به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

حنظل افلاک شکر بار باشد صبحدم

شاخ خشک کهکشان پربار باشد صبحدم

آفتاب فیض حق از رخ نقاب افکنده است

هر طرف چشم افکنی دیدار باشد صبحدم

می توان شب خرج کردن قلب روی اندود را

روز بازار دل بیدار باشد صبحدم

دست جمعی را که می لرزند در عرض دعا

آفتاب انگشتر زنهار باشد صبحدم

رحمت تقریب جوی کردگار بی نیاز

گوش بر آواز استغفار باشد صبحدم

ابروی دیده بیدار اشک حسرت است

وقت چشمی خوش که طوفان بار باشد صبحدم

رحمت حق مرهم کافور سامان می دهد

عاشقانی را که دل افگار باشد صبحدم

از گریبانش نسیم مصر سر بیرون کند

دیده هر کس که چون دستار باشد صبحدم

زود بر فتراک می بندد سر خورشید را

دام هر کس دیده بیدار باشد صبحدم

نافه آهوی شب را می شکافد تیغ مهر

آسمانها طبله عطار باشد صبحدم

دیده لبریز سرشک و سینه مالامال آه

کس به این سامان چرا بیکار باشد صبحدم

می تواند فیض برد از آفتاب لطف حق

هرکه چون صائب دلش بیدار باشد صبحدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

غوطه در آتش زدم از آب حیوان سر زدم

سنگ بر آیینه اقبال اسکندر زدم

جز در دولتسرای دل درین عبرت سرا

بانگ نومیدی برآمد هر در دیگر زدم

آن سپند کلفت آلودم در آتشگاه عشق

کز غبار سینه گل بر روزن مجمر زدم

تشنه دیدار بر گردد ز دریا خشک لب

نعل وارون بود هر جایی که بر کوثر زدم

اخگر افسرده من مرده خاکسترست

ورنه من بر آتش خود دامن محشر زدم

در نقاب تاک روی دختر زر شد کبود

بس که بیرحمانه سنگ توبه بر ساغر زدم

قفل وسواس خرد اوقات ضایع می کند

از جنون آتش به کلک و کاغذ و دفتر زدم

رشته پرواز من چون سبزه خوابیده بود

در هوای سرو او چندان که بال و پر زدم

کشت عالم دانه شوخی ندارد همچو من

آسمان جنبید بر خود از زمین تا سر زدم

در عقیق بی نیازی بود دریاهای فیض

ساغر خود را عبث بر چشمه کوثر زدم

هر قدر صائب ز پا انداخت دریا خیمه ام

چون حباب از ساده لوحی خیمه دیگر زدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

جامه ای می خواست دل بر قامت رعنای زخم

آخر آمد ناوک اوراست بر بالای زخم

در حریم سینه ام هر جا نفس پا می نهد

کاروان زخم افتاده است بر بالای زخم

خنده بیدردی است در آیین ماتم دوستان

می کشد آخر مرا این خنده بیجای زخم

غیر حرف شکوه مرهم نیارد بر زبان

ناوک او اگر زند انگشت بر لبهای زخم

می شود بر دست من هر داغ گردابی ز خون

آستین هر گه کشم بر چشم خونپالای زخم

گشته ام صائب خلاص از دستبرد بیغمی

تا کشیده تیغ او بر سینه ام طغرای زخم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

تا به زانو رفته پای من به گل از لای خم

پای رفتن نیست ازمیخانه ام چون پای خم

کرد حلاجی می وحدت سر منصور را

خشت بردارد می پرزور از بالای خم

رخنه دل از می صافی نمی آید بهم

می کنم اندود این ویرانه را از لای خم

از دل پر جوش نتوانم به بالین سر نهاد

نیست ممکن کف شود آسوده بر بالای خم

چون توانم باده گلرنگ را بی پرده دید

من که مستی می کنم از دیدن سیمای خم

گرزموج می به فرقم تیغ بارد چون حباب

نیست ممکن از سرم بیرون رود سودای خم

سفلگان در نعمت از منعم نمی آرند یاد

چون سبو خالی شد ازمی می شود جویای خم

دخل دریا ابر را در خرج می سازد دلیر

می کنم خالی به جرات شیشه را در پای خم

از دهان بسته باشد قفل روزی را کلید

پر برآید کوزه لب بسته از دریای خم

کیست عقل شیشه دل تا کوس دانایی زند

در خراباتی که افلاطون نگیرد جای خم

مذهب و مشرب به هم آمیختن حق من است

می فشانم گرد راه کعبه را در پای خم

می گشاید دفتر صبح قیامت آسمان

چون ز جوش باده آرد کف به لب دریای خم

شیشه نشکسته در پا گرچه کمتر می خلد

توبه نشکسته افزون می خلد در پای خم

گربه این عنوان می روشن تجلی می کند

همچو کوه طور می پاشد زهم اجزای خم

صیقل روح است صائب صحبت روشندلان

می توان رودید در آیینه سیمای خم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

داده ام دست ارادت با حنای لای خم

پای رفتن نیست از میخانه ام چون پای خم

بیت معمور خرابات است یارب کم مباد

تا قیامت خشتی از بنیاد پا بر جای خم

همت ساقی دو چندانم شراب لعل داد

گوهر عقلم اگر پامال شد در پای خم

با بزرگان یک طرف افتادن از عقل است دور

محتسب بیجاکمر بسته است در ایذای خم

تنگ ظرفی را چو مینا بر کنار طاق نه

کوه تمکین شو که در میخانه گیری جای خم

سر به گردون در نمی آرم زاستغنای عشق

همت دریاکشان را کی بود پروای خم

می توان از صورت هرکس به معنی راه برد

جوهر می را توان دریافت از سیمای خم

چند صائب همچو ساغر هرزه پروازی کنم

مدتی قصد اقامت می کنم در پای خم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

از دل گم گشته خود گر نشان می یافتم

یوسف خود را میان کاروان می یافتم

چشم من از نقش تا بر خامه نقاش بود

برگ عیش نوبهاران از خزان می یافتم

می توانستم به گرد خود حصاری ساختن

خاکساری همچو خود گردرجهان می یافتم

رشته پرواز من تا در کف تسلیم بود

در قفس دایم حضور آشیان می یافتم

بلبلان چون برگ گل از آشیان می ریختند

رخصت یک ناله گر از باغبان می یافتم

روزاول کاش خود را راست می کردم چو تیر

تا خلاصی از کشاکش چون کمان می یافتم

این زمان در کعبه چون سنگ نشانم بیخبر

من که فیض کعبه از سنگ نشان می یافتم

این زمان بیداریم خواب است، ورنه پیش ازین

دولت بیدار در خواب گران می یافتم

ناله تنهایی من باغ را دیوانه کرد

آه اگر هم ناله ای در بوستان می یافتم

گر نمی شد تنگ صائب خلق من ازروزگار

هم درین عالم بهشت جاودان می یافتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

شیشه لرزد بر خود از روز شراب غفلتم

از سبک مغزی گرانسنگ است خواب غفلتم

جست خون مرده از خواب گرانسنگ عدم

من ز بیدردی همان مست و خراب غفلتم

تیغ خورشید قیامت را کند دندانه دار

گرچنین بر روی هم بندد سحاب غفلتم

گردد از باد مخالف پله خوابش گران

چشم نرم افتاده است از بس حباب غفلتم

در زمان فیض خواب من گرانتر می شود

چون سگان از صبح باشد فتح باب غفلتم

بود از موی سفید امید بیداری مرا

بالش پرگشت آن هم بهر خواب غفلتم

گرچنین سنگین شود خواب از گرانجانی مرا

صبح محشر می شود صائب نقاب غفلتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

 

خال را سرمایه زلف پریشان یافتم

در سواد نقطه ای سی جزو قرآن یافتم

در سواد خال سیر زلف کردم مو بمو

مد بسم الله را در نقطه پنهان یافتم

ازدورنگی دست شستم بر لب بحر وجود

قطره را آیینه دار بحر عمان یافتم

موجه کثرت نشد دام ره وحدت مرا

باغ را در زیر بال عندلیبان یافتم

خویش را بر هم شکستم قبله حاجت شدم

کعبه را در بوته خار مغیلان یافتم

ترک جان کردم حیات جاودانم شد نصیب

در سراب ناامیدی آب حیوان یافتم

نوگلی را کز نسیم صبح می جستم خبر

پای در دامن کشیدم در گریبان یافتم

منت ایزد را که رنجم چون صبا ضایع نشد

عاقبت بویی ازان سیب زنخدان یافتم

سر فرو بردم به جیب خود برآوردم ز عرش

نه فلک را تکمه چاک گریبان یافتم

استخوانم توتیا و جسم زارم سرمه شد

تا ره حرفی به آن چشم سخندان یافتم

در قفس بردم به فکر او سری در زیر بال

چشم کردم باز خود را در گلستان یافتم

تا برون رفتم ز خود چشمم به روی دل فتاد

یوسف خود را عجب دست وگریبان یافتم

تیر باران ملامت سد راه من نشد

راه بیرون شد چو شیران در نیسان یافتم

از کشاکشهای گوناگون دلم شد شاخ شاخ

تا چو شانه ره در آن زلف پریشان یافتم

گریه دلهای شب آیینه ام را صاف کرد

نور بینش همچو شمع ازچشم گریان یافتم

وصل آن موی کمر آسان نمی آمد به دست

قطره خونی شدم تا این رگ کان یافتم

من که شادی مرگ می گردیدم از دشنام تلخ

از شکرخند توچندین شکرستان یافتم

سالها دنبال کردم این دل آواره را

عاقبت در گوشه چشم غزالان یافتم

در سواد زلف می گشتم به دل چشمم فتاد

آشنا رویی در آن شام غریبان یافتم

یک سر مو بر تن من بی نشاط عشق نیست

کاه این دیوار را چون برق خندان یافتم

شبنم من در کنار باغ مست خواب بود

رتبه معراج از خورشید تابان یافتم

شور دریای محبت شیخ دریادل حسین

کز حضور او حضور دل فراوان یافتم

صائب از خاک سیاه هند پوشیدم نظر

سرمه روشندلی را در صفاهان یافتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

برگ عیش بی خزان در بینوایی یافتم

آنچه می جستم ز شاهی در گدایی یافتم

خاکساری دانه را بال و پر نشوونماست

بال گردون سیر از بی دست وپایی یافتم

از دو عالم قطع کردم رشته پیوند را

تا به آن بیگانه پرور آشنایی یافتم

تا شدم چون سکه خوش نقش رو گردان زر

رو به هر مطلب که اوردم روایی یافتم

در شمار خلق بودم داشتم تارو به خلق

پشت کردم بر خلایق مقتدایی یافتم

می شمارم مهد آسایش دهان شیر را

تا ز قید عقل چون مجنون رهایی یافتم

گر شود عالم به چشم خلق از بستن سیاه

من ز راه چشم بستن روشنایی یافتم

تا به زانو پای من از پیروی فرسوده شد

تا میان رهنوردان پیشوایی یافتم

نیست امیدم به جنت کز قبول مردمان

مزد خود اینجا زطاعات ریایی یافتم

چون ز سنگ کودکان صائب کنم پهلوتهی

من که در سختی کشیدن مومیایی یافتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

آب حیوان من نهان در ظلمت شب دیده ام

نور بیداری همین در چشم کوکب دیده ام

گر بگویم خواب شیرین تلخ بر مردم شود

آنقدر فیضی که من در پرده شب دیده ام

لب که عقد اوست در افواه مردم سی و دو

در درون حقه اش سی ودو کوکب دیده ام

من که نتوانم سفیدی از سیاهی فرق کرد

شیشه گردون پر از جهل مرکب دیده ام

در گره چیزی ندارند این هوسناکان پوچ

رشته امیدها را رشته تب دیده ام

پای لغز صد هزاران عاشق لب تشنه است

چاه سیمینی که من در سیب غبغب دیده ام

جمله افاق جهان راقطع با سر کرده ام

تا چو ماه از مهر جام خود لبالب دیده ام

مهرتابان چون چراغ روز باشد پیش او

آفتابی را که من در پرده شب دیده ام

جای آرام و قرار از کوته اندیشان شده است

ورنه من روی زمین را پشت مرکب دیده ام

چون به تلخی نگذرانم روزگار خویش را

من که نوش خلق را در نیش عقرب دیده ام

به که مهر خامشی بر لب زنم اظهار را

من که صائب قتل خود در عرض مطلب دیده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5008626
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث