به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گر چه ما راه طلب را پای در گل می رویم

پیشتر از برق رفتاران به منزل می رویم

وصل دادیم شوق را افسرده سازد زان چو موج

گاه گاهی از دل دریا به ساحل می رویم

گر به ظاهر نیست دست ما به زیر بار خلق

ما به زیر بار مردم از ته دل می رویم

دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند

ما ز یاد همنشینان در مقابل می رویم

گر چه می دانیم گوهر نیست در بحر سراب

همچنان ما از پی دنیای باطل می رویم

گر چه از دل می رود از دیده غایب هر چه شد

ما ز دل چون مصرع برجسته مشکل می رویم

سنگ راه ما نگردد پله افتادگی

با زمین گیری چو نقش پا به منزل می رویم

از در دل می توان شد از دو عالم بی نیاز

ما به هر در صائب از غفلت چو سایل می رویم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

گر چنین از کف عنان توسن دل می دهیم

رفته رفته پشت بردیوار منزل می دهیم

خلوت در انجمن را اعتبار دیگرست

ما ز خلوت دوستیها تن به محفل می دهیم

امتحان قوت بازوی دریا می کنیم

ما عنان چون موج اگر گاهی به ساحل می دهیم

خاک ما افتادگان را دست دامنگیر نیست

جان به آواز جرس در پای محمل می دهیم

آه اگر افتد به روی کعبه دل چشم ما

ما که دل از کف زطوف کعبه گل می دهیم

باسبکروحان گرانجانی نمودن مشکل است

پیش باد صبح جان چون شمع محفل می دهیم

زخم خاری صید ما را می کشد در خاک و خون

بی سبب تصدیع دست و تیغ قاتل می دهیم

بحر اگر چون پنجه مرجان بود در دست ها

چون جواب تلخ بی منت به سایل می دهیم

صائب از قحط هم آوازست در دشت جنون

گوش اگر گاهی به فریاد سلاسل می دهیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

دست اگر کوتاه باشد آرزویی می کنیم

زلف مشکین ترا از دور بویی می کنیم

طاعت ما نیست غیراز شستن دست از جهان

گر نماز از ما نمی آید وضویی می کنیم

نیست غمخواری که بخشد خانه ما را صفا

سینه را از آه گاهی رفت و رویی می کنیم

تا رسد وقتی که باید بر زمین انداختن

خرقه تن را به آب و نان رفویی می کنیم

گر چه می دانیم گل مست شراب غفلت است

همچو بلبل در گلستان هایهویی می کنیم

نیست بویی از وفا هر چند این گلزار را

گر گل کاغذ به دست افتاد بویی می کنیم

چون حباب شوخ چشم ما به صاف باده نیست

صلح ازین میخانه با درد سبویی می کنیم

قطره چون در موج بهر آویخت دریا می شود

جان زار خویش را پیوند مویی می کنیم

مور ما را نیست پروای شکوه سلطنت

گر دهد رو با سلیمان گفتگویی می کنیم

بیش ازین از زاهدان امساک می انصاف نیست

این غبار آلودگان را شستشویی می کنیم

در جهان بیوفا اندیشه منزل خطاست

می رود سیلاب تا ما فکر جویی می کنیم

گر چه نتوان یافتن آن گوهر نایاب را

تا نفس باقی است صائب جستجویی می کنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

دل درون سینه و ما رو به صحرا می رویم

کعبه مقصد کجا و ما کجاها می رویم

جام جم آیینه دار کاسه زانوی ماست

ما چون طفلان هر طرف بهر تماشا می رویم

شمع طور از انتظار ما گدازان است و ما

هر شراری را که می بینیم از جا می رویم

هر سر خاری به خون ما کشد تیغ از نیام

ما چه فارغبال در دامان صحرا می رویم

کاروانگاه حوادث سینه مجروح ماست

رو به ما دارد غم عالم به هر جا می رویم

بر سر بخت سیه خاک سیه زیبنده است

ما به هندوستان نه بهر مال دنیا می رویم

دامن دشت است باغ دلگشای وحشیان

غم چو زور آورد بر خاطر به صحرا می رویم

اشک در دامان و آه آتشین در زیر لب

چون چراغ صبحدم بیرون ز دنیا می رویم

این زمان صائب حریفان مست خواب غفلتند

قدر ما خواهند دانستن چو زینجا می رویم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ما کجا دست آشنا با مهره گل می کنیم

مشورت چون غنچه با سی پاره دل می کنیم

بحر پرشور حوادث در کف ما عاجزست

موج را از لنگر تسلیم ساحل می کنیم

همچو مژگان روز و شب در پیش چشم استاده است

از خیالش خویش را چندان که غافل می کنیم

داغ عشقی را که در صد پرده می باید نهان

لاله دامان دشت و شمع محفل می کنیم

ناخن فولاد دارد منت روشنگران

تیغ جان را روشن از خاکستر دل می کنیم

دولتی کز سایه خیزد تیرگی بار آورد

صفحه بال هما را فرد باطل می کنیم

کی به دست سنبل فردوس دل خواهیم داد

ما که در سودای زلف یار دل دل می کنیم

شبنمیم اما ز بس گرد حوادث خورده ایم

چشمه خورشید عالمتاب را گل می کنیم

فکر ما صائب سحاب نوبهار رحمت است

ما زمین شور را یک لحظه قابل می کنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ما پریشان حاصل خود را زمستی می کنیم

خرمن خود پاک ما از باد دستی می کنیم

نیست ممکن خودشکن غالب نگردد برغنیم

در شکست خود به دشمن پیشدستی می کنیم

خضر با عمر ابد پوشیده جولان می کند

ما به این ده روزه عمر اظهار هستی می کنیم

نعل وارون رهنوردان را حصار آهن است

در لباس بت پرستی حق پرستی می کنیم

ما به حرف تلخ از آن لبهای میگون قانعیم

از تنک ظرفی به بوی باده مستی می کنیم

هر که دست رد نهد بر سینه افکار ما

از دعا در کار او تیغ دو دستی می کنیم

می پرستی جز هوا جویی ندارد حاصلی

ما به رغم میکشان ساقی پرستی می کنیم

گر چه می گردد پریشان زلف جمعیت ز باد

خرمن خود حفظ ما از باد دستی می کنیم

صائب از افتادگی خورشید عالمگیر شد

پایه خود را بلند از زیردستی می کنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

مستیی کو تا ره صحرای محشر سرکنیم

شیشه را سرو کنار چشمه کوثر کنیم

چهره وحدت نهان در زیر زلف کثرت اس

خواب آسایش مگر در شورش محشر کنیم

تخم حرص ما ندارد ریشه در ریگ روان

ما به اشک تاک کشت خویشتن راتر کنیم

بر قفس زورآوران مرغان باغ دیگرند

ما شکست بیضه را در کار بال و پر کنیم

شعله سرگرمی ما داغ دارد مهر را

می شود بیهوش دارو خاک اگر بر سر کنیم

گر نباشد در میان روی تو از یک آه گرم

آب را در دیده آیینه خاکستر کنیم

هر چه کیفیت ندارد صحبتش بار دل است

طاعت صدساله را در کار یک ساغر کنیم

همت ما پنجه فولاد را برتافته است

رخنه از مژگان تر در سد اسکندر کنیم

نیست شوری در نمکدان بزم هستی را مگر

داغ خود را خوش نمک از شورش محشر کنیم

قدر در اشک را مژگان چه می داند که چیست

رشته جان را امانت دار این گوهر کنیم

حنظل گردون نسازد عیش ما را تلخکام

ما به اکسیر قناعت زهر را شکر کنیم

چشم می پوشیم از آن زلف پریشان تا به چند

دیده را آیینه دار شورش محشر کنیم

این غزل را خامه صائب به دیوان می برد

جای دارد صفحه خورشید را مسطر کنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

عشق کو همچو گل با خون خود بازی کنیم

جمله تن ناخن شویم و سینه پردازی کنیم

نیست جای طعن اگر از خلق روگردان شدیم

تا به کی در زنگبار آیینه پردازی کنیم

تخته تعلیم ما کردند لوح خاک را

حیف باشد عمر خود را صرف در بازی کنیم

شیوه ما نیست با ناسازگاران ساختن

خاک در چشم فلک هنگام ناسازی کنیم

صد نوای شکرین داریم چون نی در گره

نغمه پردازی نمی یابیم دمسازی کنیم

دوزخ ارباب غیرت جبهه نگشاده است

ما به روی گرم چون پروانه جانبازی کنیم

دوری راه طلب از فکر زاد و راحله است

کعبه نزدیک است اگر ما توشه پردازی کنیم

منزل مقصود ما در پیش پا افتاده است

چون شرر تا چند صائب هرزه پروازی کنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

گرد باد دامن صحرای بی سامانیم

هیچ کس را دل نمی سوزد به سرگردانیم

چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من

هست در وقت گرانیها سبک جولانیم

گر چه چیزی در بساطم نیست غیر از درد و داغ

صبح را خون از شفق در دل کند خندانیم

راز پنهانی که دارم در دل روشن چو آب

بی تامل می توان خواند از خط پیشانیم

کرده ام آب حیات خود سبیل تیغها

دشمن خونخوار را از دوستان جانیم

گر چه اینجا تیره بختی پرده حالم شده است

مجلس روحانیان را باده ریحانیم

می توان گوی سعادت یافت از اقبال من

هست محراب دعاها قامت چوگانیم

خون خود را می خورم چون زخم از جوش مگس

گرپری داخل شود در خلوت روحانیم

هر کجا باشم بغیر از گوشه دل در جهان

گر همه پیراهن یوسف بود زندانیم

برنمی دارم عمارت جغد وحشت دیده ام

بیت معمورست در مد نظر ویرانیم

در غریبی می توان گل چید از افکار من

در صفاهان بو ندارم سیب اصفاهانیم

در چنین وقتی که می باید گزیدن دست و لب

از خجالت مهر لب گردیده بی دندانیم

دامنم پاک است چون صبح از غبار آرزو

می دهد خورشید تابان بوسه بر پیشانیم

حسن اگر بر پیچ و تاب خط چنین خواهد فزود

می کند دیوانه آخر این خط دیوانیم

می کند بی برگی از آفت سپرداری مرا

وحشت شمشیر دارد رهزن از عریانیم

بر سر گنج است پای من چو دیوار یتیم

می شود معمور صائب هر که گردد بانیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

چند چون اخگر نفس در زیر خاکستر زنیم

خیز تا از چرخ نیلی خیمه بالاتر زنیم

از بساط خاک برچینیم بزم عیش را

با مسیحا در سپهر چارمین ساغر زنیم

بزم گل بازی فرو چینیم در گلزار قدس

ثابت و سیار را چون گل به یکدیگر زنیم

در بساط آفرینش هر چه درد و داغ هست

دسته بندیم و به رغبت همچو گل برسر زنیم

راه امن بیخودی را کاروان در کار نیست

چون قدح تنها به قلب باده احمر زنیم

خار و خاشاک وجود خویش را چون گردبار

جمع سازیم و زبرق آه آتش در زنیم

نیست پروای سیاهی برق عالمسوز را

یکقلم آتش به کلک و کاغذ و دفتر زنیم

گرد هستی را فرو شوییم از رخسار روح

در دل تیغ شهادت غوطه چون جوهر زنیم

بستر از خون بالش از شمشیر مردان کرده اند

چون زنان پیر تا کی تکیه بر بستر زنیم

بیقراری بادبان کشتی وامانده است

موج گردیم و بر این دریا بی لنگر زنیم

مجمر گردون ندارد عرصه جولان ما

سر برون چون شعله بیباک ازین مجمر زنیم

نه دماغ انجمن نه برگ خلوت مانده است

عالم دیگر بجوییم و در دیگر زنیم

این جواب آن که می گوید حکیم غزنوی

تا کی از هجران او ما دستها بر سر زنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5008234
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث