به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

رشته امید را تا چند پیوندم به خلق

تا به کی شیرازه بال و پر عنقا کنم

می ربایندش ز دست یکدگر خوبان چوگل

من دل گم گشته خودرا کجا کنم

با چنین کامی که از تلخی سخن رامی گزد

حیفم آید تف به روی مردم دنیا کنم

هر کسی برق تجلی را نمی داند زبان

چون ابوطالب کلیمی از کجا پیداکنم

می روم بر قله قاف قناعت جا کنم

بیضه امید را زیر پر عنقا کنم

پای خم گیرم ز دست انداز کلفت وارهم

دست بردارم ز سر درگردن مینا می کنم

از حضیض پستی فطرت برآرم خویش را

آشیان بر شاخسار اوج استغنا کنم

سرو آهم یک سرو گردن ز طوبی بگذرد

چون خیال قامت آن شعله رعنا کنم

شد بنا گوشم سیه چون لاله از حرف درشت

بخت سبزی کو که جا در دامن صحراکنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

تیغ سیرابم دم از پاکی گوهر می زنم

هر که را در جوهرم حرفی بود سر می زنم! در

ابرم اما تشنه هر آب تلخی نیستم

خیمه بر دریا به قصد آب گوهر می زنم

صبر ایوبی به خونی طاقت من تشنه است

لب پر از تبخال و استغنا به کوثر می زنم

از جواب تلخ، گوشم چون دهان مار شد

من همان از ساده لوحی حلقه بر در می زنم

آن غیورم کز حرم نامه بنویسم به او

مهر بر مکتوب از خون کبوتر می زنم

دسته گل شد سر دستار بیدردان و من

پنجه خونین به جای لاله بر سر می زنم

بیغمان بر خاک می ریزند ساغر را و من

بر رگ تاک از خمار باده نشتر می زنم

بلبل آزرده ام پاسم بدار ای باغبان

ناگهان از رخنه دیوار بر در می زنم

دل حریف خنده دندان نمای شانه نیست

پشت دستی بر سر زلف معنبر می زنم

عاشقم اما نمی بینم به رویش ماه ماه

طوطیم لیکن تغافلها به شکر می زنم

زخم کافر نعمت از کان نمک لذت نیافت

بعد ازین خود را به قلب شور محشر می زنم

صائب ازبس دست و پادر عاشقی گم کرده ام

گل به زیر پای دارم، دست بر سر می زنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

همتی یاران که جوشی از ته دل می زنم

می شوم طوفان، به قلب عالم گل می زنم

موج بیتابم عنانداری نمی آید زمن

بی تأمل سینه بر دریای هایل می زنم

نیست از شوق رهایی بیقراریهای من

بهر مردن دست وپا چون مرغ بسمل می زنم

می زند بهر شکستن دل همان بر سینه سنگ

سنگ عالم را اگر بر شیشه دل می زنم

پی به عیش بی زوال تلخکامی برده ام

کاسه چون چشم تو در زهر هلاهل می زنم

زلف جوهر را به باد بی نیازی می دهد

این تغافلها که من بر تیغ قاتل می زنم

تیشه فولاد می گردد به قصد پای من

در طریق عشق هر گامی که غافل می زنم

بحرم اما جان برای خاکساران می دهم

بوسه در هر جنبشی برروی ساحل می زنم

وصل نتواند مرا صائب ز افغان بازداشت

چون جرس فریادها در پای محمل می زنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

چند روزی بر در صبر و تحمل می زنم

دست امیدی به دامان توکل می زنم

چند پاداش تنزل سرگرانی واکشم

بعد ازین من هم تغافل بر تغافل می زنم

در خور پروانه من نیست سوز هر چراغ

خویش را بر شعله آواز بلبل می زنم

چون ندارم دسترس بر طره طرار او

درگلستان شانه ای برزلف سنبل می زنم

سوختم از غصه صائب، بعد از ین چون بیغمان

می کشم جام شراب و خنده بر گل می زنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

چند روزی از در میخانه سروا می زنم

پشت دستی بر قدح، سنگی به مینا می زنم

چند در گرداب سرگردان بگردم چون حباب

می کشم چون موج میدان و به دریا می زنم

بر نمی تابد غبار کلفتم آغوش شهر

می شوم سیلاب و بر دامان صحرا می زنم

بلبلم اما می گلرنگ معشوق من است

قمریم اما نوا بر سرو مینا می زنم

خویش را مرغابیان اشک برمژگان زنند

من کجا مژگان به هم بهر تماشا می زنم

حسن او در دیده خورشید مژگان را گداخت

من همان از سادگی فال تماشا می زنم

شیشه ای کز غمزه خوبان دلش نازکترست

از جنون من دمبدم بر سنگ خارا می زنم

من که جان بخشی چو خضر شیشه دارم در بغل

خنده قهقه بر اعجاز مسیحا می زنم

می فتد هر روز در کارش شکست تازه ای

من ز سودای سر زلفی که سر وا می زنم

عمرها صائب به شهر عقل بودم کوچه بند

مدتی هم با غزالان سر به صحرا می زنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

مشت آبی بر رخ از اشک ندامت می زنم

نیش بیداری به چشم خواب غفلت می زنم

پیش ازان کز خواب سنگین توتیا گردد تنم

خار در چشم شکر خواب فراغت می زنم

کوثر و زمزم نشوید گرد عصیان مرا

خویش را چون موج بر دریای رحمت می زنم

از پریشان دیدنم خاطر گشته است

بر در این خانه چندی قفل حیرت می زنم

غوطه در خون می زنم از خارخار انتقام

گل اگر بر دشمن خود از عداوت می زنم

آهوی رم خورده ام، از پاس من غافل مشو

ناگهان بر دامن صحرای وحشت می زنم

می کنم در پرده پنهان داغ عالمسوز را

مهر بر بالای خورشید قیامت می زنم

ساده لوحی بین که چون شبنم درین بستانسرا

فال همچشمی به خورشید قیامت می زنم

روزگاری هر زه گردیدم درین عالم، بس است

مدتی هم زور بر بازوی عزلت می زنم

چند در دامانم آویزد غبار آرزو

آستین بر روی این گرد کدورت می زنم

چند هر ساعت برون آید به رنگی قطره ام

خویش را بر قلزم بیرنگ وحدت می زنم

می کنم سیراب اول همرهان خویش را

این نمک بر زخم خضر بی مروت می زنم

عاشق شهرت نیم صائب چو ماه و آفتاب

آستین بر شمع عالمسوز شهرت می زنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

شمع فانوسم که در پرده است اشک افشاندنم

از گرستن تر نگردد دامن پیراهنم

نیست شمعی در سرای من، ولی از سوز دل

می درخشد همچو چشم شیر شبها روزنم

دشمنان را می کنم از چرب نرمی سازگار

خار می گردد گل بی خار در پیراهنم

خون رحم آید به جوش از چشم شرم الود من

دست خالی می رود گلچین برون از گلشنم

تا گسستم رشته پیوند از زال جهان

سر برآورد از گریبان مسیحا سوزنم

بعد ایامی که گلها از سفر باز آمدند

چون نسیم صبحدم می باید از خود رفتنم

شوق اگر صائب چنین گردد گریبانگیرمن

می کند کوتاه دست خار را از دامنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

یوسفستان گشت دنیا از نظر پوشیدنم

یک گل بی خار شد عالم زدامن چیدنم

گرد دل می گشت بر گرد جهان گردیدنی

کرد مستغنی ز عالم گرد دل گردیدنم

دوری ره سرمه می کرد استخوانهای مرا

گر نمی آورد پایی در میان، لغزیدنم

داغ دارد شعله سرگرمیم خورشید را

هر سر ناخن هلالی شد ز سر خاریدنم

می گشایم در هوای رفتن آغوش وداع

نیست از غفلت چو گل در بوستان خندیدنم

گر به این تمکین مرا از خاک خواهی بر گرفت

بیقراریهای دل خواهد ز هم پاشیدنم

پیچ و تاب دل مرا آخر به زلف او رساند

این ره خوابیده شد کوتاه از پیچیدنم

می زنم برهم ز شوق نیستی بال نشاط

نیست بهر خرده جان چون شرر لرزیدنم

ذره نا چیزم اما از فروغ داغ عشق

آب می گردد به چشم آفتاب از دیدنم

بی دماغی باعث بیماری من گشته است

بیشتر سنگین شود بیماری از پرسیدنم

ظرف وصل او که دارد، کز نسیم مژده ای

تنگ شد بر آسمانها جای از بالیدنم

ان گرامی گوهرم صائب که در مصر وجود

پله میزان ید بیضا شد از سنجیدنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

خنده بر حال گرانباران دنیا می زنم

از سبکباری چو کف بر قلب دریا می زنم

بادبان کشتی من شهپر پروانه است

سینه بر دریای آتش بی محابا می زنم

تا چو سوزن رشته الفت گسستم از جهان

سر برون ازیک گریبان با مسیحا می زنم

ذره بیقدرم اما افسر خورشید را

گر گذارد بر سر من چرخ، سر وا می زنم

چون صدف تا دست بر بالای هم بنهاده ام

کاسه در آب گهر درعین دریا می زنم

می گشایم عقده های گریه خونین زدل

گربه ظاهر خنده خونین چو مینا می زنم

دست من گیرای گران تمکین که چون موج سراب

سالها شد قطره در دامان صحرا می زنم

از پریشان گردی نظاره صائب سوختم

بخیه حیرانیی بر چشم بینا می زنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

داغ عالمسوز برگ عیش گردد در دلم

شمع ماتم گریه شادی کند در محفلم

دست من پیش از لب خواهش چو گل وامی شود

درگره باشد چو شبنم آبروی سایلم

می کند در لامکان جولان دل آزاده ام

گربه ظاهر همچو سرو بوستان پا در گلم

از سماعم گرچه رنگین است بزم روزگار

نیست در طالع نثاری همچو رقص بسملم

حفظ آب رو بود بر من گواراتر زآب

دست رد بر سینه دریا گذارد ساحلم

گو نیارد هیچ کس صائب به خاک من چراغ

بس بود شمع مزار از دست و تیغ قاتلم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5010091
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث