ملاحظه کردیم برای تفسیر رقابت نظریات گوناگونی که برخی از آن ها در تضاد با یک دیگرند، ابراز شده است؛ امّا همه آن ها اصل رقابت را به معنای «سعی در پیشی گرفتن بر دیگران برای دستیابی به امکانات اقتصادی» فرض کرده اند. کلاسیک ها این معنا را سبب رسیدن اقتصاد به تعادل می دانستند و نئوکلاسیک ها رقابت به معنای مذکور را در اوضاع تعادلی باعث رشد می دانستند. شومپیتر می گفت که در وضعیت رقابت کامل رقابت واقعی محقّق نمی شود؛ بلکه با به هم خوردن این شرایط تازه رقابت واقعی به صورت تخریب خلاّق آغاز می شود و سرانجام مکتب اتریشی و هایک آن را به صورت فرایند مستمر که سبب انسجام فعالیت ها و خلاقیت و ترویج رفتار عقلایی می شود، مطرح کردند. با کمی دقّت در تاریخ پیدایی این نظریات و حوادثی که از زمان اسمیت تاکنون اتفاق افتاده و اوضاعی که حاکم بوده است درمی یابیم که همه آن ها متناسب با زمان خود ابراز شده است که به طور گذرا به آن اشاره می کنیم: 1. اسمیت در زمانی می زیست که سرمایه داری و تولید صنعتی در آغاز مرحله پیدایی بود و با تقسیم کار و گسترش بازار و ازدیاد سرمایه، گسترش فراوانی یافت. در آن وضعیت، رقابت شدیدی بین تولید کنندگان حاکم بود و آن ها بر اساس رقابت بر سر منافع عمل می کردند و تولیدات را افزایش می دادند. تفکر اسمیت در صورتی درست بود که اوضاع یاد شده سبب تعادل دائم نظام سرمایه داری می شد؛ امّا وقایع بعدی نادرستی نظریات او را ثابت کرد (تفضلی، 1372: ص111).* می دانیم کتاب مهم اسمیت به نام ثروت ملل در سال 1776 منتشر شد. پیدایی ادوار تجاری، بحران و بیکاری در جوامع سرمایه داری بعد از اسمیت اتفاق افتاد. انحصارها جای رقابت را گرفت و باعث تمرکز ثروت در دست معدودی از تولیدکنندگان شد. 2. بعد از این که نظام سرمایه داری بعد از اسمیت با بحران های بسیاری مواجه شد و به ناچار مقداری از مواضع خود را تعدیل کرد به دلیل این که پیشرفت های تکنیکی هنوز سرعت زمان ما را نیافته بود تا حدّی وضعیت رقابت کامل حاکم شد. ظرفیت تولیدی هر تولید کننده محدود بود؛ به گونه ای که عرضه هر تولید کننده ای در مقابل عرضه کل صنعت بسیار ناچیز، و قدرت تاثیرگذاری او بر بازار هم کم بود. در این اوضاع تفسیر نئوکلاسیکی رقابت پدید آمد (همان: ص281). 3. امّا این وضعیت هم دوام نیافت و با تبانی بنگاه ها که بر اساس رقابت عمل می کردند و استمداد از پیشرفت های تکنیکی، شرکت های کوچک و سپس شرکت های بزرگ پدید آمدند. در این وضعیت قوانین عرضه و تقاضا به هم خورد و تولید کنندگان بزرگ و متقاضیان عمده، عرضه و تقاضا را در انحصار خود در آوردند. تفسیر سرافا (Sraffa) که رقابت ناقص را مطرح کرد و چمبرلین (Chamberlin) و رابینسون (Robinson) که به ترتیب «رقابت انحصاری» و «رقابت ناقص» را طراحی کردند، در این اوضاع ظهور یافتند. وجه مشترک نظریه چمبرلین و رابینسون این است که هر دو، نظریات خود را بر اساس این نکته که در صنایع سرمایه داری «رقابت قیمت» از بین رفته است، تحلیل می کنند. 4. با بزرگ تر شدن انحصارها و پیشرفت های تکنیکی بیش تر، شومپیتر رقابت را به منزلة دستمایه ای دانست که شرایط لازم برای توسعه اقتصادی را فراهم می سازد. از نظر وی، «توسعه اقتصادی از نو آوری ناشی می شود» (همان: ص396) که سرمایه داران و بانک ها می توانند به تامین مالی آن کمک کنند. نوآوران نیز وظیفه دارند روش های جدید برای محصول و تولید ارائه دهند؛ البتّه شومپیتر تمرکز ثروت در شرکت های سهامی بزرگ را می پذیرد؛ ولی می گوید: ابداعات اقتصادی به وسیله این شرکت ها درون اقتصاد راه می یابد که البتّه این جا سؤال بزرگی در ذهن پدید می آید که چگونه شرکت هایی که فقط بر اساس منافع شخصی عمل می کنند، ابداعات خود را درون اقتصاد تزریق می کنند؟ انحصار اطلاعات در دست گروه های معدود در دنیای امروز امری غیرقابل انکار است.تحلیلی بر نظریات یاد شده


