به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

داغ عالمسوز برگ عیش گردد در دلم

شمع ماتم گریه شادی کند در محفلم

دست من پیش از لب خواهش چو گل وامی شود

درگره باشد چو شبنم آبروی سایلم

می کند در لامکان جولان دل آزاده ام

گربه ظاهر همچو سرو بوستان پا در گلم

از سماعم گرچه رنگین است بزم روزگار

نیست در طالع نثاری همچو رقص بسملم

حفظ آب رو بود بر من گواراتر زآب

دست رد بر سینه دریا گذارد ساحلم

گو نیارد هیچ کس صائب به خاک من چراغ

بس بود شمع مزار از دست و تیغ قاتلم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

عافیت زان غمزه خونخوار می خواهد دلم

آب رحم از تیغ بی زنهار می خواهد دلم

راه حرفی پیش لعل یار می خواهد دلم

خلوتی در پرده اسرار می خواهد دلم

قصه سودای من دور و دراز افتاده است

کوچه راهی همچو زلف یارمی خواهد دلم

نیستم چون بلبلان قانع به گفت وگوی گل

باغ را در غنچه منقار می خواهد دلم

تا نگردیده است از خط تنگ وقت آن دهان

بوسه ای زان لعل شکربارمی خواهد دلم

مست و خواب آلود اگر گردد دچار من شبی

خون خود زان لعل گوهر بار می خواهد دلم

روی حرفم چون قلم بالوحهای ساده است

صحبت دیوانگان بسیارمی خواهد دلم

پیش همت از ادب دورست تکرار سؤال

هر دو عالم را ازو یکبارمی خواهد دلم

مرهم راحت مرا در خواب بیدردی فکند

کاو کاو نشتر آزار می خواهد دلم

ساده لوحی بین که با چندین نسیم پرده در

غنچه مستور ازین گلزار می خواهد دلم

وادی سر گشتگی دارد سراپا گشتنی

پایی از فولاد چون پرگار می خواهد دلم

دیده بیدار نتوان یافت درروی زمین

زین گرانخوابان دل بیدار می خواهد دلم

می کند تنگی قفس بر خنده سرشار من

کبک مستم، دامن کهسار می خواهد دلم

اختلاف کفر و دین از وحدتم بیگانه ساخت

رشته تسبیح از زنار می خواهد دلم

هیچ کس خون کباب از آتش سوزان نخواست

خونبهای دل ازان رخسار می خواهد دلم

نیست تاب چشم زخم آیینه های صاف را

چند روزی مرهم زنگار می خواهد دلم

سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام

لنگر از عمر سبکرفتار می خواهد دلم

توبه مستی و مخموری ندارد اعتبار

فرصتی از بهر استغنار می خواهد دلم

در رهی کز خار مجروح است پای آفتاب

سوزن عیسی برای خارمی خواهد دلم

در علاج درد من صائب مسیحا عاجزست

چاره درد خود از عطار می خواهد دلم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

با فقیری در سخاوت بی نظیر عالمم

چون دعا با دست خالی دستگیر عالمم

چون هما هر چند بی منت دهم دولت به خلق

بهر مشتی استخوان منت پذیرعالمم

خود فروشی پیشه من نیست چون بیمایگان

فارغ از رد و قبول و داروگیر عالمم

از سخنهایی که می آید به کار مردمان

تا به دیوان قیامت ناگزیر عالمم

گوش سنگین چمن پیر است مهر لب مرا

ورنه من از بلبلان خوش صفیرعالمم

پرده مردم دریدن نیست لایق، ورنه من

از صفای سینه آگاه از ضمیر عالمم

خواری دایم به است از عزت پا در رکاب

بی نیاز از اعتبار زود سیر عالمم

با جهان آب وگل دلبستگی نبود مرا

می توان چون مو بر آورد از خمیر عالمم

می نهند انگشت برحرفم خطاکاران همان

گرچه از افکار صائب بی نظیر عالمم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

 

سیر چشم فقرم از تحصیل دنیا فارغم

ابر سیرابم ز روی تلخ دریا فارغم

پیش پا دیدن نمی آید زمن چون گردباد

از خس و خاشاک اسن دامان صحرا فارغم

بی نیاز از خواب وخورکرده است حیرانی مرا

بیخودی کرده است از اندیشه جافارغم

ذکر او دارد زیاد دیگران غافل مرا

فکر او کرده است از سیر و تماشا فارغم

بیکسی روی مرا از مردمان گردانده است

درد بی درمان او دارد ز عیسی فارغم

چشم یکرنگی ندارم از دورنگان جهان

از ورق گرداندن گلهای رعنا فارغم

با وجود صد هنر بر عیب خود دارم نظر

بال طاوسی نمی گرداند از پا فارغم

برده شیرین کاری از دستم عنان اختیار

همچو فرهاد از شتاب کارفرما فارغم

بر نگردانم ورق چون دیده قربانیان

حیرت سرشار دارد از تماشافارغم

می برد بیطاقتی از بزم او بیرون مرا

چون سپند از دورباش مجلس آرا فارغم

مغز تا باشد به فکر پوست افتادن خطاست

صائب از اندیشه عقبی ز دنیا فارغم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

با زبان گندمین از بینوایی فارغم

خوشه ای دارم که از خرمن گدایی فارغم

موج را سر رشته وحدت زدریا نگسلد

بند بندم گر کند عشق از جدایی فارغم

جوهر من از دهان زخم گویا می شود

چون لب خاموش تیغ از خودستایی فارغم

کاسه لبریز دریا را نمی آرد به چشم

چشم پر خون، دارد از شبنم گدایی فارغم

بستر خار است بر دیوانه سختیهای عشق

سنگ طفلان کرده است از مومیایی فارغم

همت من سر فرو نارد به مقصدهای پست

از هدف عمری است چون تیر هوایی فارغم

نیست چون طاوس از هر پر در آتش نعل من

جغد بی بال و پرم، از خودنمایی فارغم

آفتاب از لعل غافل نیست در زندان سنگ

از تلاش رزق با بی دست و پایی فارغم

در بهشت عافیت افتاده ام، تا کرده است

پاس وقت خود ز پاس آشنایی فارغم

ازمسلمانان نمی داند اگر زاهد مرا

منت ایزد را ز کافر ماجرایی فارغم

چون نگاه وحشیان الفت نمی دانم که چیست

در میان مردمان از آشنایی فارغم

مشتری بسیار دارد چون گهر شد کم بها

از شکست خویشتن از ناروایی فارغم

خاکساری بس بود صائب مرا خاک مراد

بر در دو نان ز ننگ جبهه سایی فارغم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

خط نمی سازد طراوت زان سمن رخسار کم

آبروی گل نمی گردد ز قرب خارکم

شمع را از پرده شب گشت رعنایی فزون

نخوت جانان نشد از خط عنبربارکم

منقطع گردید آب خوشدلی از جویبار

هرکجا دیوانه شد در کوچه و بازار کم

عالم روشن به چشم من سیاه از توبه شد

ظلمت دل می شود هرچند ز استغنارکم

از علایق بیشتر کلفت گرانباران کشند

زحمت خارست بر پای سبکرفتار کم

ظلمت است از زندگانی قسمت پای چراغ

زیر پای خویش بیند دولت بیدار کم

می شود از تنگدستی نفس کجرو مستقیم

در ره باریک گردد پیچ وتاب مارکم

نیست از زخم زبان روشن ضمیران را گریز

خار و خس کم گردد از دامان دریابارکم

ظاهر آرایی است کز تعمیر باطن غافل است

رتبه گفتار هرکس باشد از کردارکم

از صلاح ظاهری بسیار کس گمره شدند

نیست در قطع ره دین سبحه از زنار کم

سایه دست نوازش بر سر آزادگان

درگرانی نیست از شمشیر لنگردارکم

حسن او در روزگار خط به حال خویش ماند

از خزان برگی نشد صائب ازین گلزار کم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

از دل چون سرمه خود میل آهی می کشم

خویش را در گوشه چشم سیاهی می کشم

از حجاب عشق صد زخم نمایان می خورم

تا ز چشم شرمگین او نگاهی می کشم

گرچه دارم چون گل از تخت سلیمان تکیه گاه

همچنان خمیازه بر طرف کلاهی می کشم

چون قفس مجموعه چاکی است سرتا پای من

بس که دست انداز مژگان سیاهی می کشم

تا در گلزار وحدت بر رخم واکرده اند

بوی ریحان بهشت از هر گیاهی می کشم

گرچه عمری شد که از عشق جنون افتاده ام

کار چون افتد به دعوی مد آهی می کشم

می کنم طومار شکریارانشا در ضمیر

گر به ظاهر از جفای دوست آهی می کشم

من حریف زهر چشم این حسودان نیستم

همچو یوسف خویش را در قعر چاهی می کشم

چون علم هر چند تنهایم درین آشوبگاه

با سر شوریده ناموس سپاهی می کشم

از تنور رزق تا قرصی برون می آورم

بیژنی گویا برون از قعر چاهی می کشم

گر چه ازدامان مطلب سعیم کوته است

مد آهی صائب از دل گاه گاهی می کشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

خار دیوارم که از برگ و نوا بی طالعم

از ثبات خویش در نشو و نما بی طالعم

با من غم دیده نه دلدار می سازد نه دل

من هم از بیگانه، هم از آشنا بی طالعم

سایه من گرچه می بخشد سعادت خلق را

کار چون با قسمت افتد چون هما بی طالعم

هرکه را از خاک بردارم، زندخاکم به چشم

در بساط آفرینش چون صبا بی طالعم

خانه آیینه دارد زنده دل نام مرا

چون سکندر گرچه ازآب بقا بی طالعم

داغ دارد چشم پاکم دامن آیینه را

حیرتی دارم که از خوبان چرا بی طالعم

منت بیگانگان از آشنایان خوشترست

منت ایزد را که من از آشنا بی طالعم

داغ دارد شانه را در موشکافی دفتم

در به دست آوردن زلف دو تا بی طالعم

می نمایم ره به خلق و می خورم بر سر لگد

در میان رهبران چون نقش پا بی طالعم

چون سویدا اگرچه راهی هست در هر دل مرا

همچو تخم خال از نشو و نما بی طالعم

راستی چون سرو صائب بی ثمر دارد مرا

من ز صدق خود درین بستانسرا بی طالعم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

با تجرد چون مسیح آزار سوزن می کشم

می کشد سرازگریبان زآنچه دامن می کشم

کوه آهن پیش ازین بر من سبک چون سایه بود

این زمان از سایه خود کوه آهن می کشم

می دود چون سایه دنبالم به جان بی نفس

از زلیخای جهان چندان که دامن می کشم

دانه در زیر زمین ایمن ز تیغ برق نیست

در خطر گاهی که من چون خوشه گردن می کشم

عاشق یکرنگ با گل زیر یک پیراهن است

از دل صد پاره خود ناز گلشن می کشم

تا چون موسی نور وحدت سرمه در چشمم کشید

از عصای خویش ناز نخل ایمن می کشم

می شود فواره آتش ز اشک آتشین

آستین چون موج شمع اگر بر چشم روشن می کشم

گوشه گیری چشم بد بسیار دارد در کمین

میل آهی هر نفس در چشم روزن می کشم

تنگ شد جای نفس بر من زچشم تنگ خلق

رشته خود را برون زین چشم سوزن می کشم

کشتی از بی لنگریها می رود در زیر بار

از سبک سنگی گرانی چون فلاخن می کشم

در گلستانی که یک نخل خزان دیده است خضر

از رعونت برزمین چون سرو دامن می کشم

هر که را آیینه بی رنگ است نمی داند که من

از دل روشن چه زین فیروزه گلشن می کشم

نیستم غافل زاحوال دل آزاران خویش

سنگ بهر کودکان شبها به دامن می کشم

در تلافی سینه پیش برق می سازم سپر

دانه ای چون مور اگر گاهی ز خرمن می کشم

جذبه دیوانه ای صائب داده است عشق

سنگ را بیرون ز آغوش فلاخن می کشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

رخت ازین دنیای پر وحشت به یک سومی کشم

خویش را در گوشه آن چشم جادو می کشم

می کند موج سرابش کار تیغ آبدار

در بیابانی که من گردن چو آهو می کشم

تا مگر مغزم به بوی آشنایی برخورد

عمرها شد چون صبا در گلستان بو می کشم

کوسر فردی که از عالم سبکبارم کند

کز دو سر دایم گرانی چون ترازو می کشم

تا شنیدم می شود از شکر، نعمتها زیاد

هر که رو گردان شد از من دست بررو می کشم

پیش ازین آهو به چشمم اعتبار سگ نداشت

این زمان نازسگ لیلی ز آهو می کشم

نیست تاب باز منت سرو آزاد مرا

دست بر دل می نهم، پا زین لب جو می کشم

از دل بی دست و پای خویش می گیرم خبر

دست اگر گاهی به زلف و کاکل او می کشم

چشم اگر افتد به مهر خامشی صائب مرا

حرف ازوبی پرده چون چشم سخنگومی کشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5008621
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث