به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به پای خفته دایم حرف از شبگیر می گفتم

ز آزادی سخن در حلقه زنجیر می گفتم

نشد قسمت درین عالم مرا یک چشم بیداری

همان در خواب، خواب دیده را تعبیر می گفتم

من آن روزی که در آوارگی ثابت قدم بودم

ز وحشت ناف آهو را دهان شیر می گفتم

در آن فرصت که چشم عاقبت بین داشت بینایی

گل بی خار را من خار دامنگیر می گفتم

من آن روزی که برگ شادمانی داشتم چون گل

بهار خنده رو را غنچه تصویر می گفتم

هنوزم از دهان چون صبح بوی شیر می آمد

که چون خورشید مطلعهای عالمگیر می گفتم

غبارآلود می آمد سخن بر لب مرا صائب

اگر گاهی به سهو افسانه تعمیر می گفتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

 

زبیتابی عنان خواهش دل را چسان پیچم

که من چون تاب می خواهم بر آن موی میان پیچم

چنان گستاخ گشتم چون نسیم از پاکدامانی

که دست شاخ گل را در حضور باغبان پیچم

اگر چون قطره شبنم کند از گل مرا بستر

چو مو بر روی آتش دور از آن نازک میان پیچم

حدیث روی او در پرده خورشید و مه گویم

زبیم چشم بد گل را در اوراق خزان پیچم

بهشت نسیه دارد مشتری بسیار چون زاهد

به نقد امروز در دامان آن سرو روان پیچم

به جرم خنده ای کز من نصیب دیگران گردد

درین بستانسرا تا کی به خود چون زعفران پیچم

ندارم چون همای سخت جان اندیشه روزی

که گردد نرمتر از مغز اگر براستخوان پیچم

اگر از قهرمان عشق یابم سایه دستی

بساط هر دو عالم را بهم در یک زمان پیچم

نسوزد زین گلستان غنچه ای را دل به من صائب

تمام عمر اگر بر خویش چون آب روان پیچم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

نه آن جنسم که در قحط خریدار از بها افتم

همان خورشید تابانم اگر در زیر پا افتم

به ذوق ناله من آسمان مستانه می رقصد

جهان ماتم سرا گردد اگر من از نوا افتم

درین دریای پرآشوب پنداری حبابم من

که در هر گردش چشمی به گرداب فنا افتم

چو آتش صاف از قید علایق کرده ام خود را

نگیرد نقش پهلویم اگر بر بوریا افتم

خبر از خود ندارم چون سپند از بیقراریها

نمی دانم کجا خیزم نمی دانم کجا افتم

نیفتم از صدا گر صد شکستم بر شکست آید

نیم چینی که از اندک شکستی از صدا افتم

عنان اختیار از دست چون برگ خزان دادم

چو برق وباد خاکم می دواند تا کجا افتم

ز من چون پرتو خورشید ناسازی نمی آید

اگر خاری به دامانم درآویزد ز پا افتم

تلاش مسند عزت ندارم چون گرانجانان

عزیزم هر کجا چون سایه بال هما افتم

گشایش نیست در پیشانی تخم امید من

گره در کار آب افتد اگر در آسیا افتم

پی تحصیل روزی دست و پایی می زنم صائب

نمی روید زر از جیبم که چون گل برقفا افتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

به یاد آتشین رخساره ای در انجمن رفتم

به پای شمع افتادم چو اشک از خویشتن رفتم

نشد قسمت کز آن آهوی وحشی نقش پا یابم

به بویش گر چه صد نوبت به صحرای ختن رفتم

به نزدیکی مشو از مکر یوسف طلعتان ایمن

که من با داغ حرمان از ته یک پیرهن رفتم

چه صورت دارد از تنگی توان دیدن دهانش را

که من خود را ندیدم تا به فکر آن رهن رفتم

تمام از گردش چشم تو شد کار من ای ساقی

زدست من بگیر این جام را کز خویشتن رفتم

زهمراهان کسی نگرفت شمعی پیش راه من

به برق تیشه زین ظلمت برون چون کوهکن رفتم

گل از من رنگ و بلبل داشت آهنگ از نوای من

نماند از حسن و عشق آثار تا من از چمن رفتم

به بوی پیرهن نتوان مرا از خود برآوردن

که من در ساعت سنگین به این بیت الحزن رفتم

ز ذرات جهان نگسست چون خورشید فیض من

به ظاهر چند روزی گر چه در ابر کفن رفتم

در اقلیم تجرد پادشاه وقت خود بودم

نمی دانم چه کردم تا به زندان بدن رفتم

به عمر جاودان باز آمدن صورت نمی بندد

ره دوری که یک مژگان زدن بی خویشتن رفتم

گریبان سخن صائب به دست آسان می آید

دلم شق چون قلم شد بس که دنبال سخن رفتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

 

در آن شبها که از یاد تو ساغر بود در دستم

ز هر ناخن هلال عید دیگر بود در دستم

ز طوفان حوادث زان نکردن دست و پا را گم

که از رطل گران پیوسته لنگر بود در دستم

به اشک تلخ قانع گشته ام صورت نمی بندد

از آن دریا که دایم عقد گوهر بود در دستم

دو عالم چون سلیمان بود در زیر نگین من

درین میخانه چندانی که ساغر بود در دستم

در آن گلشن که می از ساغر توحید می خوردم

ز هر برگ گلی دامان دلبر بود در دستم

چه با من می تواند شورش روز جزا کردن

که از دل سالها دیوان محشر بود در دستم

ز هشیاری زبون گردش گردون شدم ورنه

به مستیها عنان سیر اختر بود در دستم

نمی جنبم چو خون مرده از نشتر خوشا وقتی

که خون از اضطراب عشق نشتر بود در دستم

ز قحط دلربایان ریختم در پای خود صائب

و گرنه یک جهان دل چون صنوبر بود در دستم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ز شور عشق اگر گل بر سر دستار می بستم

سر شوریده منصور را بر دار می بستم

من آن روزی که در عشق سخن ثابت قدم بودم

کمر در خدمت هر نقطه چون پرگار می بستم

زدینداری اسیر صد گره چون سبحه گردیدم

رهین یک گره بودم اگر زتار می بستم

تو با اغیار در سیر چمن بودی و من در دل

ز آه سرد نخل ماتم اغیار می بستم

به تکلیف بهاران شاخسارم غنچه می بندد

اگر در دست من می بود اول بار می بستم

اگر صائب هوا می بود در فرمان عقل من

به دوش باد تخت خود سلیمان وار می بستم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ز گیرایی چنان گشته است بی برگ و نوا دستم

که نتواند گرفت افتادگی را از هوا دستم

نگیریم تنگ در آغوش تا آن خرمن گل را

نمی آساید آغوشم نمی آید به جا دستم

همانا از گل بیت الحزن کردند تخمیرم

که هرگز چون سبو از سر نمی گردد جدا دستم

به فکر دامن آن غنچه مستور افتادم

گره در آستین چون غنچه گردید از حیا دستم

ز حسن بی نیازی پنجه می زد با ید بیضا

به چشم خلق گردید از طمع چون اژدها دستم

گریبان می درد دامان گل از اشتیاق من

چه سر سبزی است با بختم چه اقبال است با دستم

کمند موج را در تاب دارد اضطراب من

به دریای غم افتدگر بگیرد ناخدا دستم

اگر صائب ندارم گوهر ارزنده ای در کف

بحمدالله که خالی نیست از نقد دعا دستم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

حدیث تلخ ناصح کرد بیخود چون می نابم

زبان مار شد از مستی غفلت رگ خوابم

به گرد من رسیدن کار هر سبک جولان

که از دریا غبارآلود بیرون رفت سیلابم

چنان ناسازگاری ریشه دارد در وجود من

که از شیرازه مژگان پریشان می شود خوابم

همان چشم چراغ از تنگدستان جهان دارم

اگر چه طاق در حاجت روایی همچو محرابم

به زور جذبه من زور دریا برنمی آید

به ساحل می کشانم گر نهنگ افتد به قلابم

مباش ای ساده لوح از ظاهر هموار من ایمن

که دارد برقها پوشیده زیر ابر سنجابم

نگردید از سفیدیهای مو آیینه ام روشن

زهی غفلت که در صبح قیامت می برد خوابم

پس از عمری که از نیسان گرفتم قطره آبی

گره شد چون گهر از تشنه چشمان در گلو آبم

به نسبت گر شود سررشته پیوندها محکم

مرا این بس که با موی میان یار همتابم

مکن ای شمع با من سرکشی کز پاکدامانی

به یک خمیازه خشک از تو قانع همچو محرابم

خموشی بر نیاید با دل پرشور من صائب

نه آن بحرم که مهر لب تواند گشت گردابم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ز کوشش حاصلی غیر از غبار دل نمی یابم

به از افتادگی این راه را منزل نمی یابم

که گردانید از عالم ندانم روی دلها را

که از صاحبدلان عهد روی دل نمی یابم

چه ساعت بود بند از پای من برداشت بیتابی

که چون ریگ روان می گردم و منزل نمی یابم

ظهور حق ز باطل چشم من بسته است ای خود بین

تو لیلی را نمی یابی و من محمل نمی یابم

به احسان می توان جان برد ازین دریای پرشورش

کنار این بحر را جز دامن سایل نمی یابم

که از گرداب افکند این گره در کار دریارا

که چندانی که می گردم در او ساحل نمی یابم

درون سینه خرمنها ز تخم دوستی دارم

زمین سینه احباب را قابل نمی یابم

ز آب و گل ترا گر حاصلی باشد غنیمت دان

که من جز مایه لغزش در آب و گل نمی یابم

چنان از موج رحمت دامن این بحر خالی شد

که جوهر در جبین خنجر قاتل نمی بابم

ز بار طوق چون قمری چرا گردن سیه سازم

که من چون سرو ازین گردنکشان حاصل نمی یابم

ترا گر هست ازین دریا گهر در کف غنیمت دان

که من گوهر بغیر از عقده مشکل نمی یابم

ندارد فکر رحلت راه در جسم گرانجانم

به افتادن من این دیوار را مایل نمی یابم

به بار دل بساز از خلوت آن شمع بی پروا

که با پروانگی من بار در محفل نمی یابم

مجو صائب نوای دلپذیر از عندلیب من

که در عالم نشان از هیچ صاحبدل نمی یابم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

نظر تا باز کردم بر رخش بار سفر بستم

به یک نظاره چشم از روی آتش چون شرر بستم

غرور دولت دیدار شرکت بر نمی دارد

کشیدم آهی از دل دیده آیینه بر بستم

عجب دارم که پای من به دامن آشنا گردد

که با ریگ روان یک روز احرام سفر بستم

گریبانگیر شد دامن زهر خاری که برچیدم

ز دیوار اندرون آمد به هر محنت که در بستم

همان تیر سبکسیر نظر سیخ کبابش شد

به هر صیدی که من از پرتو همت نظر بستم

چه شبها روز کردم در شبستان سر زلفش

که اوراق دل صد پاره را بر یکدگر بستم

نظر تا داشتم بر خود نمی دیدم دو عالم را

دو عالم چون دو عینک گشت تا از خود نظر بستم

خوشا ایام بی برگی و خواب عافیت صائب

که می لرزد دلم چون برگ تا بر خود ثمر بستم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007888
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث