شاها کرمی کن و مکن جنگ
زنهار مکن به جنگ آهنگ
گر جنگ کنی ملازمانت
اشکسته شوند و سخت دلتنگ
بشنو سخنی ز نعمتاللّه
صلحی کن و باز گرد از جنگ
شاها کرمی کن و مکن جنگ
زنهار مکن به جنگ آهنگ
گر جنگ کنی ملازمانت
اشکسته شوند و سخت دلتنگ
بشنو سخنی ز نعمتاللّه
صلحی کن و باز گرد از جنگ
سخن نازکان بود نازک
گفتهٔ گنده نشنود نازک
دیدهٔ ما به عشق دیدن او
به چپ و راست می رود نازک
هر که با نازکان به سر آرد
گر چه باشد گران بود نازک
عقل گوید سخن ولی گنده
به چنان کنده نگرود نازک
نقش رویش خیال می بندم
در نظر آید و رود نازک
هر که تخم محبتی کارد
به یقینم که بدرَوَد نازک
گفته سید است خوش خواند
نازنینی که او بود نازک
گر مشکگ را شکی باشد به یک
کی موحد در یکی افتد به شک
ذوق بحر ما ز دریا دل طلب
یا در آور بحر و می جو از سمک
یک سبو بر آب و یک کوزه پر آب
آن یکی بسیار دارد این کمک
در نمکساز خوشی افتاده ایم
هر که چون ما اوفتد گردد نمک
همدم جام می ار باشی دمی
حاصل عمر عزیز است آن دمک
دُرد درد دل بود درمان ما
زخم تیغ عشق بر دل مرهمک
بزم عشاقست و سید در نظر
مست و دل شادیم و فارغ از غمک
ای نهان کرده در آن تنگ شکربار نمک
بسته ای پستهٔ خندان و در آن بار نمک
شوری از عشق تو در چار سوی جان افتاد
به از این کس نبرد بر سر بازار نمک
ما ز شورابهٔ دیده نمکی آوردیم
پیش همچو تو عزیزی نبود خار نمک
از نمکدان دهانت سخنی می گویم
می کشم خوان کرم می کنم ایثار نمک
سخن من نمکین است برت می آرم
می برم زیره به کرمان به نمکسار نمک
می خرامی و نمک از تو فرو می ریزد
قدمی نه که خرم از تو به خروار نمک
نمکی ریخته ای بر دل ریش سید
گرچه دل سوزدش اما کشد آزار نمک
عشق است زیاده بر همه خلق
عشقست فتاده بر همه خلق
عشق آمد و طرح نو بینداخت
بنیاد نهاد بر همه خلق
ساقی در آن سرای باقی
از لطف گشاده بر همه خلق
خورشید جمال او عیان شد
زان نور فتاده بر همه خلق
بگشود ز روی لطف و احسان
جودش در داد بر همه خلق
عشق آمد و جام باده آورد
جاویدان باد بر همه خلق
مقبول قبول نعمت الله
شد خرم و شاد بر همه خلق
بیا که عاشق مستیم و همدمان موافق
بیار جام شرابی بده به عاشق صادق
دوای صاف نخواهیم دُرد درد بیاور
که جان خستهٔ ما راست دُرد درد موافق
حضور شاهد غیب است وسرخوشان موحد
سخن ز وحدت ما گو مگو حدیث خلایق
امیر بزم جهانیم و شاه ما ساقی است
چه جای لیلی و مجنون چقدر عذرا و وامق
برای دیدن یار است دیده ها همه بینا
ز بهر ذکر حبیب است زبانها همه ناطق
اگر نه مرد مجازی نگر تو از سر تحقیق
حقیقت همه حقست نزد اهل حقایق
درون خلوت سید وثاق اوست همیشه
اگرچه نیست خرابه در او نشیمن و لایق
در محیطی فکنده ام زورق
که دو عالم در اوست مستغرق
نتوان زورق از محیط شناخت
یا وجود محیط از زورق
نور خوشید در سپهر یکی است
شد مرتب میان صبح و شفق
هو هو لا اله الا هو
نیک دریاب سر این مغلق
خود پرستی و ما و من گوئی
راه گم کرده ای ایا احمق
دیدهٔ ما ندید غیری را
تا گشودیم دیده را بر حق
نعمت الله جام می بخشد
تا بنوشید راوق مطلق
منم آن رند عاشق مطلق
که انا الحق همی زنم بر حق
زورق اندر محیط نیست عجب
عجبست این محیط در زورق
لیس فی الدار غیره دیار
اوست معشوق عاشق مطلق
دیده از غیر حق فرو بستیم
تا گشودیم رمز این مغلق
ظاهر و باطن تو ای سید
ظاهرت خلق گیر و باطن حق
در آینهٔ وجود مطلق
خود بینم و خودنمایم الحق
مائیم حباب و آب دریا
هم جام شراب و بحر و زورق
او معشوقست و عاشق ما
از عشق شدیم هر دو مشتق
مستیم و خراب در خرابات
ایمن ز مقیدیم و مطلق
یک جرعه ز دُرد درد ساقی
بهتر ز هزار جام رادق
ما بلبل سرخوشیم و گلشن
از نالهٔ ما گرفت رونق
هر قول که گفت نعمت الله
گفتند جهانیان که صدق
عالم عرض است و جوهرش حق
این است رموز سر مطلق
جانست چو موج و دل چو دریا
مائیم حباب و تن چو زورق
گنجیم و طلسم مائی ماست
بگشای به عشق بند مغلق
عاشق صور است و معنی معشوق
وین هر دو ز عشق گشته مشتق
عشقش به اشارت اصابع
کرده مه بدر عقل را شق
ما بلبل گلستان عشقیم
نالان به نوای خوش به رونق
مستیم و خراب همچو سید
گویای اناالحقیم و بر حق