سلطان کربلا

جستجو


دانشنامه عاشورا

جناب شیخ‌محمدانصاری ساکن سرکوه داراب نقل فرمود که در سال ۱۳۷۰ به کربلا مشرف شدم. پسرم مریض بود؛ او را به قصد استشفاء همراه بردم. روز اربعین برای غسل زیارت درون آب فرات رفتم و فرزندم هم در آنجا بود. ناگهان دیدم آب، فرزندم را برده و به فاصله زیادی تنها سر او را می‌دیدم. توانایی شنا کردن نداشتم و کسی هم نبود که شنا کند و او را نجات دهد. پس با کمال دل‌شکستگی به خدا متوسل شده و به حق سیدالشهداء قسمش دادم که فرزندم را به من برگرداند.
نظرات 0 نویسنده : پنج شنبه 13 آذر 1393 
 سلطان کربلا این مطلب را به اشتراک بگذارید:
در حرم حضرت‌رقیه(س) زنی فرانسوی را دیدم که دوتا قالیچه‌ی گران‌قیمت را به عنوان هدیه، به آستانه مقدسه آورده ‌است. او در پاسخ به سؤال حاضران در مورد علت اهدا گفت: من مسلمان نیستم و از فرانسه برای انجام مأموریتی به اینجا آمده‌ام؛ در منزلم که مجاور حرم است صدای شیون و زاری می‌شنیدم. پرسیدم این گریه‌ها از کجاست؟
 

 

نظرات 1 نویسنده : دوشنبه 10 آذر 1393 
 سلطان کربلا این مطلب را به اشتراک بگذارید:
عالم بزرگوار جناب سید محمد رضوی‌کشمیری نقل می‌کند: در کشمیر در دامنه‌ کوهی، حسینیه‌ای است و اطراف آن به گونه‌ای است که می‌توان از بیرون، داخل آن را دید. هر سال در ایام عاشورا، در آن حسینیه ‌اقامه عزای سیدالشهداء(ع) می‌شود. از شب اول محرم از بیشه نزدیک، شیری می‌آید و به پشت‌بام حسینیه می‌رود و سرش را از روزنه‌ای داخل می‌کند و با دیدن عزاداری، قطرات اشک پشت سر هم از چشمان او فرو می‌ریزد.
 
نظرات 0 نویسنده : دوشنبه 10 آذر 1393 
 سلطان کربلا این مطلب را به اشتراک بگذارید:
آیت‌الله محمدتقی‌آملی ضمن خاطره‌ای فرموده ‌است: حدود چهل سال از سن من می‌گذشت. روزی به قم مشرّف شدم. روز عاشورا بود و درصحن حضرت معصومه(س) عزاداری مفصـّلی برگزار بود. روضه می‌خواندند و من هم خیلی متأثر شدم و زیاد گریه کردم.
 
سپس به قبرستان شیخان رفتم وزیارت اهل قبور خواندم: «السـّلام علی اهل لااله‌الاّ الله …»
 
نظرات 0 نویسنده : دوشنبه 10 آذر 1393 
 سلطان کربلا این مطلب را به اشتراک بگذارید:
آیت‌الله حق‌شناس فرمود: در دوران طلبگی درحجره‌ام که در کنار مسجد بود، مشغول مطالعه بودم. ایام محرم بود و مراسم عزاداری برپا بود. هنگام مطالعه خوابم برد.
 
پس از مدت کوتاهی بیدار شدم؛ وضو گرفتم و دوباره مشغول مطالعه شدم که دوباره خوابم برد تا سه بار.
 
نظرات 0 نویسنده : دوشنبه 10 آذر 1393 
 سلطان کربلا این مطلب را به اشتراک بگذارید:
در مازندران کسی بود به نام ملاعباس‌ چاوش که هر سال یک پرچم روی دوشش می‌گرفت و به کربلا می‌رفت. در یکی از سفر‌ها در خواب دید که سیدالشهداء (ع) به دیدن او و دیگر زائران آمده است.
 
ملاعباس می‌گوید: آقا از من سؤال کرد می‌دانی چرا من امشب خودم به این جا آمدم؟
 
گفتم: نه آقا جان. 
 
نظرات 0 نویسنده : دوشنبه 10 آذر 1393 
 سلطان کربلا این مطلب را به اشتراک بگذارید:
 
 
 
مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی(ره) فرمود: زمانی که در سامرّا مشغول تحصیل علوم دینی بودم، اتفاقاً اهالی سامرّا به بیماری وبا و طاعون مبتلا شده بودند و همه روزه عده ای می مردند.
روزی جمعی از اهل علم در منزل استادم مرحوم سید محمد فشارکی(ره) بودند؛ ناگاه مرحوم آقای میرزا محمد تقی شیرازی(ره) که در مقام علمی مانند مرحوم فشارکی بود، تشریف آوردند و صحبت از بیماری وبا شد که همه در معرض خطر مرگند.
 
نظرات 0 نویسنده : یک شنبه 9 آذر 1393 
 سلطان کربلا این مطلب را به اشتراک بگذارید:

صفحات سایت

تعداد صفحات : 11
  • ترجمه سایت
  • آمار
  • لینک دوستان
  • پیوندها

نویسندگان

روز شمار محرم

روزشمار محرم عاشورا

اوقات شرعی


تاریخ روز

ذکر ایام هفته

حدیث

حدیث موضوعی

امکانات جانبی