به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

هرکه ادراک زلف و روی جانان را به هم

دید با صبح وطن شام غریبان را به هم

روزگاری بود با هم کفر و ایمان جنگ داشت

صلح داد آن زلف و عارض کفر و ایمان را به هم

چون کسی بندد به روی خود در فردوس را

پیش رویش چون گذارم چشم حیران را به هم

گر رقم یکدست باشد خامه فولاد را

چون نمی جوشد ز غیرت خون شهیدان را به هم

لنگر تمکین نمی گردد خزان را سنگ راه

لاله می بندد عبث با کوه دامان را به هم

زنده می سوزد برای مرده در هندوستان

دل نمی سوزد درین کشور عزیزان را به هم

از محبت نیست انجم رابه هم پیوستگی

چرخ می ساید زروی خشم دندان را به هم

سردمهری صائب اوراق خزان را لازم است

کی توان پیوست دلهای پریشان را به هم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

تاخط شیرنگ آورد از دو جانب سر به هم

می زند حسن سبک پرواز بال و پربه هم

خط ظالم کرد تسخیر لب میگون یار

تا لب خمیازه ما کی رسد دیگربه هم

خم به یک اندازه شد بازو دو ابروی تو

خوش قدر افتاده جنگ این دو زور آور به هم

در نگاه اولین کار دو عالم ساختند

می دهند اکنون دو چشم مست او ساغر به هم

مشکل است از هم جدا کردن دو فیل مست را

داد آخر عشق او ما وجنون را سربه هم

چند گویی حرف کفر و دین قدم درراه نه

کاین دو راه مختلف آخر گذارد سربه هم

نیست غیر از باد دستی عمر را شیرازه ای

مد احسان آورد اوراق این دفتر به هم

بسته شد از نوشخند او دهان شکوه ام

رخنه منقار طوطی آمد از شکربه هم

عالم آب است از پاس نفس غافل مشو

کز نسیمی می خورد بحر گران لنگر به هم

از حجاب عشق کوه قاف دارم در میان

گرچه در یک شیشه ام با آن پری پیکر به هم

روی آتشناک و چشم آسمان گونش ببین

گر ندیدی چشمه خورشید و نیلوفر به هم

بر نمی آید فلک با دل تپیدنهای من

قاف لرزد چون زند سیمرغ بال و پربه هم

ترک کی می کرد ابراهیم ادهم تاج را

جمع اگر می شد سر آزاده و افسر به هم

روح هیهات است پیوند بدن را نگسلد

نیست از دل التیام رشته و گوهر به هم

آن سپندم من که بر آتش زنم گر خویش را

می نهد از دود تلخم دیده را مجمر به هم

نیست صائب بر دل من از سیه بختی غبار

کی کشد آیینه روی خود ز خاکستر به هم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

 

ساده لوحان غافلند از الفت بیجای هم

می نهند از دوستی زنجیرها بر پای هم

صاف اگر باشد هوای بی غبار دوستی

حال دل را می توان دریافت از سیمای هم

روزیش چون شیر آماده است در مهد زمین

هرکه چون طفلان گذارد دست بر بالای هم

داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موج

وقت شورش برنمی دارند سر از پای هم

در نظرها چون سفال و سنگ گردیدند خوار

سخت رویان از شکست قیمت کالای هم

گرچه در پهلوی هم چون سبحه صد دانه اند

صد بیابان در میان دارند از دلهای هم

از نمک تجدید زخم کهنه هم می کنند

این نفاق آلودگان گردند اگر جویای هم

مایه افسوس را از جهل افزون می کنند

ساده لوحانی که می دزدند از دنیای هم

صائب از تن پروران یاری طمع کردن خطاست

اهل دل را نیست چون در عهد ما پروای هم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

معنی بسیار را از لفظ کم جان می دهم

بحر را در کاسه گرداب جولان می دهم

گوهر من خرقه ازدست صدف پوشیده است

تیغ بر سرم می خورم گوهر به دامان می دهم

کعبه را چون محمل لیلی به یک بانگ بلند

می کنم دیوانه و سر در بیابان می دهم

از گل بی خار جان خود چرا دارم دریغ؟

من که خار بی ادب را آب حیوان می دهم

تا مگر خوابی عزیزان را برانگیزد ز خواب

تن به زندان قضا چون ما کنعان می دهم

دانه دل سبز گردیدن ندارد، ورنه من

مدتی شد آبش از چاه زنخدان می دهم

مدتی شد صحبتم از نغمه عشرت تهی است

شیشه دل را به دست سنگ طفلان می دهم

برقم اما خرمن ماه است جولانگاه من

کی به دست هر خس و خاری گریبان می دهم؟

بس که دارم خط نو اصلاح او را در نظر

در میان خواب هم تصحیح قرآن می دهم

چشم من صائب به روی خط مشکین وا شده است

کی دل خود را به هر زلف پریشان می دهم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

می شود پرشور هروادی که مجنونش منم

وقت ملکی خوش که در صحرا وهامونش منم

از دم تیغ است پشت تیغ بی آزارتر

هرکه می گرداند از من روی ممنونش منم

می شود چون غنچه کار دل به خون خوردن تمام

نیست هرکس تشنه خون تشنه خونش منم

هرکه کرد ادراک من دریافت راز چرخ را

آسمان سر بسته مکتوبی است مضمونش منم

زاهل همت کم شود خمخانه گردون تهی

گر فلاطون رفت از عالم فلاطونش منم

عشق خوش دارد مرا بهر فریب دیگران

پیش پای ساده لوحی نعل وارونش منم

چارباغ عالم از طبع روانم تازه است

دجله و نیل و فرات ورود جیحونش منم

نیستم شرمنده حرفی چه جای بوسه ای

گرچه عمری شد اسیر لعل میگونش منم

می خورم دانسته بازی از فریب وعده اش

ورنه از پی بردگان نعل وارونش منم

ناله من می رسد صائب به آن عشرت سر

گربه ظاهر دور از بزم همایونش منم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

چند از غفلت به عیب دیگران گویاشوم

سرمه ای کو تا به عیب خویشتن بینا شوم

غیرتی کو تا ز خود آتش بر آرم چون چنار

تا به چند از بی بری بارچمن پیراشوم

چون کمان از خانه آرایی ندیدم حاصلی

وحشتی کو تا جدا از خود به منزلها شوم

از گرانجانان چو کوه قاف ایمن نیستم

گرنهان از دیده ها در خلوت عنقا شوم

همچو پیکان باشد از آتش کلید قفل من

غنچه گل نیستم کز هر نسیمی واشوم

دستگیری کن مرا ساقی به یک رطل گران

تا سبکبار از غم دنیا و مافیها شوم

ناتمامان چون مه نو یاد من خواهند کرد

از نظر روزی که چون خورشید ناپیدا شوم

سنگ طفلان است دامنگیر مجنون مرا

ورنه من هم می توانم سیل این صحراشوم

لنگری کو تا چو گوهر جمع سازم خویش را

چون حباب و موج تاکی خرج این دریا شوم

فکر شنبه تلخ دارد جمعه را بر کودکان

من چسان غافل به پیری از غم فردا شوم

می شمارد چرخ بی انصاف صبح کاذبم

گرزنور صدق روشن چون ید بیضا شوم

در گلستان که شبنم مهر از لب برنداشت

چون زر گل چند خرج خنده بیجاشوم

همچنان از خلق طعن خودنمایی می کشم

با زمین هموار اگر صائب چو نقش پا شوم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

سوختم چند از هوای نفس بی لنگر شوم

تا به کی چون خار و خس بازیچه صرصر شوم

از بلندی کم نگردد فیض من چون آفتاب

بیش گردد سایه ام چندان که بالاتر شوم

خودنمایی شیوه من نیست چون نادیدگان

از صدف بیرون نمی آیم اگر گوهر شوم

آفتاب بی زوال آسمان همتم

نیستم مه کز گدایی فربه و لاغر شوم

بی پرو بالی گلستانی است بر مرغ قفس

از چه زیر آسمان ممنون بال و پر شوم

چون غم عالم تواند کار برمن تنگ کرد

من که در هر ساغر می عالم دیگر شوم

قدردانی قطره را دریا کند در ظرف من

نیست کم ظرفی اگر بیخود به یک ساغر شوم

گر ز سنگینی غبار آیینه ام را بشکند

روی من باداسیه گرپیش روشنگر شوم

عاقبت چون قامتم را حلقه می سازد سپهر

به که صائب در جوانی حلقه آن در شوم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

گر ز دلتنگی لبی چون غنچه خندان می کنم

ترک سرزین رهگذر بر خویش آسان می کنم

سایلان از شرم احسان اب می گردند و من

می شوم آب از حیا با هر که احسان می کنم

تا چو عیسی دست خود از چرک دنیا شسته ام

دست در یک کاسه با خورشید تابان می کنم

تنگ ظرفی دستگاه عیش را سازد وسیع

هست تا یک قطره می در شیشه طوفان می کنم

گر چه خون در پیکرم ز افسردگی پژمرده است

پنجه در سر پنجه دریا چو مرجان می کنم

هر که از سنگین دلی خون می کند در کاسه ام

از دل خونگرم من لعل بدخشان می کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

چشم می پوشم نظر بر روی جانان می کنم

در وصال از دوربینی مشق هجران می کنم

دیده افسردگان گرمی ز آتش می برد

داغ را در رخنه های سینه پنهان می کنم

پنبه صبح وطن داغ مرا ناسور کرد

مرهم از خاکستر شام غریبان می کنم

حق آبی هرکه را بر من چشم من است

در کنار نیل یاد چاه کنعان می کنم

ذره ام اما زمن خورشید باشد در حساب

مورم اما حرف در کار سلیمان می کنم

سر بر آرند از گریبان در تماشا خلق و من

می برم سر در گریبان سیر بستان می کنم

اصفهان تا چند صائب سرمه در کارم کند

زین زمین حرف دشمن رو به کاشان می کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

قبله را تغییر ازان محراب ابرو می کنم

می روم با آستانش کار یکرو می کنم

می نویسم خط بیزاری به طرف عارضش

باطل السحری به کار نرگس او می کنم

عجز در درگاه استغنای او کاری نساخت

می فرستم آه گرمی را ویکرو می کنم

آیه نومیدی از چین جبینش خوانده ام

همتی یاران وداع آن سرکو می کنم

حسن را در شیوه کامل ساختن حق من است

چشم آهو را به تعلیمی سخنگو می کنم

می دهم جان در بهای حسن تا در پرده است

من گل این باغ را در غنچگی بو می کنم

چند با داغ جنون همکاسه باشم سوختم

مدتی صائب به درد بیغمی خو می کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5008624
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث