به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نه از خامی در آتش ناله و فریاد می کردم

ازین دولت جدا افتادگان را یاد می کردم

نمی گردید اگر ذوق گرفتاری عنانگیرم

ز وحشت خون عالم در دل صیاد می کردم

اگر چون خضر این روز سیه را پیش می دیدم

سکندر را به آب زندگی ارشاد می کردم

نمی لرزید از باد فنا بر خود چراغ من

گر از دلهای روشن همت استمداد می کردم

نمی دادم به چنگ عشق آتشدست اگر دل را

من عاجز چه با این بیضه فولاد می کردم

ره بی منتهای عشق کوتاهی نمی داند

وگرنه حلقه ها در گوش برق و باد می کردم

کنون از صید پهلو می کنم خالی خوشا روزی

که خاطر را به نقش پای آهو شاد می کردم

اگر می بود در دل رحمی آن سلطان خوبان را

چرا در دادخواهی اینقدر بیداد می کردم

نمی پاشید از خمیازه من تار و پود من

خمارآلودگان را گر به می امداد می کردم

گر از قید خودی آزاد می گشتم به شکر آن

هزاران بنده از قید فرنگ آزاد می کردم

دل شیرین غبار آلود غیرت می شود صائب

و گرنه پنجه ای در پنجه فریاد می کردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

اگر بی پرده در گلزار افغان ساز می کردم

زر گل را سپند شعله آواز می کردم

نکردم روترش از سرزنش در عاشقی هرگز

زبان چون شمع دایم در دهان گاز می کردم

کنون از سایه خود می کنم وحشت خوش آن جرات

که پیش پای شاهین سینه پاانداز می کردم

نبود از بیقراری ناله من در دل آتش

که دورافتادگان را چون سپند آواز می کردم

چو ماه نو به زیر تیغ در نشو و نما بودم

به ناخن تا گره از کار مردم باز می کردم

ز هر خاک سیه فیض جواهر سرمه می بردم

در آن فرصت که من آیینه را پرداز می کردم

کنون نی می کند در ناخنم مخمل خوشاروزی

که بر روی زمین خشک خواب ناز می کردم

نمی گردید دامنگیر من گر ناله بلبل

سبک چون رنگ ازین بستانسرا پرواز می کردم

اگر ذوق گرفتاری نمی شد خضر راه من

به امید چه من از آشیان پرواز می کردم

نمی آمد اگر صائب به دستم دامن شبها

من عاجز به دامان که دست انداز می کردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

اگر می داشتم بال و پری پرواز می کردم

درین بستانسرا دیوان محشر باز می کردم

اگر می بود دامان شب زلفش به دست من

حدیث درد بی انجام خود آغاز می کردم

نسیم صبح از نامحرمان بود این گلستان را

در ایامی که من بند قبایش باز می کردم

سپند شوخ چشم از دور دستی داشت بر آتش

در آن محفل که من قانون صحبت ساز می کردم

حیا در پرده بیگانگی می خورد خون خود

که آهوی ترا من شیرگیر ناز می کردم

نسیم بی ادب زنجیر می خایید در عهدی

که من در زلف او چون شانه دست انداز می کردم

نمی زد آب اگر بر آتش من سردی عالم

چه دلها را کباب از شعله آواز می کردم

اگر روی دلی از پرتو خورشید می دیدم

سبک چون رنگ ازین بستانسرا پرواز می کردم

اگر می بود درد عشق صائب کارفرمایم

جهان را گلشن از کلک سخن پرداز می کردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

نظر را تا چراغ گوشه محراب خود کردم

تماشای فروغ گوهر نایاب خود کردم

چه سازد با دل دریا کش من تلخی عالم

مکرر بحر را در کاسه گرداب خود کردم

ندارد خواب عاشق ورنه من افسانه عالم

به کار چشم بیدار و دل بیخواب خود کردم

از آن است تاج شاهان پایتخت اعتبار من

که از دریا قناعت چون گهر با آب خود کردم

ز خواب مرگ چون نبود مرا امید بیداری

که من در روزگار زندگانی خواب خود کردم

خودی پیچیده بود از قبله حق روی من صائب

نمازم رد نشد تا پشت بر محراب خود کردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

زغفلت عمر خود را چون قلم صرف سخن کردم

ندید از برق نی ظلمی که من بر خویشتن کردم

اگر می بود در دل آفتاب روشنی می شد

دم گرمی که من چون شمع صرف انجمن کردم

زدم پای سلامت آنقدر بر سنگ از غیرت

که هر جا سنگلاخی بود رنگین چون یمن کردم

اگر بر کوهکن شد نرم کوه بیستون تنها

زبرق تیشه چندین سنگدل را نرم من کردم

دماغ بوشناسان می برد بو کز دم مشکین

چو خونها در دل رعنا غزالان ختن کردم

شکرا ز تلخرویی می کند در ناخن من نی

چو طوطی تا دهان خویش شیرین از سخن کردم

ز پیه گرگ روشن ساختند اخوان چراغ من

اگر چه دیده ها روشن ز بوی پیرهن کردم

به سیم قلب بار کاروان شد ماه کنعانم

غلط کردم اقامت در ته چاه وطن کردم

نیامد غنچه ای را دل به درد از ناله های من

چو بلبل گر چه از افغان قیامت در چمن کردم

مرا سازد سخن گر زنده جاوید جا دارد

که من از خامه جان بخش ایجاد سخن کردم

به همت تا حجاب بال و پر را سوختم صائب

سر از یک پیرهن بیرون به شمع انجمن کردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

نخوردم نیش خاری تا وداع رنگ و بو کردم

ز شر ایمن شدم تا خیرباد آرزو کردم

برو ای خرقه تقوی هوایی گیر از دوشم

که من دوش و بر خود وقف مینا و سبو کردم

مبادا بخیه هشیاریم بر روی کار افتد

گریبان چاکی خمیازه را از می رفو کردم

نمی دانم چه خواهم کرد با دشنام تلخ او

برآمد خون ز چشمم تا به زهر چشم خو کردم

کجا افتادی ای دردانه مقصود از دستم

که من با سیل خون این خاکدان را ریگ شو کردم

چو سرمه پرده پرده بر سواد چشم او گشتم

چو شانه در سر زلفش تصرف موبمو کردم

چو مرجان سرخ رو از آبروی همت خویشم

نه چون گوهر به آب چشمه نیسان وضو کردم

درین گلشن نکردم در رعایت هیچ تقصیری

ز اشک تاک دایم آب در پای کدو کردم

سراسر حاصل جنت به یک جو برنمی گیرم

نگه را دانه خور از روی گندم گون او کردم

ز بخت سبز خود در زیر بار منتم صائب

چو طوطی از سخن تسخیر آن آیینه رو کردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

گر چه بی ثمر مانند سرو و بید و شمشادم

زسنگ کودکان آسوده از پیوند آزادم

خوشا صیدی که داند کیست صیادش من آن صیدم

که از ذوق گرفتاری ندانم کیست صیادم

ز گفت و گوی سرد ناصحان برخود نمی لرزم

که از سنگ ملامت عشق افکنده است بنیادم

اگر چه خویش را گم کردم از نسیان پیریها

به این شادم که ایام جوانی رفت از یادم

در اصلاحم عبث اوقات ضایع می کند گردون

من آن طفلم که از شوخی معلم کرد آزادم

چه تهمت بر فلک بندم چرا از دیگران نالم

که من در پیچ و تاب از جوهر خود همچو فولادم

ز بیکاری نمی آیم به کار هیچ کس صائب

نمی دانم چه حکمت بود ایزد را در ایجادم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

به رغبت نقد جان به یار سیمبر دارم

ازین سودا پشیمان نیستم چون زر به زر دادم

نشد شایسته رخسار پاکش گر چه چندین ره

به خورشید درخشان شستشوی چشم تر دادم

ز خجلت برنیارم سر چون شاخ بی ثمر گر چه

ز هر کس سنگ خوردم در تلافی من ثمر دادم

ز طوفان می کند رقص روانی بادبان من

عنان کشتی خود تا به دریای خطر دادم

اگر چون نیشکر سنگین دلان در هم شکستندم

نگفتم حرف تلخی در تلافی من شکر دادم

نوا پرداز شد مرغ سحر از هایهوی من

به نی من در میان ناله پردازان کمر دادم

عنانداری نمی آمد ز من سیل بهاران را

دل دیوانه را در کوچه و بازار سر دادم

به خون چون تیشه شیرین کردن چرخ آخر دهانم را

چه حاصل زین که من چون کوهکن داد هنر دادم

ز هر نیشی مرا سر چشمه نوشی است در طالع

نه از عجزست گر من تن به زخم نیشتر دادم

فرو رفتم چنان در خویشتن از خرده بینی ها

که از راز شرر در سینه خارا خبر دادم

دهن وا کرد چون سوفار در خون خوردنم صائب

به هر کس چون خدنگ آهنین دل بال و پر دادم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

به ناکامی ز خاک آستانت دردسر بردم

دعای طاق ابرویت به محراب دگر بردم

درین مدت که عمر من سرآمد در نظر بازی

چه از خورشید خسارت بغیر از چشم تر بردم

به کوته دستی من خون اگر گریند جا دارد

که من دست تهی چون بهله زان موی کمر بردم

مرا زیبد به سربازان عالم گردن افرازی

که گوی دل زچوگان خم زلفت بدر بردم

برهمن گرمرا سوزد به صندل جای آن دارد

که بر پای صنم تا جبهه سودم دردسر بردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

غبار هستی خود سرمه چشم فنا کردم

کفی خاکستر افسرده در کار صبا کردم

نمی سوزم اگر برق اجل در خرمنم افتد

که من در خوشگی از کاه گندم را جدا کردم

ز فوت وقت اگر در خون نشینم جای آن دارد

که از کف دامن پیراهن یوسف رها کردم

به آب روی همت خاک را زر می توان کردن

غلط کردم که عمر خویش صرف کیمیا کردم

سرانگشت ندامت چون نگرید خون به حال من

مکرر دامن دولت به دست آمد رها کردم

دل چرخ از غبار خاطر من چون نیندیشد

مکرر آفتابش را چراغ آسیا کردم

چه مرغم من که از اندازه پرواز خود گویم

چو برگ گاه پروازی به بال کهربا کردم

به اکسیر قناعت خون آهو مشک می گردد

به خون دل من این تحقیق در چین ختا کردم

زپیغام من مشتاق پهلو می کنی خالی

سزای من که مکتوب ترا بن قبا کردم

چرا صائب نباشد آسمان زیر نگین من

سخن خورشید شد تا مدح شاه اولیا کردم

نمی آید به کوشش دامن روزی به کف صائب

و گرنه من تردد بیشتر از آسیا کردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007904
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث