به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

پرتو مه را قیاس از نور انجم می کنم

در محیط قطره سیر بحر قلزم می کنم

نیست از منصور کمتر جوش خون گرم من

خشت را آواره ازبالای این خم می کنم

خنده و جان بر لبم یکبار می آید چو برق

ابر می گرید به حالم چون تبسم می کنم

تشنه چشمان آب شهواری ز گوهر بی برند

داغ سودا را نهان از چشم مردم می کنم

مرگ را ترجیح بر تیغ شهادت می دهم

آب در مد نظر دارم تیمم می کنم

چون توانم شمع عالمسوز را در بر گرفت

من که از نور شراری دست و پا گم می کنم

مطرب از بیرون ندارد خلوت صاحبدلان

همچو جوش می به ذوق خود ترنم می کنم

ازور گم کردن اینجا یافت هر کس هر چه یافت

خویش را دانسته در راه طلب گم می کنم

هرزه خندی شیوه من نیست چون گلهای باغ

می برم سر در گریبان و تبسم می کنم

این جواب ان غزل صائب که می گوید فصیح

می روم در آتش و از دود پی گم می کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

خاک را از آب روی خود گلستان می کنم

قطره ای تا در بساطم هست طوفان می کنم

آنچنان کز لفظ گردد معنی بیگانه دور

در سواد شهر جولان در بیابان می کنم

گرچه از قسمت دم آبی نصیب من شده است

صد دهان زخم را چون تیغ خندان می کنم

از جهان آب و گل تادست شستم چون مسیح

دست در یک کاسه با خورشید تابان می کنم

تیر باران حوادث تر نمی سازد مرا

خواب راحت همچو شیران در نیستان می کنم

دیده من تا سفید از گریه چون دستار شد

خواب در یک پیرهن با ماه کنعان می کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

از تحمل خصم را چین از جبین وا می کنم

با کلید موم قفل آهنین وامی کنم

بر گشاد عقده دل نیست دستم ورنه من

غنچه پیکان به باد آستین وامی کنم

هر قدر پهلو تهی سازد زمن از سادگی

جای خود از نامداری درنگین وامی کنم

می چکد صد لاله خون بر خاک از هر ناخنم

یک گره تازان دو زلف عنبرین وامی کنم

جای خود را در دل سخت فلک از راستی

با دم گیرا چو صبح راستین وامی کنم

گرچه از بی حاصلی تخم امیدم سوخته است

پیش خرمن من دامنی چون خوشه چین وامی کنم

نام خود سازند مردان محو ومن از سادگی

در تلاش نام میدان چون نگین وامی کنم

چاردیوار صدف شایسته اقبال نیست

در غریبی چشم چون در ثمین وامی کنم

خاکساری پرده چشم حسودان می شود

بال و پر چون ریشه در زیر زمین وامی کنم

می کنم شکر گل بی خار از فهمیدگی

گر به روی خار چشم پاک بین وامی کنم

در دل هرکس که از غم هست صائب عقده ای

از نسیم گفتگوی دلنشین وامی کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

درریاض آفرینش صد دل بی برگ را

با تهیدستی رعایت چون صنوبر می کنم

بر دل من کلفتی از درد وداغ عشق نیست

بستر و بالین ز آتش چون سمندر می کنم

خوار می گردند دنیا دوستان در چشم من

چون نظر صائب به دنیای محقر می کنم

فقر را از حفظ آب رو توانگر می کنم

نان خشک خود به آب زندگی تر می کنم

تشنه ساحل نیم چون کشتی بی بادبان

هر کجا امید طوفان است لنگر می کنم

چند در خامی سراید روزگارم سوختم

عود خام خویش را در کار مجمرمی کنم

باسبکدستان سخاوت سرخ رویی بردهد

هرچه سازم جمع مینا به ساغر می کنم

دانه من بازمین خاکساری آشناست

می کنم نشو نما چون خاک بر سرمی کنم

ناتوانی پرده چشم حسودان می شود

عیشهای فربه از پهلوی لاغر می کنم

برفقیران پیشدستی کردن از انصاف نیست

میوه چون در شهر شد بسیار نوبر می کنم

چون صدف هر قطره آبی که می گیرم زابر

از صفای سینه بی کینه گوهر می کنم

موج دریا گر شود شمشیر من چون ماهیان

جوشن داودی تسلیم در بر می کنم

چون فلاخن بیستون بر گرد گردد مرا

بس که موزون نقش شیرین را مصور می کنم

تا چو عیسی دست خود از چرک دنیا شسته ام

دست دریک کاسه با خورشید انور می کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

در سماع بیخودی چون دست بالامی کنم

کوچه ها در رود نیل چرخ پیدا می کنم

با سویدای دل ازسیر فلکها فارغم

گردش پرگار در مرکز تماشا می کنم

طور را گستاخی موسی بیابان مرگ کرد

من همان از سادگی عرض تمنا می کنم

بیخودی مرهم به داغ تنگدستی می نهد

هر دو عالم را به یک پیمانه سودامی کنم

بادبان کشتی می می کنم سجاده را

با پریرویان مشرب سیر دریا می کنم

دامن اکسیر خرسندی به دست آورده ام

زهر اگر ریزند در جامم گوارا می کنم

مردم از مینا به ساغر باده می ریزد و من

از تنک ظرفی می از ساغر به مینا می کنم

تا به کی صائب عنانداری کنم سیلاب را

دست برمی دارم از دل رو به صحرا می کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

رشته جسم گرانجان را ز سر وا می کنم

سر برون چون سوزن از جیب مسیحا می کنم

چون می نارس امید پختگیها مانع است

در شکست خم دو روزی گرمدارامی کنم

آه آتشبار من در حسرت اسباب نیست

سینه را پاک از خس و خار تمنا می کنم

یک صدف بی گوهر عبرت ندارد روزگار

نیست از غفلت چو طفلان گر تماشا می کنم

چشم احسان دارم از بی حاصلان روزگار

زیر سرو وبید دامان از طمع وامی کنم

از گریبان صدف بهر چه آرم سر برون

من کز آب گوهر خود سیر دریا می کنم

دیگران گرباده از مینا به ساغر می کنند

من زکم ظرفی می از ساغر به مینا می کنم

بی محابا می زنم بر قلب آتش چون سپند

مصرع بر جسته ای هرگاه انشا می کنم

حاش لله خانه گل را کنم نقش و نگار

من که دل را ساده از خال سویدا می کنم

آنچنان با فقر خرسندم که گر بال هما

بر سر من سایه اندازد ز سروامی کنم

دشمن آیینه صافند معیوبان و من

از برای عیب خود آیینه پیدا می کنم

نیست از عزلت مرا مطلب اگر شهرت چرا

قاف را سنگ نشان صائب چو عنقا می کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

 

گر کند آن بیوفا از من جدایی، چون کنم

من که از اهل وفایم بیوفایی چون کنم

زلف بندی نیست کز تدبیر بتوان پاره کرد

کند دندان خود از نیر خایی چون کنم

در میان رشته زنار و آن موی کمر

فرق بسیارست، کافر ماجرایی چون کنم

آب شمشیر شهادت دانه را خرمن کند

در نثار خرده جان بدادایی چون کنم

آسمان چون قمریان در حلقه فرمان اوست

از کمند زلف او فکر رهایی چون کنم

بر خدنگ غمزه او شش جهت بال و پرست

خویشتن را جمع ازین تیر هوایی چون کنم

موج چون خار و خس اینجا دست و پا گم کرده است

من درین دریا به این بی دست و پایی چون کنم

با دل روشن نمی بینند مردان پیش پا

من درین ظلمت سرا بی روشنایی چون کنم

سازگاری با گرانجانان نمی آید زمن

نرم بر خود سنگ را چون مومیایی چون کنم

دیده یوسف شناسی نیست در مصر وجود

از برای چشم کوران سرمه سایی چون کنم

دیده خود را درین بستانسرا چون آفتاب

کاسه دریوزه شبنم گدایی چون کنم

بیستون عشق می گویدبه آواز بلند

رتبه کار مرا من خودستایی چون کنم

من که مردم را توان چون عصا شد تکیه گاه

صائب از آتش زبانی اژدهایی چون کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

جسم خاکی را زغفلت چند معماری کنم

چند اوقات گرامی صرف گلکاری کنم

قامت خم گشته را نتوان به حکمت راست کرد

چند این دیوار مایل را نگهداری کنم

شد زپیری ناتوان هر عضوی از اعضای من

یک جهان بیمار را من چون پرستاری کنم

ساده لوحی بین که می خواهم به دست رعشه دار

توسن عمر سبکرو را عنانداری کنم

آفتاب تیغ زن اینجا سپر انداخته است

من درین میدان چه اظهار جگر داری کنم

در دبستان جهان تا چند با موی سفید

صرف مد عمر خود را در سیه کاری کنم

از درو دیوار این غمخانه می بارد ملال

من که را بااین غم بسیار غمخواری کنم

هست در خرمن مرامور و ملخ از دانه بیش

خوشه چینان را به احسان چون هواداری کنم

چون ز غفلت صرف مستی شد مرا سر جوش عمر

به که این ته جرعه را در کار هشیاری کنم

من که نیش پشه ای در خاک و خونم می کشد

چون دم تیغ حوادث را سپر داری کنم

چون ز طوف کعبه مقصود گردم کامیاب

من که در هر گام منزل از گرانباری کنم

من که می دانم عزیزی می دهد خواری ثمر

چون مه کنعان چرا اندیشه از خواری کنم

من که نتوانم گلیم خود بر آوردن ز آب

دیگران را باکدامین دست و دل یاری کنم

می کند سیل حوادث کوه را صائب ز جا

من که از خار و خسم کمتر، چه خودداری کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

ترک تن دل را نگردانیده روشن چون کنم

پشت چون آیینه مظلم به گلخن چون کنم

دیده روشن به خون دل زمن قانع شده است

من ز قندیل حرم امساک روغن چون کنم

از لطافت باز شبنم بر نمی دارد گلش

خار خشک خویش من درکار گلشن چون کنم

باغ را نتوان تمام از رخنه دیوار دید

دل تسلی از تماشایش به دیدن چون کنم

من گرفتم عیب خود از دیده ها کردم نهان

عیب خود پوشیده از دلهای روشن چون کنم

پرده ناموس نتواند حریف عشق شد

شعله جواله را پنهان به دامن چون کنم

از نسیمی من که می لرزم به جان چون برگ بید

دعوی ازادگی چون سرو سوسن چون کنم

من گرفتم خار راهش را بر اوردم زپا

خارخارش راز دل بیرون به سوزن چون کنم

چون کنم تسخیر آن حسن پریشان گردرا

ماه را گردآوری با چشم روزن چون کنم

باز من در آن جهان مسند ز دست شاه داشت

از نظر بستن خرامش آن نشیمن چون کنم

لامکان چون چشمه سوزن بر دل من تنگ بود

در جهان تنگتر از چشم سوزن چون کنم

از تجلی هر سر خاری است میل آتشین

حفظ چشم خویش در صحرای ایمن چون کنم

در فلاخن می نهد سیل حوادث کوه را

جمع پای خویش صائب من به دامن چون کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

دعوی گردن فرازی با اسیری چون کنم

در صف آزاد مردان این دلیری چون کنم

فقر تنها بی فنا چون دعوی بی شاهدست

با وجود هستی اظهار فقیری چون کنم

خوان خالی می شود رسوا چوبی سر پوش شد

نیستم سیر از حیات اظهار سیری چون کنم

عیبجویی زشت و از معیوب باشد زشت تر

سنگ کم دربار دارم بارگیری چون کنم

من که نتوانم گلیم خود بر آوردن ز آب

دیگری را از رفیقان دستگیری چون کنم

گرندارم گوشه ای در فقر عذر من بجاست

از گرفتن عار دارم گوشه گیری چون کنم

نیستم دلگیر اگر آیینه ام در زنگ ماند

من که اهل معنیم صورت پذیری چون کنم

من که از زاغ وزغن صائب خجالت می کشم

بانواسنجان قدسی هم صفیری چون کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5009687
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث