به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نیم نومید از عقبی گر از دنیا گره خوردم

در آنجا باز خواهم شد اگر اینجا گره خوردم

نشد کوته ز دامان اجابت دست امیدم

چو تار اشک چندانی که سر تا پا گره خوردم

ز فیض راستی از جیب منزل سر برآوردم

چو راه از نقش پا هر چند چندین جا گره خوردم

نشد چشم پریشان گرد من سیر از هوا جویی

مکرر گر چه زین دریا حباب آسا گره خوردم

مشو در منزل مقصود از سر گشتگی ایمن

که چون گرداب من در عین این دریا گره خوردم

نصیب شانه زان سنبلشان چندین گشایش شد

زدام زلف جای دانه من تنها گره خوردم

شدم مشهور عالم گر چه از عزلت گزینی ها

به بال و پر ز کوه قاف چون عنقا گره خوردم

ز من حرف طلب نتوان شنیدن با تهیدستی

که از تبخال غیرت بر لب گویا گره خوردم

بحمدالله سر از فرمان ذکر حق نپیچیدم

چو تار سبحه از دوران اگر صد جا گره خوردم

ز سیر و دور گردون موبمو آگه شدم صائب

درین پرگار تا چون نقطه سودا گره خوردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

برآن می داردم همت که از افغان دهن بندم

ز سنگ سرمه سدی پیش یأجوج سخن بندم

گرفتم نیست در پیراهن من چاک رسوایی

ز مشت خون خود چون گرگ تهمت را دهن بندم

ز جوی شیر روشن ساخت راه قصر شیرین را

کمر چون تیشه می خواهم به خون کوهکن بندم

به نامم خاتم شه در غریبی خانه می سازد

چرا دل چون عقیق از ساده لوحی بر یمن بندم

ز چشم زخم کثرت دور با خود خلوتی دارم

که در بر روی ماه مصر و بوی پیرهن بندم

به این افسره طبعان صحبت من در نمی گیرد

اگر چون شمع آتش بر زبان خویشتن بندم

نه آسان است مروارید را یاقوت گرداندن

چه خونها می خورم تا رنگ بر روی سخن بندم

از بس ترسیده چشم صائب از قرب گرانجانان

نسیم مصر اگر آید در بیت الحزن بندم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

به من گر درد و داغی می رسد خوشحال می گردم

که از لب تشنگی سیراب چون تبخال می گردم

زوحشت سایه را چون نافه از خود دور می سازد

غزال شوخ چشمی را که من دنبال می گردم

چو نقش پا گزیدم خاکساری تا شوم ایمن

ندانستم ز همواری فزون پامال می گردم

سگ از همراهی اصحاب کهف از شیر مردان شد

ندارم گر چه حالی گرد اهل حال می گردم

کف خاکسترم اما اگر طالع کند یاری

زقرب شعله چون پروانه زرین بال می گردم

ز کوه درد لنگر می توانم گشت دریا را

چو بیدردان به ظاهر گر چه فارغبال می گردم

چنان حرص گران رغبت سبک کرده است عقلم را

که از بار گران آسوده چون حمال می گردم

چرا بیهوده گردم گرد خرمن تنگ چشمان را

چو من قانع به گردازدانه چون غربال می گردم

چه با من می تواند کرد صائب آتش دوزخ

چو من آب از حجاب زشتی اعمال می گردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

ز گفت و گو سبک چون موج طوفان دیده می گردم

ز خاموشی گران چون گوهر سنجیده می گردم

ز چشم شور آب زندگانی تلخ می گردد

از آن چون خضر برگرد جهان پوشیده می گردم

ز بس کاهیده ام از سرد مهریهای غمخواران

با اندک روی گرمی موی آتش دیده می گردم

نسیم مصر اگر در کلبه احزان من آید

زوحشت مضطرب چون شمع صرصر دیده می گردم

ندارد ریشه در خاک تعلق گردباد من

خس و خاشاک هستی را به هم پیچیده می گردم

در آن وادی که گل از زخم خارش می توان چیدن

ز کوته دیدگی با دامن برچیده می گردم

مرا روزی که آن خورشید سیما در نظر آید

چو اشک خود تمام شب به گرد دیده می گردم

مجو از من سخن در بزم آن آیینه رو صائب

که در بیرون محفل من نفس دزدیده می گردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

 

به قدر آشنایان از خرد بیگانه می گردم

اگر خود در نیابم یک زمان دیوانه می گردم

اگر چه همچو بو در زیریک پیراهنم با گل

نسیمی گر وزد بر من ز خود بیگانه می گردم

کباب من ز بیم سوختن بر خویش می گردد

به ظاهر گرد عالم گر چه بیدردانه می گردم

به چشم قدردانان قطره دریایی است بی پایان

نه کم ظرفی است گر بیخود به یک پیمانه می گردم

نه از زهدست بر سر گشتگانم رحم می آید

اگر گاهی شکار سبحه صددانه می گردم

زمام ناقه لیلی است هر موج سراب او

در آن وادی که چون مجنون من دیوانه می گردم

ندارد گردش ما و تو با هم نسبت ای حاجی

تو گرد خانه ومن گرد صاحبخانه می گردم

نمی دانم جدا از عشق حسن آشنارو را

به یاد شمع برگرد سر پروانه می گردم

ندارد گر چه منزل خانه پردازی که من دارم

به گرد کعبه و بتخانه بیتابانه می گردم

خم سربسته جوش باده را افزون کند صائب

به لب مهر خموشی گر زنم دیوانه می گردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

نه بهر آب از سوز دل بیتاب می گردم

که چون تبخال من از تشنگی سیراب می گردم

سفیدی کرد چشمم را کف دریای نومیدی

همان من در تلاش گوهر نایاب می گردم

پر از گوهر کنم گر چون صدف دامان سایل را

همان چون ابرنیسان از خجالت آب می گردم

چه حاصل کز درازی رشته عمرم شود افزون

چو من از بیقراری خرج پیچ و تاب می گردم

جواب خشک می گوید به رویم ابر دریا دل

چو گوهر گر چه از یک قطره من سیراب می گردم

همان مشت خس و خاری است از گردش مرا حاصل

به گرد خویشتن چندان که چون گرداب می گردم

به صد جانب برد دل در نمازم از پریشانی

به رنگ سبحه من سرگشته در محراب می گردم

ندارد نفس کافر در مقام فیض دست از من

گران از خواب غفلت بیش در محراب می گردم

شبستان جهان را گر چه روشن از بیان دارم

همان چون شمع صائب از خجالت آب می گردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

شبی صدبار برگرد دل افکار می گردم

به بوی یوسفی برگرد این بازار می گردم

چنان افتاده از پرگار طاقت نقطه جانم

که بر گرد سر هر نقطه چون پرگار می گردم

خدا این طفل را ببخشد خواب آسایش

شبی صد بار از فریاد دل بیدار می گردم

کباب نسر طایر می کند خون گریه از شوقم

من ناکس چو کرکس در پی مردار می گردم

ز بوی گلشن فردوس پهلو می کنم خالی

سبکروحم هوا تا خورده ام بیمار می گردم

اگر چه نقش دیوارم به ظاهر در گرانخوابی

اگر رنگ از رخ گل می پرد بیدار می گردم

چنان سرشار افتاده است صائب خارخار من

که برگرد سرخار سر دیوار می گردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

به هر حالی که باشد گرد گل همچون صبا گردم

نیم نگهت که از گل در پریشانی جدا گردم

همین امید بر گرد جهان سرگشته ام دارد

که او برگرد دل من گرد آن ناآشنا گردم

اگر چه از جگرداری برآتش می توانم زد

ندارم زهره تا برگرد آن گلگون قبا گردم

دری نگشود بر روی چو مهر از دربدر گشتن

مگر یک چند گرد خویشتن چون آسیا گردم

اگر شمشیر بارد بر سرم در دل نمی گیرم

نیم آیینه کز اندک غباری بی صفا گردم

وفا دین من و مهربتان آیین من باشد

رخم از قبله برگردد گر از مهر و وفا گردم

چنان با بیوفایان صائب آن بدمهر می جوشد

که با این مهر نزدیک است من هم بیوفا گردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

پریشان چند در وحشت سرای آب و گل کردم

دل از دنبال من گردد من از دنبال دل گردم

به تعمیر تن خاکی دل من بر نمی آید

کدامین رخنه را معمار ازین یک مشت گل کردم

عجب دارم گذارد آه عالمسوز من فردا

که از تردامنی در حلقه پاکان خجل کردم

نخواهد نقطه ای از نامه اعمال من ماندن

به این عنوان اگر از روسیاهی منفعل گردم

من و گردن فرازی برامید خونبها حاشا

گوارا نیستم برتیغ اگر خون بحل گردم

توان تا زیر پا شد خاک آن سرو خرامان را

چرا چون قمریان برگرد سر و پابه گل کردم

فریب وعده او گر چه صائب بارها خوردم

همان خوشوقت از پیمان آن پیمان گسل کردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

سواد شهر را از گریه گرهامون نمی کردم

درین وحشت سرالنگر من مجنون نمی کردم

امید سنگ طفلان بود باغ دلگشا ورنه

به تکلیف بهار از خانه سربیرون نمی کردم

نمی گشتم سفید از زردرویی در صف محشر

به خون گردست و تیغ یار را گلگون نمی کردم

ز شغل خانه سازی زنده زیر خاک می رفتم

پناه خود خم می گر چو افلاطون نمی کردم

که می آمد برون از عهده دریا کشی چون من

قناعت از می لعلی اگر با خون نمی کردم

ز خود بیرون شدم آسوده گردیدم چه می کردم

اگر این کفش تنگ از پای خود بیرون نمی کردم

اگر آیینه آن سنگدل می بود در دستم

نمی دادم به دستش تا دلش را خون نمی کردم

نمی شد بی بری بار دل آزاده ام صائب

اگر چون سرو من هم مصرعی موزون نمی کردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007889
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث