به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

جذبه ای کوتا سر از زندان تن بیرون کنم

چند لنگر در ضمیر خاک چون قارون کنم

من که بر سر خاک می ریزم به دست دیگران

در جهان بیوفا طرح عمارت چون کنم

رهنمایی می کنم مرغان فارغبال را

گاه گاهی گر سر از کنج قفس بیرون کنم

تیره نتوان کرد آب زندگانی را به خاک

جان چه باشد تا نثار آن لب میگون کنم

نسبتی در خاکساری نیست با مجنون مرا

کز غبار خاطر خود طرح صد هامون کنم

من که پر در لامکان بی نیازی می زنم

حاش لله شکوه از ناسازی گردون کنم

آب در چشم غزال از آه گرم من نماند

با خمار نرگس میگون لیلی چون کنم

غیرت همکار بنددست و پای جرات است

می روم زین بزم تا پروانه را ممنون کنم

صائب از شرم سبکباری گذارد پا به کوه

کوه درد خویش را گر عرض بر مجنون کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

رو به هر صحرا که بااین شور چون مجنون کنم

پایکوبان کوه را در دامن هامون کنم

خاکساری دست من کوتاه دارد ورنه من

می توانم خاکها د رکاسه گردون کنم

از ازل آورده با خود پختگی صهبای من

نیستم نارس که جادر خم چو افلاطون کنم

خشکی سودای من ابر بهار عالم است

هرکه زین دامان صحرا بگذرد مجنون کنم

بلبلان را چون توانم مست در گلزار دید

من که خواهم باغبان را از چمن بیرون کنم

من که می دانم سبکروحان عالم را ثقیل

یک جهان بد هضم را بر خود گوارا چون کنم

من که نتوانم بر آوردن ز پا خاررهش

خارخار عشق او را چون زدل بیرون کنم

از چه ناز سرو نارعنا کشم چون قمریان

من که صائب می توانم مصرعی موزون کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

دل اسیر طره عنبرفشانش چون کنم

با دل مجروح با مشکین سنانش چون کنم

می چکد خون از گل رخسارش از تاب نگاه

بوسه بر رخساره چون ارغوانش چون کنم

تیر آن ابرو کمان از جوشن الماس جست

سینه خود را هدف پیش کمانش چون کنم

چشم او چشم مرا در سرمه خوابانیده است

همزبانی با نگاه نکته دانش چون کنم

حرف نتواند بر آورد از دهانش سر برون

من درین فکرم زبان را در دهانش چون کنم

آب شد بال سمندر از فروغ عارضش

پرده های دیده را آیینه دانش چون کنم

ماه نورا هاله در آغوش نتواند گرفت

حیرتی دارم که با موی میانش چون کنم

تا نگیرم تنگ آن موی میان را در بغل

پیچ و تاب خویشتن خاطرنشانش چون کنم

چشم دل دارد زمن هر حلقه ای از زلف او

من به این یک دل به زلف دلستانش چون کنم

خون ز فریادم چکید و در به رویم وانکرد

با دل سنگین گوش باغبانش چون کنم

صائب آتش نفس گر شعله در عالم زند

با زبان خامه آتش فشانش چون کنم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

برق آهی کو که رو در خرمن گردون کنم

این گره را باز از پیشانی هامون کنم

زان خوشم با دامن صحرا که از چشم غزل

حلقه ای هر لحظه بر زنجیر خود افزون کنم

من گرفتم رام گردیدند با من آهوان

بر خمار سنگ طفلان صبر یارب چون کنم

موی جوهر از خمیر آیینه را نتوان کشید

خارخار عشق را از سینه چون بیرون کنم

از سواد شهر خاکستر نشین شد اخگرم

تربیت این شعله را از دامن هامون کنم

چون کنم در خدمت پیر مغان گردنکشی

من که خم را از ادب تعظیم افلاطون کنم

از دهان یار دارد چاشنی گفتار من

خامه ها را بی شق از شیرینی مضمون کنم

شاهد خامی است جوش باده در آغوش خم

حاش الله شکوه از ناسازی گردون کنم

از صفای سینه ام چشم جهان آورد آب

آه اگر آیینه دل از بغل بیرون کنم

از مروت نیست خوردن بر دل ازاد سرو

ورنه من هم می توانم مصرعی موزون کنم

چون به بیدردان کنم تکلیف صائب جام خویش

من که خونها می خورم تا ساغری پر خون کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

 

چند چون تن پروران تعمیر آب و گل کنم

رخنه های جسم را محکم زلخت دل کنم

کیمیا ساز وجود خاکسارانم چو عشق

گرفتد بر مهره گل پرتو من دل کنم

می شود دل چون صدف در سینه تنگم دو نیم

تادرین دریای پرخون گوهری حاصل کنم

کوه می لرزد ز بی سنگی درین آشوبگاه

من چسان لنگر درین دریای بی ساحل کنم

همت من در فضای عرش جولان می زند

سر بر آرد از فلک تخمی که زیر گل کنم

بس که از گرد یتیمی مایه دارد گوهرم

در دل دریا اگر لنگر کنم ساحل کنم

می شود روشن چراغ نیکی از آب روان

خرده جان را نثار خنجر قاتل کنم

می گدازد شرم همت گوهر پاک مرا

بحر را صائب اگر در دامن سایل کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

چند اوقات گرامی صرف آب و گل کنم

در زمین شور تا کی تخم خود باطل کنم

تلخ گردیده است بر من خواب از شرم حضور

کاش خود را می توانستم ازو غافل کنم

از جدایی همچنان چون زلف می لرزد دلم

دست اگر چون خون خود در گردن قاتل کنم

نارسایی کرد آه بی مروت ورنه زود

می توانستم به خود سرو ترا مایل کنم

راه را خوابیده سازد چشم خواب آلودگان

بهر شبگیرست هر خوابی که در منزل کنم

چون گهر با تلخ رویان تازه رو بر می خورم

گرچه از گرد یتیمی بحر را ساحل کنم

می دهد شرم کرم در بحر گوهر غوطه ام

چون صدف گوهر اگر در دامن سایل کنم

گر شود از تیغ او قسمت دم آبی مرا

خاک را خون در جگر چون طایر بسمل کنم

خرده جان از خجالت بر نمی آرد مرا

خونبهای خود مگر در دامن قاتل کنم

من که در دامان صحرا در کنار لیلیم

کار آسانی چو پیش آید مرا مشکل کنم

من که گوش خویش می گیردم ز فریاد سپند

چون بلند آواز خود صائب درین محفل کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

جرأتی کو تا ز خواب ناز بیدارش کنم

ساغری چون دولت بیدار در کارش کنم

قلب من شایسته سودای ماه مصر نیست

خرده جان را مگر صرف خریدارش کنم

چون توانم دامن افشاند از گل بی خار او

من که نتوانم ز پای خود برون خارش کنم

ره به آن موی میان بردن نمی آید ز من

رشته جان را مگر پیوند زنارش کنم

حسن بی پروا نمی گردد به عاشق مهربان

هرنفس از ناله گرمی چه آزارش کنم

باردوش هرکه گردم چون سبوی پرشراب

در تلافی از غم عالم سبکبارش کنم

رحم اگر مانع نمی گردید از جرات مرا

می توانستم به درد خود گرفتارش کنم

مورم اما گرسلیمان را گذار افتد به من

صائب از راه نصیحت حرف در کارش کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

جرأتی کو تا تماشای گلستانش کنم

چشم حیران را سفال خط ریحانش کنم

حلقه چشمی چو دور آسمان می خواستم

تا به کام دل نظر برماه تابانش کنم

پسته لب بسته او سنگ را دندان شکست

من به زوردست می خواهم که خندانش کنم

میوه فردوس را تاب نگاه گرم نیست

چون نظر گستاخ بر سیب زنخدانش کنم

از لطافت شمع من عریان نمی آید به چشم

به که از بیرون در سیر شبستانش کنم

بر ندارد سر زبالین دیده حیران من

گربه جای اشک اخگر در گریبانش کنم

خانه ای از خانه آیینه دارم پاکتر

هرچه هرکس اورد با خویش مهمانش کنم

هر خم موی گرهگیرش کمینگاه دلی است

من به این یک دل چه با زلف پریشان کنم

مرکز پرگار حیرانی است چشم عاشقان

هم به چشم او مگر سیر گلستانش کنم

گرچه مورم صائب اما در مقام گفتگو

می توانم حرف در کار سلیمانش کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

من نه آن نقشم که هر ساعت نگینی خوش کنم

چون نسیم خوش نشین هردم زمینی خوش کنم

چون سویدا از جهان با گوشه دل قانعم

نیستم تخمی که هر ساعت زمینی خوش کنم

در دلم چون تیر این پهلو نشینان می خلند

از خدنگ او مگر پهلو نشینی خوش کنم

هر کمان سست نبود در خور بازو مرا

می کشم ناز بتان تا نازنینی خوش کنم

می زند خون عقیق از شوق من جوش نشاط

می شود ازنامداران چون نگینی خوش کنم

نیست چون آب گهر نقل مکان در طالعم

قطره باران نیم هردم زمینی خوش کنم

حسن شهری مغز سودا را نمی آرد به جوش

می رویم تا لیلی صحرا نشینی خوش کنم

آه کز بی حاصلیها نیست در خرمن مرا

آنقدر حاصل که وقت خوشه چینی خوش کنم

زخم تیغ او کجا صائب نصیب من شود

خاطر خود از شکست آستینی خوش کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

 

کعبه مقصود را در نقطه دل یافتم

چون ز خود بیرون روم اکنون که منزل یافتم

گوشه ای و توشه ای می خواستم از روزگار

غنچه گشتم هر دو را بی منت از دل یافتم

تا فشاندم آستین بی نیازی بر جهان

دست خود در گردن مطلب حمایل یافتم

از کرم در یوزه نام است مطلب خلق را

دستگاه جود را دامان سایل یافتم

خضر با عمر ابد از چشمه حیوان نیافت

آنچه من در یک دم از شمشیر قاتل یافتم

هیچ نقدی نیست در میزان بینایی تمام

بود از ناقص عیاری هر چه کامل یافتم

دامن دشت جنون ارزانی مجنون که من

لیلی خود را نهان درپرده دل یافتم

نیست از حق ناشناسی خواهش دنیای من

توشه راه حق از دنیای باطل یافتم

از گرفتاران این گلشن چه می پرسی که من

همچو سرو آزادگان را پای در گل یافتم

صائب افتادم ز راه بدگمانی درگناه

نفس خود را تا به کار خیر مایل یافتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:40 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5009689
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث