خاکساری گرچه نقش پا شدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

ترک سر کردم زجیب آسمان سر برزدم

بی گره چون رشته گشتم غوطه در گوهر زدم

تن پرستی پرده بینایی من گشته بود

شمع عریان بود چون آتش به بال و پر زدم

صبح محشر عاجز از ترتیب اوراق من است

بس که خود را در سراغ او به یکدیگر زدم

شد دلم از خانه بی روزن گردون سیاه

همچو آه از رخنه دل عاقبت بر در زدم

تنگ گیری بر من ای گردون عاجز کش بس است

سوختم از بس نفس در زیر خاکستر زدم

آن سیه رویم که صد آیینه را کردم سیاه

وز غلط بینی در آیینه دیگر زدم

سعی بی قسمت پریشانی دهد بر ورنه من

قطره در ظلمات هستی بیش از سکندر زدم

چون کف دریا پریشان سیر شد دستار من

بس که چون دریا کف از شور جنون بر سر زدم

در میان آتش سوزان نشستم تا کمر

تادمی خوش در بساط خاک چون مجمر زدم

بی تو رضوانم به سیر گلشن فردوس برد

ناله ای کردم که آتش در دل کوثر زدم

می خوردم بر یکدگر از جنبش مژگان او

من که چندین بار تنها بر صف محشر زدم

درسواد آفرینش هیچ کس در خانه نیست

ورنه من چون مهر تابان حلقه بر هر در زدم

هر چه می آرد رعونت دشمن جان من است

تیغ خون آلود شد گرشاخ گل بر سر زدم

تلخی گفتار بر من زندگی را تلخ داشت

لب ز حرف تلخ شستم غوطه در شکر زدم

خاک شد در زیر اوراق پر و بالم نهان

در تمنای تو از بس گرد عالم پرزدم

سوز دل را تشنگی دست از گریبان بر نداشت

ساغر تبخال را چندان که برکوثر زدم

این جواب آن که می گوید نظیری در غزل

تا کواکب سبحه گردانید من ساغر زدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5008622
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث