به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گرد باد دامن صحرای بی سامانیم

هیچ کس را دل نمی سوزد به سرگردانیم

چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من

هست در وقت گرانیها سبک جولانیم

گر چه چیزی در بساطم نیست غیر از درد و داغ

صبح را خون از شفق در دل کند خندانیم

راز پنهانی که دارم در دل روشن چو آب

بی تامل می توان خواند از خط پیشانیم

کرده ام آب حیات خود سبیل تیغها

دشمن خونخوار را از دوستان جانیم

گر چه اینجا تیره بختی پرده حالم شده است

مجلس روحانیان را باده ریحانیم

می توان گوی سعادت یافت از اقبال من

هست محراب دعاها قامت چوگانیم

خون خود را می خورم چون زخم از جوش مگس

گرپری داخل شود در خلوت روحانیم

هر کجا باشم بغیر از گوشه دل در جهان

گر همه پیراهن یوسف بود زندانیم

برنمی دارم عمارت جغد وحشت دیده ام

بیت معمورست در مد نظر ویرانیم

در غریبی می توان گل چید از افکار من

در صفاهان بو ندارم سیب اصفاهانیم

در چنین وقتی که می باید گزیدن دست و لب

از خجالت مهر لب گردیده بی دندانیم

دامنم پاک است چون صبح از غبار آرزو

می دهد خورشید تابان بوسه بر پیشانیم

حسن اگر بر پیچ و تاب خط چنین خواهد فزود

می کند دیوانه آخر این خط دیوانیم

می کند بی برگی از آفت سپرداری مرا

وحشت شمشیر دارد رهزن از عریانیم

بر سر گنج است پای من چو دیوار یتیم

می شود معمور صائب هر که گردد بانیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

چند چون اخگر نفس در زیر خاکستر زنیم

خیز تا از چرخ نیلی خیمه بالاتر زنیم

از بساط خاک برچینیم بزم عیش را

با مسیحا در سپهر چارمین ساغر زنیم

بزم گل بازی فرو چینیم در گلزار قدس

ثابت و سیار را چون گل به یکدیگر زنیم

در بساط آفرینش هر چه درد و داغ هست

دسته بندیم و به رغبت همچو گل برسر زنیم

راه امن بیخودی را کاروان در کار نیست

چون قدح تنها به قلب باده احمر زنیم

خار و خاشاک وجود خویش را چون گردبار

جمع سازیم و زبرق آه آتش در زنیم

نیست پروای سیاهی برق عالمسوز را

یکقلم آتش به کلک و کاغذ و دفتر زنیم

گرد هستی را فرو شوییم از رخسار روح

در دل تیغ شهادت غوطه چون جوهر زنیم

بستر از خون بالش از شمشیر مردان کرده اند

چون زنان پیر تا کی تکیه بر بستر زنیم

بیقراری بادبان کشتی وامانده است

موج گردیم و بر این دریا بی لنگر زنیم

مجمر گردون ندارد عرصه جولان ما

سر برون چون شعله بیباک ازین مجمر زنیم

نه دماغ انجمن نه برگ خلوت مانده است

عالم دیگر بجوییم و در دیگر زنیم

این جواب آن که می گوید حکیم غزنوی

تا کی از هجران او ما دستها بر سر زنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

در وصالیم و زهجران دست برسر می زنیم

ما به جای نعل وارون حلقه بر در می زنیم

پرفشانیهای ما در حسرت پرواز نیست

دامنی بر آتش گل هردم از پر می زنیم

حلقه فتراک می گردد به قصد خون ما

دست اگر در حلقه زلف معنبر می زنیم

خضر می لیسد زمین اینجا و ما از سادگی

فال آب زندگانی چون سکندر می زنیم

برنمی خیزد چو خون مرده از خواب گران

بخت خواب آلود را چندان که نشتر می زنیم

ما چو داغ لاله صائب خون خود را می مکیم

بیغمان از دور پندارند ساغر می زنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ما چو صبح از راست گفتاری علم در عالمیم

محرم آیینه خورشید از پاس دمیم

از گرانقدری درین دریا گره گردیده ایم

ورنه چون آب گهر ما فارغ از بیش و کمیم

سروآزادیم بر ما بی بریها بار نیست

با کمال تنگدستی تازه روی و خرمیم

خواهد افتادن به فکر ما سلیمان زمان

گر به دست دیو نفس افتاده همچون خاتمیم

در دل سنگین او داریم راهی چون شرار

گر به ظاهر در حریم وصل او نامحرمیم

دست افسون است برگ ما و بار دل ثمر

ما درین بستانسرا گویا که نخل ماتمیم

پرده برداریم اگر از داغ عالمسوز عشق

خاکدان آفرینش را سواد اعظمیم

سعی در طی کردن طومار شهرت می کنیم

ورنه ما در باد دستی پیش پیش حاتمیم

مدتی آدم گل از نظاره فردوس چید

ای بهشت عاشقان آخر نه ما هم آدمیم

چشم ما پوشیده گردیده است از شرم حضور

ورنه با گل در ته یک پیرهن چون شبنمیم

دم زدن کفرست در جایی که عیسی ناطق است

حق به دست ماست گر خاموش همچون مریمیم

برنمی آید ز ابر آن آفتاب بی زوال

ورنه ما آماده فانی شدن چون شبنمیم

در ته یک پیرهن چون بوی گل با برگ گل

هم زیکدیگر جدا افتاده و هم با همیم

بی زبانی مخزن اسرار را باشد کلید

ما به مهر خامشی مستغنی از جام جمیم

روزی فرزند گردد هر چه می کارد پدر

ما چو گندم سینه چاک از انفعال آدمیم

چشم بد باشد به قدر نقش چون افتد زیاد

ما ز چشم شور مردم ایمن از نقش کمیم

عقده ها داریم در دل صائب از بی حاصلی

گر چه از آزادگی سرو ریاض عالمیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ما ز اهل عالمیم اما ز عالم فارغیم

از غم و شادی و نوروز و محرم فارغیم

چون گل کاغذ به رنگ خشک قانع گشته ایم

از تریهای سحاب و ناز شبنم فارغیم

ما به خون چون لاله داغ خویش را به می کنیم

از نمک آسوده ایم از ناز مرهم فارغیم

سینه را یک روز با خورشید صیقل داده ایم

از غم زنگار و از اندیشه نم فارغیم

نغمه در سازست اما فارغ است از گوشمال

ما درین عالم ز محنتهای عالم فارغیم

هر چه می خواهیم صائب هست در دیوان او

با کلام مولوی زاشعار عالم فارغیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ما نفس بر لب به صد رنج و تعب می آوریم

پیر می گردیم تا روزی به شب می آوریم

روزه حرف طلب دارد لب اهل کرم

ما به منزل میهمان را بی طلب می آوریم

رزق اگر دارد کلیدی در کف دست دعاست

بی سبب ما زور بر پای طلب می آوریم

منت مشکل گشایان نی به ناخن می کند

زور بر دست دعای نیمشب می آوریم

شوخ چشمی بین که پیش در شهوار حسب

استخوان پوسیده ای چند از نسب می آوریم

بیستون را تیشه ما در فلاخن می نهد

برجبین چون چین جواهر از غضب می آوریم

صائب از اوضاع ما شوریده احوالان مپرس

گوشه ای داریم و روزی را به شب می آوریم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

 

از شکست آرزو قند مکرر می خوریم

بر لب خود خاک می مالیم و شکر می خوریم

با سپهر تلخ سیما خنده رو بر می خوریم

زهر اگر در جام ما ریزند شکر می خوریم

از تو تا دوریم از ما دور می گردد حیات

با تو چون بر می خوریم از زندگی برمی خوریم

شیوه ما نیست از بیداد روگردان شدن

سیلی دریا ز خلق خوش چو عنبر می خوریم

از عزیز مصر و شکرزار او آسوده ایم

ما که گرد کاروان را همچو شکر می خوریم

گر چه تبخال خون داریم ظاهر در قدح

بی گزند دیده بد آب کوثر می خوریم

نعمت الوان عالم را کند خون در جگر

کاسه خونی که ما از دست دلبر می خوریم

می کند از روزی ما کم سپهر تنگ چشم

گاهی از بی دست و پایی گر سکندر می خوریم

میوه های خام انجم پخته شد بر خاک ریخت

ما زخامی همچنان گرمای محشر می خوریم

خودنمایی نیست در زیر فلک آیین ما

زیر خاکستر دل خود همچو اخگر می خوریم

برنمی داریم دست از زلف مشکین سخن

چون قلم چندان که زخم تیغ بر سر می خوریم

در تلافی میوه شیرین به دامن می دهیم

همچو نخل پر ثمر سنگی که بر سر می خوریم

صائب از فیض خموشی در دل دریای تلخ

آب شیرین چون صدف از جام گوهر می خوریم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ما ز حیرت در حریم وصل هجران می کشیم

دلو خود خالی برون از چاه کنعان می کشیم

منعمان گر پیش مهمان نعمت الوان کشند

ما به جای سفره خجلت پیش مهمان می کشیم

از فشار قبر هرگز قسمت کفار نیست

آنچه ما از تنگی صحرای امکان می کشیم

دامن خاک است از خون عزیزان لاله زار

از رعونت ما همان بر خاک دامان می کشیم

فکر رنگین است باغ دلگشای اهل فکر

چون غمی رو می دهد سر در گریبان می کشیم

در هوای کام دنیا نیست آه سرد ما

بر سواد آفرینش خط بطلان می کشیم

بر شکار لاغر از سرپنجه شیران نرفت

آنچه از دست نوازش ما ضعیفان می کشیم

دیگران صائب به تلخی باده می نوشند و ما

جام پر خون را به سر با روی خندان می کشیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ما به دشنام از لب شیرین دلبر قانعیم

با جواب تلخ ما زان تنگ شکر قانعیم

دامن ما از هوس پاک است چون آب روان

ما ز سرو قامت او با سراسر قانعیم

نیست چون پروانه ما را چشم بر بوس و کنار

ما به روی گرم از آتش چون سمندر قانعیم

موشکافی نیست همچون شانه کار دست ما

ما به بوی خوش از آن زلف معنبر قانعیم

خلق خوب سرفرازان از ثمر شیرین ترست

ما به روی تازه از سرو و صنوبر قانعیم

از چه گردن چون صراحی پیش ساغر کج کنیم

ما که با خون دل از صهبای احمر قانعیم

چون نی بی مغز از حسن گلوسوز شکر

ما درین بستانسرا با نغمه تر قانعیم

چون صدف نتوان لب ما را جدا کردن به تیغ

ما به حفظ آبروی خود ز گوهر قانعیم

هر چه نتوان برد زیر خاک با خود مال نیست

ما ز گنج سیم و زر با روی چون زر قانعیم

از تهیدستی دعا دارد پر و بال عروج

ما به دست خالی از دامان پرزر قانعیم

ره ندارد در دل خرسند استسقای حرص

چون گهر با قطره ای زین بحر اخضر قانعیم

آب باریک قناعت را نمی باشد زوال

ما به یک دم آب چون تیغ بجوهر قانعیم

چون سکندر نیست ما را چشم بر آب حیات

ما ز آب زندگی با دیده تر قانعیم

خوابگاه نرم غفلت را دو بالا می کند

ما به خشت و خاک از بالین و بستر قانعیم

نعمت آن باشد که چشمی نیست در دنبال او

ما به نان خشک خود با دیده تر قانعیم

می شود در جامه رنگین دل روشن سیاه

ما به خاکستر ازین گلخن چو اخگر قانعیم

طره زر تار آخر می دهد سر را به باد

ما به داغ آتشین از افسر زر قانعیم

حلقه هر در نگردد دیده مغرور ما

ما ازین درهای بی حاصل به یک در قانعیم

شهپر طاوس را آخر مگس ران می کنند

ما به بی بال و پری زآرایش پر قانعیم

طعمه گردون کجرفتار بی قلاب نیست

ما به آب خشک ازین دریای اخضر قانعیم

چون گل رعناست جام زر پر از خون جگر

با سفال خشک ما از ساغر زر قانعیم

تشنه دیدار را کوثر بود موج سراب

با لقای دوست ما صائب ز کوثر قانعیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

ما به بوی گل ز قرب گلستان آسوده ایم

از گزند خار و منع باغبان آسوده ایم

جام می بر مدعای ما چو گردش می کند

گر به کام ما نگردد آسمان آسوده ایم

شعله را خاشاک نتواند عنانداری کند

در طریق عشق از زخم زبان آسوده ایم

نفس غافل گیر ما در انتظار فرصت است

خاطر ما خوش که از فکر جهان آسوده ایم

نعمت الوان نگردد خونبهای آبرو

ما ز نعمتهای الوان جهان آسوده ایم

دیده ما را نبندد خواب سنگین اجل

با خیال یار از خواب گران آسوده ایم

آستین بی نیازی بر ثمر افشانده ایم

همچو سرو از سیلی باد خزان آسوده ایم

سیلی بی زنهار را در زیر پل آرام نیست

ما ز غفلت زیر طاق آسمان آسوده ایم

رخنه تقدیر را خس پوش کردن مشکل است

ورنه ما از مکر اخوان زمان آسوده ایم

عقل بی حاصل سر ما گر ندارد گو مدار

خانه ویرانه ایم، از پاسبان آسوده ایم

دامن دریای خاموشی به دست آورده ایم

چون دهان ماهی از پاس زبان آسوده ایم

در چراگاه جهان بر ما کسی را حکم نیست

چون غزال وحشی از خواب شبان آسوده ایم

آفتاب زندگانی روی در زردی نهاد

ما سیه مستان غفلت همچنان آسوده ایم

دنیی و عقبی تماشاگاه اهل غفلت است

ما خداجویان ز فکر این و آن آسوده ایم

این جواب آن غزل صائب که سعدی گفته است

گر بهار آید و گر باد خزان آسوده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:15 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007883
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث