به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

هفت هیکل به ذوق می خوانش

معنی یک به یک همی دانش

سخنی عارفانه می گویم

از لب دُرفشان خندانش

سر بینداز بر سر میدان

همچو گوئی به پیش چوگانش

هر خیالی که نقش او دارد

نور چشمم به دیده بنشانش

موج و دریا به نزد ما آب است

جام و می را حباب می خوانش

دردمندی که درد دل دارد

دُرد درد دل است درمانش

باش همراه سید رندان

در طریقی که نیست پایانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 5 مرداد 1396  - 10:35 AM

همه عالم چو شبنمی دانش

غرق بحر محیط گردانش

نقطه در الف نظر می کن

الفی در حروف می خوانش

هر خیالی که در نظر آید

نقش بند و به دیده بنشانش

دردمندی که درد دل دارد

باشد آن درد عین درمانش

عشق شاه است گنج سلطانی

دل عشاق کنج ویرانش

جام می می دهد به ما ساقی

بستان این و نو شکن آنش

جام گیتی نماست سید ما

همه عالم تن است و او جانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 5 مرداد 1396  - 10:35 AM

عزتی ده مرا به عزت خویش

زنده گردان مرا به طاعت خویش

غصهٔ غم ز پیش دل بردار

شادمان کن مرا به خدمت خویش

در دلم آتشی است بنشانش

رحمتی کن به جان حضرت خویش

پاک گردان دلم ز هستی خود

غیر را ره مده به خلوت خویش

همت من ز تو تو را خواهد

برسانم به کام همت خویش

دولت من وصال حضرت توست

دولتی ده مرا به دولت خویش

نعمت الله به من تو بخشیدی

یا ز مستان ز بنده نعمت خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 5 مرداد 1396  - 10:34 AM

 

سوختم بر آتش دل عود خویش

یافتم از خویشتن مقصود خویش

من ایاز حضرتم اما به عشق

او ایازست و منم محمود خویش

تا نشستم بر سر کوی غمش

ساکنم در جنت موعود خویش

بود من در بود او نابود شد

فارغم از بود و از نابود خویش

دیده ام جانان جان عالمی

در میان جان غم فرسود خویش

تا مرا بخشید حق نور وجود

واقفم از واجد و موجود خویش

جان مقبولم قبولش اوفتاد

دلخوشم از طالع مسعود خویش

ز آفتاب مهر رویش دیده ام

نور عالم سایهٔ ممدود خویش

عارف دل در برم رقصان شده

ز استماع نغمهٔ داود خویش

عاشق و میخانه و صوفی و زهد

هر کسی و عادت معهود خویش

سید از هستی خود چون نیست شد

ایمن آمد از زیان و سود خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 5 مرداد 1396  - 10:34 AM

 

بیا ای نور چشم ما و خوش بنشین به جای خویش

منور ساز مردم را و هم خلوتسرای خویش

به هجرت مبتلا گشتم به وصلت آرزومندم

چه باشد ار به دست آری رضای مبتلای خویش

به غیر از ساقی رندان ندارم آشنا دیگر

شدم از عقل بیگانه به عشق آشنای خویش

بیا ای مطرب عشاق و ساز بینوا بنواز

دم ما یک دمی خوش کن به آواز نوای خویش

دوای درد دل درد است اگر داری غنیمت دان

که دارد در همه عالم ازین خوشتر دوای خویش

تو سلطانی به حسن امروز و سید بندهٔ جانی

کرم فرما به لطف امروز بنواز این گدای خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 5 مرداد 1396  - 10:34 AM

 

دلخوشم از عشق جان افزای خویش

دوست دارم یار بی همتای خویش

در نظر نقش خیالش بسته ام

خوش نشسته نور او بر جای خویش

کنج میخانه بود مأوای ما

جنت المأوای ما مأوای خویش

آبروی عالمی از ما بود

نه ز جوی غیر از دریای خویش

شمع عشقش آتشی خوش برفروخت

سوختم ازعشق سر تا پای خویش

هر که او سودای عشقش می کند

می کند سر در سر سودای خویش

نور چشم نعمت الله دیده ام

روشنست از نور مه سیمای خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 5 مرداد 1396  - 10:34 AM

 

از جام حباب آب می نوش

آن آب ازین حباب می نوش

جامی چو بود سبو کدامست

خمخانهٔ بی حساب می نوش

او آب حیات و تشنه مائیم

از چشمهٔ ما تو آب می نوش

می نوش می محبت او

مستانه در آن جناب می نوش

گر می نوشی تو در خرابات

با ساقی بی حجاب مینوش

از گلشن ما گلی به دست آر

می گیر عرق گلاب می نوش

از مشرب خاص نعمت الله

رندانه بیا شراب می نوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 5 مرداد 1396  - 10:33 AM

 

دُرد دردش چو صاف درمان نوش

نوش کن جام می فراوان نوش

جرعه ای دُرد درد اگر یابی

شادی روی دردمندان نوش

نوش نوش و خموش خوش می باش

آشکارا مکن به پنهان نوش

می ما مستی دگر دارد

عاشقانه بیا چو مستان نوش

نه شراب حرام می گویم

می پاک حلال جانان نوش

می خمخانهٔ محبت او

با حریفان و باده نوشان نوش

نعمت الله ماست ساقی ما

جام گیتی نما چو رندان نوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 5 مرداد 1396  - 10:33 AM

 

جام می شادی رندان نوش نوش

ور توانی راز خود در پوش پوش

خوش سبوئی از برای عاشقان

می کشیدم تا سحر بر دوش دوش

خم می در جوش و ساقی درحضور

از چنین خمخانه ای سر جوش جوش

عقل می گوید مخور بسیار می

عشق می گوید فراوان نوش نوش

عشق آمد عقل و هوش ما ببرد

کی بیابد این چنین بیهوش هوش

ای صبا احوال ما را از کرم

گر توانی شمه ای در گوش گوش

تا مرید نعمت الله باشدش

کرده پیدا عارفی در اوش اوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 5 مرداد 1396  - 10:33 AM

در خرابات تا سحرگه دوش

می کشیدم سبوی می بر دوش

شادی روی ساقی سرمست

دوش تا روز بود نوشانوش

بزم عشق است خرقه را بر کن

جامهٔ عاشقانه ای درپوش

در ره عاشقی و می خواری

عاشقانه به جان و دل می کوش

ما خراباتیان سرمستیم

چون خم می فروش خوش در جوش

گل تبسم کنان و می در جام

بلبل مست کی شود خاموش

نعمت الله حریف و ساقی او

جام در دور و عاشقان مدهوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 5 مرداد 1396  - 10:33 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5122781
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث