به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شیوه های یوسف از اخوان دنیا می کشم

ناز یکرنگان ازین گلهای رعنا می کشم

استخوان بختیان چرخ را سازد غبار

آنچه من از بار غم در عشق تنها می کشم

بر فنای زنگ و بو بسیار می لرزد دلم

شبنم خود را ازین گلزار بالامی کشم

زندگانی گرچه چون موج است از دریا مرا

تیغ از هر جنبشی بر روی دریا می کشم

آتش گم کرده راهان محبت می شود

در بیابان طلب خاری که از پا می کشم

گربه جرم پاکدامانی به زندانم کنند

همچو یوسف دامن از دست زلیخا می کشم

گوشه گیری کشتی نوح است طوفان دیده را

دامن دل را برون از دست دنیا می کشم

موشکافیها حواسم راپریشان کرده است

از تغافل پرده ای بر چشم بینا می کشم

سرمه می سازد نفس را گرمی صحرای حشر

از جگر امروز آه از بهر فردا می کشم

چشم بیمارم، ز بیماری ندارم شکوه ای

تلخی مرگ از دم جان بخش عیسی می کشم

میخورد خون تیغ جوهر دار در بند نیام

از سواد شهر رخت خود به صحرا می کشم

می کشم چون موج تیغ خود ز ساحل برفسان

گاه گاهی عنان از دست دریا می کشم

از لطافت خار پای دل نمی آید به چشم

ورنه سوزن از گریبان مسیحا می کشم

از گزند چشم زخم عقل ایمن نیستم

بررخ خود همچو مجنون نیل سودا می کشم

شیشه از گردنکشی در پای ساغر سرنهاد

من همان از سادگی چو مینا می کشم

استخوانم صائب از داغ غریبی سرمه شد

خوی رادر گوشه آن چشم شهلا می کشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

پرده از حسن عمل بر دامن تر می کشم

چون صدف دامان تر در آب گوهر می کشم

مهر گل را بر گلاب انداختن کا رمن است

ناز آن لبهای میگون را ز ساغر می کشم

راهرو را در قفا دیدن دلیل کاملی است

انتظار خویش در دامان محشر می کشم

من که چون خورشید افسر کرده ام از موی خویش

کافرم گر یک سر مو ناز افسر می کشم

عشق را غیرت به کامم زهر قاتل کرده است

تلخی مردن ازین تریاک اکبر می کشم

گر زند پیش عقیق آبدارش موج لاف

پنجه خونین به روی آب کوثر می کشم

جذبه ای دارم که گر مانع نگردد شرم عشق

شعله را بیرون ز آغوش سمندر می کشم

تن پرستی می کنم چندان که جان فربه شود

جان چو فربه گشت، دست از جسم لاغر می کشم

زلف او از بار دل بر خاک افتاده است و من

از تهید ستی دل از دست صنوبر می کشم

صائب از رضوان کسی ترخنده تا کی وا کشد

چشم اشک آلود را بر روی کوثر می کشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

خاک صحرای جنون در چشم گریان می کشم

ناز سرو از گردباد این بیابان می کشم

دور باش حسن را با پاک چشمان کار نیست

از حجاب خویشتن در وصل هجران می کشم

نیست خون مرده لایق چنگل شهباز را

پای خواب آلود از خارمغیلان می کشم

از کنار عرصه می گویند بازی خوشترست

خویش را در رخنه دیوار نسیان می کشم

چون صدف در پرده غیب است دایم رزق من

در کنار بحر ناز ابر نیسان می کشم

می کنم از زخم تیغش شکوه پیش بیدلان

پنجه خونین به روی آب حیوان می کشم

نیست مور قانع من در پی تن پروری

منت پای ملخ بهر سلیمان می کشم

نیست از بی دست و پایی گر نمی آیم به خود

بهر برگشتن به کوی یار میدان می کشم

عاقلان دیوار زندان رخنه می سازند و من

نقش یوسف بر در و دیوار زندان می کشم

می شود بر دیده خونبار من عالم سیاه

از دل صد پاره تا آهی بسامان می کشم

نیست صائب بهر دنیا آه دردآلود من

بر سواد آفرینش خط بطلان می کشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

سرو چون با آن قد استاده می آید به چشم

سایه در زیر پا افتاده می آید به چشم

پرده جوهر بود آیینه های صیقلی

با وجود خط عذارش ساده می آید به چشم

در سر کوی تو خورشید از شفق هر صبح و شام

بسمل در خاک و خون افتاده می آید به چشم

دیده ای کز اشک خون آلود مالامال نیست

چون نگین دان نگین افتاده می آید به چشم

دارد از بی حاصلی در باطن خود صد گره

سرو در ظاهر اگر آزاده می آید به چشم

دیده هر کس که حیوان نیست در بحر وجود

کشتی از دست لنگر داده می آید به چشم

گرم جولانتر بود از سایه بال هما

دولت دنیا اگر استاده می آید به چشم

باده خون دل بود در دیده غم دیدگان

بیغمان را خون دل چون باده می آید به چشم

بس که گردون سیه دل تلخ رو افتاده است

صبح خندانش در نگشاده می آید به چشم

عزم صادق بی نیازست از دلیل ورهنما

سیل را در قطع ره کی جاده می آید به چشم

هرکه را صائب بلند افتاده جولان خیال

آسمان در پیش پا افتاده می آید به چشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

تا به کی بار دل از گردون بی حاصل کشم

استخوانم توتیا شد، چند بار دل کشم

هستی موهوم ما موج سرابی بیش نیست

به که بر لوح وجود خود خط باطل کشم

صحبت من در نمی گیرد به کاهل مشربان

هر نفس چون بحر، دامن از کف ساحل کشم

تا کمر دل در غبار جسم پنهان گشته است

کو چنان دستی که این آیینه را از گل کشم

خار صحرای ملامت خون خودرا می خورد

پای آسایش اگر در دامن منزل کشم

آتشین رخساره ای در چاشنی دارد سپند

با کدام امید من آواز در محفل کشم

من که دیدم بارها از رخنه دل کعبه را

خاک در چشمم اگر دست از رکاب دل کشم

صائب از سودای زلفش دست رغبت می کشم

تا به کی دررشته جان عقده مشکل کشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

 

تیغ کوه همتم دامن ز صحرا می کشم

می روم تا اوج استغنا، دگر وا می کشم

دست از مشاطه در نازک ادایی برده ام

سایه از مژگان برآن زلف چلیپا می کشم

در قناعت از صدف کمتر چرا باشد کسی

می ربایم قطره ای و سر به دریا می کشم

در پناه اهل عزلت می گریزم چند گاه

پرده ای بر روی خود از بال عنقا می کشم

ای سموم بی مروت شعله ای از دل برآر

جاده جوی خون شد از بس خاراز پا می کشم

تا دهن بازست چون پیمانه می نوشم شراب

چون سبو تادست بر تن هست صهبا می کشم

می زنم هر دم به دل نقش امید تازه ای

خامه ای در دست دارم نقش عنقا می کشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

تا به کی بر دل زغیرت زخم پنهانی خورم

باتو یاران می خورند و من پشیمانی خورم

نیست ممکن تازه رو گردد سفال خشک من

زان لب نو خط اگر صهبای ریحانی خورم

گرچه پیش افتاده ام درراه شوق از برق و باد

همچنان از همراهان نیش گرانجانی خورم

از شکر چشم سفید مصر درراه من است

چند گرد کاروان چون ماه کنعانی خورم

من که عالمگیر می گردم ز طوفان چون تنور

در دهانم خاک اگر نان تن آسانی خورم

تشنه مرگم به عنوانی که چون آب خمار

زخم شمشیر شهادت را به آسانی خورم

می کنم در کار ساحل این کهن تابوت را

تا به کی سیلی درین دریای طوفانی خورم

در دماغ تیره من مایه سودا شود

لقمه خورشید اگر چون شام ظلمانی خورم

من که هر جا می روم چون مور رزقم با من است

روزی خود را چه از خوان سلیمانی خورم

سینه من نیست خالی ازگهر تا چون صدف

در سخاوت روی دست ابرنیسانی خورم

بر ندارد سر زبالین دیده حیران من

گر زهرمژگان خدنگی همچو قربانی خورم

من که شمشیر از برای نفس می زنم

صائب از غفلت چرا نان مسلمانی خورم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

دل به رغبت چون نمالد خط خوبان را به چشم

جامه کعبه است دود آتش پرستان را به چشم

بوی پیراهن غبار از دیده یعقوب برد

بازگشتی هست حسن پاکدامان رابه چشم

عمر جاویدان به چشمش سبزه خوابیده ای است

هرکه آورده است آن سرو خرامان را به چشم

از غبار کوی جانان دیده رغبت مپوش

مردمی کن جای ده زنهار مهمان را به چشم

از دهان تنگ او دل برنمی دارد نمک

ورنه خالی می کند داغم نمکدان را به چشم

کوته است از میوه فردوس دست آسیب را

گرد خط به می کند سیب زنخدان را به چشم

از تهی چشمی است سنجیدن ترا باآفتاب

گوهرو سنگ است یکسان هر دو میزان را به چشم

گر چنین خواهد به خشکی بست کشتی اسمان

ابر می گردد شب آدینه مستان را به چشم

عاشقان را جامه ناموس نتواند نهفت

می توان در پرده شب یافت شیران را به چشم

سیر چشمان قناعت را غرور دیگرست

مور این وادی نمی آرد سلیمان را به چشم

یک نظر رخسار او رادید و مدتها گذشت

آب می گردد همان خورشید تابان را به چشم

نعل هرکس را که شوق کعبه در آتش گذاشت

جای چون مژگان دهد خارمغیلان را به چشم

بحر نتوانست شستن رنگ خون از چهره اش

تا که مالیده است یارب دست مرجان رابه چشم

دیده را از روی خوبان نیست سیری ورنه من

می کنم سیراب ریگ این بیابان را به چشم

چون صدف با آبروی خود قناعت کن که نیست

قطره ای آب مروت ابر احسان را به چشم

سرو سیم اندام من تا در گلستان جلوه کرد

شاخ گل شد میل آتش عندلیبان را به چشم

غیرت بلبل مگر صائب سپرداری کند

ورنه شبنم می خورد گلهای خندان را به چشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

گر فروغ مهر تابان آب می آرد به چشم

روی آتشناک او خوناب می آرد به چشم

بیقرار گل نپردازد به اوراق خزان

مهر و مه را کی دل بیتاب می آرد به چشم

گردش چشم تو گردون را کند زیروزبر

کشتی مار ا کی این گرداب می آرد به چشم

از شکر خند تو می ریزد نمک در چشم خواب

گر چه صبح نوبهاران خواب می آرد به چشم

پیش ابروی تو می بوسد زمین نه آسمان

سجده ما را کی این محراب می آرد به چشم

صرف گردد باده ممزوج در پیمانه ات

بس که رخسارت قدح را آب می آرد به چشم

اشتیاق بوسه لعل لب میگون تو

جام خالی راشراب ناب می آرد به چشم

مگسل از ما ناتوانان کز برای مصلحت

رشته را هم گوهر سیراب می آرد به چشم

دور باش پاکی دامان ان آیینه رو

اشک را لرزانتر از سیماب می آرد به چشم

شعله بیمایه می پیچد به هر خار و خسی

کی پر پروانه را مهتاب می آرد به چشم

بس که خوار وزار شد در روزگار حسن تو

دیدن خورشید تابان آب می آرد به چشم

هر که را صائب دل از ترک علایق گرم شد

کی سمور و قاقم و سنجاب می آرد به چشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

بیغمان را دود دل ابر بهار آید به چشم

سینه پرداغ عاشق لاله زار آید به چشم

بی تامل کمتر از قطره است بحر بیکنار

با تامل قطره بحر بیکنار آید به چشم

عارفان زنده دل را بر سر دلمردگان

طره زر تار چون شمع مزار آید به چشم

بیجگر را هر سر خاری است تیغ آبدار

پردلان را تیغ بی زنهار خارآید به چشم

با وجود جسم خاکی دیدن حق مشکل است

چون نشیند این غبار آن شهسوار آید به چشم

ترک دعوی کن که پیش مردم بالغ نظر

داربا منصور طفل نی سوار آید به چشم

سینه چون پر رخنه شد از آه، می گردد زره

دل دو نیم از درد چون شد ذوالفقار آید به چشم

صاحب هیبت ضعیفان می شوند از اتفاق

چون به هم پیوسته گردد ذوالفقار آید به چشم

بس که شد در روزگار حسن او خورشید خوار

اشک گرم از دیدنش بی اختیار آید به چشم

روی زرین را بهار بی خزان در پرده است

گرچه در ظاهر خزان بی بهار آید به چشم

خط نگردد گر جواهر سرمه نظارگی

نیست ممکن از لطافت آن عذار آید به چشم

در سر کویی که خورشید ست یک خونین جگر

نیست ممکن صائب بی اعتبار آید به چشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5009691
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث